--> آشیانه عشق من و آقای همسر

بیلان سالی.....!

»
دقیقا سه سال پیش بود......

در چنین روزی با چند تا چمدون و کلی بار و اسناد و مدارک و در واقع همه زندگیمون و یه بچه 5 ماهه به بغل، تو فرودگاه امام از هواپیما پیاده شدیم و به طرف زندگی جدیدمون حرکت کردیم. کلی حسهای جورواجور داشتم. قویتر از همه حس گیجی و سردرگمی و این سوال که مدام تو سرم میچرخید : ایا تصمیم درستی گرفتیم... ایا پشیمون نمیشیم... کی دوباره زندگی روال منظم و مشخصی پیدا خواهد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.... اینها و هزاران سوال دیگه که مغز منو میخورد...

شکر و سپاس خدای را که همه اون دوران سخت گذشت و الان فقط یه خاطره ازش مونده... همش گذشت و جاشو  به یه ثبات و ارامش لذتبخش داد. خدا رو شکر....

با اینکه زندگی تو دبی رو هم دوست داشتم ولی الان که به گذشته نگاه میکنم اون دوران برام مثل یه وقفه تو زندگیمون میمونه. انگار که اون چند سال رو زندگی نکردم!!! نمیدونم.. نمیتونم خوب توضیح بدم.

بگذریم ....

خب طبق روال هر ساله نوبتی هم باشه نوبت این پست اخره! بیلان سالی!

اما سالی که گذشت...

اولا اینکه واقعا خیلیییییییییییییییییییییییییییییی زود گذشت... هیچ سالی مثل امسال به معنای واقعی کلمه برچشم برهم زدنی نگذشته بود. یه دلیل عمده اش مسافرتهای زیاد 17-18 روزه بوده.

از اول تابستون همسر به خاطر پروژه جدیدشون مرتب تبریز رفته و مجبور شدیم  در ماه چندین بار دوریش رو تحمل کنیم. این خودش برای ما تجربه جدیدی بود.

امسال همونطور که پارسال نامگذاری کرده بودم، سال خریدای خوشگل برای خونه بود. کلا تصمیم داشتم خونمون رو قشنگ کنم و اگه بخوام تا جایی که یادمه لیست کنم از اول سال یه لوستر خوشگل واسه اپن، یه دست مبل استیل، دستگاه تصفیه هوا،یه گوشی موبایل جدید برای من و همسر  ، کاغذ دیواری خریده شده و دکوراسیون حموم به کل عوض شده . ژانویه همسر برام گردنبند طلا گرفت شکل دونه برف که به کل یادم رفته بود بگم...

یه سفر به یاد ماندنی به ترکیه داشتیم و کلی چیزای خوشگل گرفتم. مخصوصا یه مانتو تابستونی که به کل یادم رفته بود و چند روز پیش دیدمش و کلی ذوق مجدد کردم!

یه دوره کوتاه کلاس ورزش رفتم. دوره کاشت ناخن و دوره بسیار مفید گریم سینمایی رو گذروندم. کلی کتاب خوندم امسال. مخصوصا این اواخر. یه بار دندونامو جرمگیری کردم و بوتاکس زیر بغل زدم و از عرق کردن خلاص شدم.

امسال دو بار مهمون رسمی دعوت کردیم. جشن تولد تارا رو گرفتیم. یه بار مهمونی خونه دختر خالم و یه بار شب یلدا خونه برادر شوهر دعوت شدیم به اضافه  دو تا عروسی.

امسال تارا رو از پوشک و پستونک گرفتم.امسال با تارا هم چالش زیاد داشتیم و بداخلاقیهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم.

یه بار هم دزد شیشه ماشینمون رو شکست که به خیر گذشت...

 

 اما در سال جدید .. اتفاقا چند شب پیش با همسر داشتیم لیست نیازهای سال اینده رو مینوشتیم و راجع بهش بحث و تبادل نظر میکردیم از نوع کمی خشن اش!! مواردی که روش تفاهم و توافق شد تخت خواب جدید واسه تارا، میز غذاخوری جدید، جارو برقی جدید (شما اضافه کنید ظرفشویی را) ، یه دوره بزرگ فامیلی، یه جفت حلقه جدید به مناسبت دهمین سالگرد ازدواجمون یه سفر خارجی به یکی از کشورهای اسیای شرقی! شاید یه سالن واسه من!!

هدف بزرگ و مورد مناغشه تعویض ماشین!!!

ایشالله خدا کمک کنه و عمری باقی باشه تا ببینیم چندتاشو میتونیم براورده کنیم.در سال جدید سعی میکنم کتابای بیشتری بخونم... بیشتر ورزش کنم.. بیشتر وقت و انرژی برای خانوادم بذارم.... ادم ریلکس تر و مثبت تر و خوش اخلاق تری بشم!

