تمیز کاری خونه٬ پختن غذاهای جورواجور که واقعا بهار از این نظر عالیه و کلی خورشتهای فصلی میشه پخت و حالش رو برد٬ خرید٬ استخر و پارک و کلاس... اینا گوشه ای از برنامه هفتگی منه و صد البته وقت گذروندن با دختر نازم که بعضی وقتا خفن خوب و ساکت و ارومه و بعضی وقتا جیغ جیغو که خب میدونم این اقتضای سنشه ولی باز دوست ندارم جیغ بکشه...
بهش میگم مامانی به به خوردی؟ سرش رو به شدت از بالا به پایین میاره به علامت تایید و میگه ع!
میگم خوشمزه بود؟ باز تایید میکنه و میگه ع!
میگم لذت بردی یا نه؟ میگه نهههههههه!![]()
( هر چیزی رو که اخر بگی همونو تکرار میکنه!
)
بهش میگم رفتی پارک سوار سرسره شدی؟ ع!
چطوری سوار شدی؟ دستش رو مارپیچ حرکت میده و میگه ویژژژژژژ....![]()
چند وقت پیش براش یه پازل دو تکه گرفتم که روش نوشته بود برای ۳تا۶ ساله ها. همسر میگفت نگیر و اسه این زوده و اینا ولی من میدونستم خوشش میاد. حالا همچین با سرعت برق و باد میچینه که کیف میکنم... تازه به ببعی و پیشی و کلاغ و قورباغه هم که میرسه صداشونو هم درمیاره.![]()
روزای زوج که حداقل هفته ای یه بار ساعت ۶تا ۸ تارا رو میسپارم دست بابایی و میرم استخر و کلی حال میکنم. هفته پیش یه روز هم خودم تنهایی رفتم ونک و نتیجه اش خرید دو تا تیشرت بود که اونم کلی حال داد. بعد از ماهها رفته بودم...
پنجشنبه صبح اول پا شدم رفتم پلیس+۱۰ که گواهینامه رانندگیم رو که یکسال از اعتبارش گذشته رو تمدید کنم! بعد از ظهرش هم از ساعت ۱ تا ۵ کلاس ارایشگریم بود که یه مو هایلایت کردیم و یه مو هم فر کردیم و من رسما مردم! خیلی سخته اونهمه سرپا وایستی. ولی به این نتیجه رسیدم که ارایشگری واقعا کار پول سازیه. چون برای مثلا یه مش ٬واقعا کار زیادی انجام نمیشه و موادش هم قیمتی نداره که ۲۰۰ تومن از طرف میگیرن. یا همینطور فر و الی اخر
خلاصه که پنجشنبه حساااااااااااابی خسته شده بودم و وقتی اومدم خونه تارا و بابایی رفتن استخر و من کمی استراحت کردم و فیلم دیدم و ایضا شام پختم.
همینجا از همسر تشکر میکنم که پنجشنبه ها تقریبا کل روز تارا رو نگه میداره و من میرم پی ییلی تللی خودم![]()
خیلی دوست دارم ادم عکسای خودش رو بزنه رو در و دیوار خونه اش! خونه هایی که میرم میبینم در و دیوار پر از عکسه خیلی دوست دارم. یه جور حس صمیمیت و خودمونی بودن به ادم دست میده. الان که دوربینها دیجیتال شدن متاسفانه خیلی از عکسا هرگز چاپ نمیشن و همینطور رو کامپیوتر و سی دی میمونن و این اصلا جالب نیست. من خودم تا حالا به جز دو تا بوم عقد و عروسی و یه شاسی که تو دبی تو اتلیه گرفته بودیم عکسی رو برای زدن به دیوار چاپ نکرده بودم ولی همیشه تو ذهنم بود که یه روزی اینکارو بکنم. بالخره همون پنجشنبه ۷-۸ تا از عکسامون انتخاب کردم و بردم دادم چاپ کردن و زدن رو شاسی و اوردیم همه رو زدیم رو دیوار. عکسایی از سفر سریلانکا٬ ترکیه٬ هتلهای متخلف تو دبی و العین و فجیره و راس الخیمه٬ صحرا٬ سالگرد ازدواج٬ عکس سه نفری با تارا... خیلیییییی قشنگ شد و هر دومون خیلی دوستش داریم. همه رو هم زدم بالای میز غذاخوری و موقع غذاخوردن نگاشون میکنم و لذت میبرم.
دیگه جونم براتون بگه بعد از گذشت یکسال بلاخره من موفق شدم برم تجریش! جمعه صبح رفتیم و کلی باقالی و کنگر و ریواس و چیزای خوشمزه دیگه خریدیم.
کلا جمعه روز خیلی خوبی برامون بود. همینجوری الکی خیلی بهمون خوش گذشت. از بس که روز قبلش بدو بدو داشتم و خسته بودم دیگه فقط صبح تجریش رفتیم و عصرش موندیم تو خونه و به استراحت گذشت و چون تارا هم اروم بود خیلی حال داد.
اها بلاخره بخار شور دار هم شدم! الان کلی کارم سبکتر شده. مثلا یه یخچال رو که چند ساعت طول میکشید تمیز کنم و پدرم درمیومد الان در عرض ۲۰ دقیقه برق میندازم و این خیلی خوبه. کلا در وقت و انرژی ادم صرفه جویی میشه.
یه اتفاق جالبی هم که هفته پیش افتاد این بود که تارا رو بردم حمومش کردم و ترگل ورگل شد. اوردم سی دی محبوبش رو براش گذاشتم تا بشینه ببینه و خودم برم سریع یه دوش بگیرم. لای در حموم رو هم باز گذاشتم و کامل نبستم که اگه یه موقع خواست بتونه پیدام کنه و نترسه. کارم که تموم شد اومدم حوله مو بردارم که دیدم ای دل غافل لباسامو اوردم ولی حوله یادم رفته و مونده رو تخت! تارا رو صداش زدم اومد. گفتم تارا جون برو از تو اتاق مامانی٬ از روز تخت مامانی٬حوله منو بیار!
یکمی نگام کرد. بعد برگشت و حوله خودش رو که به دستگیره در اتاقش اویزن بود نشونم داد!
گفتم نه اون حوله تاراست! دوباره جمله مو تکرار کردم که برو از تو اتاق مامانی و از رو تخت مامانی حوله منو بیار. دوید سمت اتاق ما. فکر نمیکردم متوجه شده باشه که چی میخوام. یهو دیدم کشون کشون حوله مو اورد. از خوشحال غشششششششش کرده بودم![]()
![]()
حوله رو گرفتم و سریع پریدم بیرون و کلیییییییی ماچ مالیش کردم![]()
![]()
اینگونه بود که دخترم برای اولین بار به دادم رسید.![]()
دیروز هم که خونه دختر خالم بودیم و این دختر شکموی من شاید حدود یه کیلو گوجه سبز و زردالو خورد. بعدش هم اومدیم خونه شام کامل و بعدم همراه ما هندونه و در نهایت یه شیشه شیر خورد و خوابید! شکمش کامل باد کرده بود و معلوم بود در حال انفجاره. دیگه چشمتون روز بد نبینه. ساعت ۲ شب بیدار شد و تا ۳ همش جیغ کشید و گریه کرد و هیچجور هم اروم نمیشد به جز اینکه بابایی تو بغل راه میبردش! اخرش با قطره کولیک ایز یکم اروم شدو خوابید.
اینم ماجرای دیشبمون.
این پست رو الان سه باره که باز میکنم تا کاملش کنم و نمیشه. تارا رودی از خواب بیدار میشه.
بلاخره شد!