برای همه شما هم سالی ارزو میکنم پر از سلامتی.. دل خوش... عشق های قلمبه و پولهای تپل...

سال نو پیشاپیش مبارک

 

 

عیدی

»
خب طبق قولی که داده بودم یه پست ارایشی میذارم عیدی من به دوستان.

راستش هر چی این مدت فکر کردم که چطوری میشه مطالب رو خلاصه کرد، دیدم واقعا شدنی نیست... یعنی یه جوریه که هر مبحثی رو وارد بشی خودش کلی مطلب داره برای گفتن که خب تو وقت محدود من نمیگنجه. برای همین تصمیم گرفتم یه سری اصول خیلی اولیه و ایتدایی رو براتون بگم! البته و 100 البته این به این معنی نیست که مهم نیستند. اینا در واقع اصل و پایه کار به حساب میان و الان که تو ارایش مردم تو کوچه خیابون دقیق میشم میبینم خیلیاااااااااااا با ندونستن همین اصول ساده و ابتدایی چنان بلایی سر خودشون میارن که نگو و نپرس. یعنی کلی زمان و انرژِی و هزینه صرف میکنن تا بتونن عیوب چهره شون رو بیشتر و بهتر نشون بدن!!!!!!!!!!!!! دقیقا برعکسی چیزی که میخوان اتفاق بیوفته.

پس میریم سراغ اصول زیبایی شناسی و تعریف چهره متعادل

طبق اصول زیبایی شناسی، صورتی زیباست که به فرم بیضی نزدیکتر باشه. اگر فرم صورتمون اینطوری نیست باید سعی کنیم هر چه بیشتر به این فرم نزدیکترش کنیم!

و طبق این اصول صورت به سه قسمت تقسیم میشه که این سه قسمت اگر با هم برابر باشند اون وقت فرم صورت بیضی هست.

قسمت1- از رستنگاه مو تا زیر ابرو

قسمت 2- از زیر ابرو تا زیر بینی

قسمت 3- از زبر بینی تا بالای چونه.

مثلا اگر  اندازه گرفتیم دیدیم قسمت 1 از بقیه بیشتره یعنی پیشونیمون بلنده. در این صورت یه تل هفت و هشتی نمیزنیم موهامونو بدیم عقب! بلکه بهترین گزینه برای ما استفاده از چتریه!

یا مثلا اگه دیدیم قسمت 1 و 2 تقریبا هم اندازه اند ولی قسمت 3 یعنی از زیر بینی تا بالای چونه،از بقیه کوتاهتره ! خب چونه مون رو که نمیتونیم بکشیم و درازش کنیم! نتیجه میگیرم این مماخ مبارکمون که بلنده! و فضای قسمت 3 رو اشغال کرده. پس باید با گریم طول بینی مون رو کوتاهش کنیم.

طبق اصول زیبایی شناسی ابرو، سر تاج ابرو، گوشه داخلی چشم و پره بینی باید در راستای یک خط صاف قرار بگیره.  مثلا اگه ابرومون از خط زده بیرون یعنی ابروها زیادی به هم نزدیکند و باید از هم دورشون کنیم. یا اگر دستمون رو وقتی به صورت خط صاف از سر تاج ابرو به پایین قرار میدیم میبینم به پره های بینی فشار میاد یعنی باز مشکل از مماخ مبارکه!

انتهای گوشه خارجی ابرو، گوشه خارجی چشم و پره بینی هم باید هر سه در یک امتداد باشد. که مطمئنم الان کمتر کسی هست که ابروش به این بلندی باشه! اکثرا همه ابروها رو اونقدر کوتاه کردیم که به عنبیه هم نمیرسه....! خب اگه فرم ابرومون طوریه که چشممون رو افتاده نشون میده، اشکالی نداره انتهای ابرو رو برداریم ولی باید همونو با مداد یا اکوا دوباره تا همون طولی که گفتم بکشیم.. البته بالاتر از ابروی واقعی خودمون. خیلی هم نباید اغراق کنیم.

طبق اصول زیبایی شناسی چشم

عنبیه هر کسی باید یکبار پشت پلک تکرار بشه. یعنی اندازه یه عنبیه پشت پلک مون جا بشه. اگر جا نشد یعنی پلک کوتاه هست. باید از سایه های براق و شاین  و رنگهای روشن استفاده کنیم. اگر یک عنبیه جا شد و باز فضای خالی داشتیم یعنی پلک مان بلند هست و از سایه های تیره و مات باید استفاده کنیم. نمیاییم یه سایه پودری طلایی بزنیم و فرسنگها فاصله پشت چشممون بسازیم!

اما یه اصل خیلیییییییی مهم که خیلیااااااا هم رعایت نمیکنن، اگر فاصله بین دو چشم ما، به اندازه یه چشم کامل باشه( از ابتدا تا انتهای چشم رو اندازه میگیرم  و بعد باید ببینیم دقیقا بین دو تا چشم ما همچین فاصله ای جا میشه یا نه) اگر جا شد فاصله چشمها از هم نرماله.

اگر جا نشد!! که در 90 درصد نژاد ایرانی این حالته! یعنی چشمهای ما به هم نزدیکه... ای کسانی که ایمان اورده اید، کسی که چشماش به هم نزدکیه نباید و نباید وقتی خط چشم میکشه ابتدای خط چشم بالا و پایین رو در ابتدای چشم به هم برسونه، نباید و نباید خط چشم بسته و پلنگی بکشه.... نباید و نباید مژه سرتاسری کار کنه..بلکه خط چشم باز.. کمی  گوشه خارجی خط چشم رو به بیرون فید میکنیم... گوشه داخلی چشم رو رنگ روشن کار میکنیمو حتی سایه های برش دار و مینیاتورری در گوشه خارجی چشم ، اونایی که چشمشون خیلی به هم نزدیکه یه نگین کنار چشم، مژه نیمه و خلاصه هر چیزی که توجه رو به طرف گوشه خارجی چشم بکشه و باعث بشه چشمها دور از هم دیده بشن. در ضمن چنین افرادی حتما باید سر تاج ابروهاشون رو هم از هم بیشتر فاصله بدن.خیلی میبینم دختر جوون، چشما نزدیک به هم. اورده چنان با خط چشم تیره و پر رنگ و ضخیم پلک بالا و پایین رو خط چشم کشیده و خط چشم ها رو هم به هم رسونده و ابروها رو هم با مداد و سایه اونقدری پر رنگ کرده و سرش رو صاف و صوف کرده که چند سانتی هم بیشتر به هم نزدیک شدن بعد نگاش میکنی انگار چشمها تو هم قفل شدن!!! نکنین اینکارو با خودتون!

اگر یه چشم بین چشمها جا شد و باز فضای خالی داشتیم یعنی چشمها دور از همند.اینجا برعکس حالت قبل، سر تاج ابروها رو به هم نزدیک میکنیم.خط چشمها رو سرتاسری میکشیم حتی گوشه داخلی خط چشم رو کمی به سمت بینی فید میکنیم.مژه رو سرتاسری کار میکنیم.

یک نکته کلی هم بگم. کشیدن خط مشکی در داخل لثه چشم، چشممون رو بزرگ نمیکنه بلکه 2-3 درجه کوچکتر نشون میده. اگه میخوایین چشمتون بزرگ دیده بشه خط چشم بالا و پایین رو مشکی کار کنین ولی توی چشم از مداد کرم رنگ یا سفید رنگ استفاده کنین.

طبق زیبایی شناسی لب

زمانیکه یک خط صاف از نیمه چشم رسم میکنیم، باید با گوشه خارجی لب برخورد کند. اگر این خط به لب برسد لبها متعادل است.اگر لب از خط رد بشه، یعنی لبها نسبت به صورت بزرگ و گشاده. اگر لب به خط نرسه یعنی لبها کوچیکه و باید با خط لب بزرگترش کنیم ولی نه به وضعی فجیع!

در نهایت اینو بدونین که گریم عیوب صورت ما رو 3-4 درجه مرتفع میکنه.هیچ وقت انتظار معجزه از گریم نداشته باشین...

این تا اینجا

یه سری هم در مورد فونها میخوام توضیح بدم چون به نظرم نیازه بدونین.به طور کلی دو دسته فون داریم. فون خشک که با قلم مرطوب با پد نم دار زده میشه و بیشتر برای کار گریمه و ازش میگذرم...

دوم فونهای چرب که همه استفاده میکنن. فونهای چرب بر اساس اولویت پوشش دهی 5 دسته اند

1- سوپرا که غلیظ ترین فون موجود هست با درصد چربی خیلی زیاد و پوشش دهی خیلی بالا. عزیزان من سوپرا تنها برای رنگ کردن قطعات پلاستیکی در گریم سینمایی استفاده میشه، اگه مثلا واسه هنرپیشه یه دماغ مصنوعی ساختین میتونین با سوپرا رنگش کنین یا خطوطش رو روی صورت محو کنین. برای ارایش صورت به هیچ عنوان نباید استفاده بشه. حالا کافیه  برای ارایش پاتونو بذارین تو یه ارایشگاه... همینجوری با ماله ورمیدارن سوپرا رو میمالن رو صورتتون!!

اشتباه رایج: هر چی صورت پیرتر و مشکل دار تر باشه باید هی بیشتر و بیشتر از غلیظ ترین فون عالم استفاده کرد. خیر!! چنین فونهایی اولا که به کل برای اریش صورت رد شده اند. اگر هم استفاده بشن هم مثل یه ماسک و مصنوعی رو صورت میمونن هم فقط یه ساعت اول قشنگن. تا یه دو تا بخندین و سه تا اخم کنین، همه چین و چروکهای صورتتوت خودش رو با وضوح 100 برابر بیشتر و عمیق تر نشون میده. پس اگه یه خانومی مسن با یه عالمه خال و لک روی صورت بود، نمیاد یه لایه چند سانتی فون غلیظ به صورتش بزنه. بلکه باید یه لایه نازک از رقیق ترین فون رو بزنه. بعد میتونه روی لکها به حالت ضربه ای کمی از یک فون غلیظ تر مثل درما یا پن استیک و نه سوپرا بزنه.

2- ویتا که به درد شما نمیخوره

3- درما. اینا هم به شکل پالت و هم به شکل تک عرضه میشه. اکثرا برای عروس و اینا استفاده میشه. معمولا گریمورها پالتش رو دارن و از روشنترین رنگ تا تیره ترینش رو  متناسب با رنگ پوست مشتری و همینطور برای ایجاد سایه روشنها استفاده میکنن. شما اگه خواستین  و حس میکنین پوستتون مشکل زیاد داره و باید خوب پوشش داده بشه میتونین متناسب رنگ پوست خودتون یه دونه تکیش رو همون شماره ای رو که مناسب تون هست بگیرین و تو عروسیا بزنین.

4- پن استیکها یا همون فونهای رولی. اینا چربی شون کمتر از درماست. پوشش دهی شون هم خوبه. من خودم از همین تو عروسیا  استفاده میکنم.

5- لیکوئیدها یا فونهای حلال در اب که درصد چربی کم و پوشش دهی ضعیفی دارن.

توجه توجه: همه فونها به جز لیکوئیدها رو ماهی 3-4 بار بیشتر نباید استفاده کرد.

یعنی نمیرین یه درما یا پن استیک بگیرین ببینین به به چه خوبه هر روز بمالم به پوستم... ابدا...

در مورد فونها دیگه اینکه هر چی عدد فون بالاتر بره رنگ فون تیره تر میشه. یعنی شماره 1 روشنترین و شماره 12 تیره ترین فون هست. من خودم 5 میزنم.

فونی که ته مایه نارنجی داشته باشه صورت رو جوان و شاداب نشون میده.

این تا اینجا. هر کدوم از اجزای صورت برای خودشون بحث مفصلی دارن. انواع چشمها.. انواع دماغ ها.. گونه سازی و تکنیکهای سایه و غیره و غیره که امکان توضیحش نیست

اما یه چیزی که اکثرا شکایت میکنن دوام ارایشه. برای  ماندگاری بیشتر ارایش  میتونین از پودر فیکس استفاده کنین. دقت کنین پودر فیکس بی رنگ و مات بخرین که تاثیری رو رنگ ارایشتون نداشته باشه.

اونایی که پوستشون خیلی چربه و فوری برق میوفته، قبل از ارایش  و فون زدن، قسمتای  چرب پوست مثل روی دماغ رو با پنبه الکل تمیز میکنن. الکل منافذ پوست رو میبنده و ترشح چربی رو کمتر میکنه. اگه مشکلتون خیلی حاده یه سری محصول بین همین محصولات گریم  هست به اسم انتی شاین یا ضدرفله که میتونین قبل از ارایش بزنین. برای ارایش داماد و فتوگریم هم استفاده میشه.

توی ایران بهترین محصولات گریم " گریماس" و کریولاین "هستن. نمایندگی کریولاین فروشگاه ژانپیر تو منوچهری هست. گریماس رو تو منوچهری نمیدونم ولی  از فروشگاه ژاندارک تو اریاشهر قابل تهیه است. دقت کنین این چیزا رو فقط و فقط از نمایندگیهای معتبرش بخرید.

همین اصول ساده رو برید جلوی اینه و رو یه طرف صورتتون پیاده کنین و مقایسه کنید و  تفاوت را احساس کنید!

اینم عیدی من به دوستای گلم.

در ضمن مسافرت ما شد 26 ام و احتمالا سال تحویل رو ترکیه خواهیم بود.

این اخرین پست نیست و طبق روال  هر ساله تا هفته اینده پست بیلان سالی هم اینجا منتشر خواهد شد!

شب خوش

راستی کسی ریمل حجم دهنده میبلین که رنگش زرده رو استفاده کرده؟ خوبه؟ هر کی ریمل حجم دهنده خوب سراغ داره لطفا بگه

»
دوستان کسی تو ایام عید از مرز بازرگان زمینی رفته ترکیه؟ میخوام بدونم سوم، چهارم بخواییم بریم شلوغی گمرک در چه حدیه؟ یه جایی میخوندم مردم از 2 نصف شب میومدن نوبت میگرفتن....!!!   و حتی بیشتر از 12 ساعت هم تو صف پارکینگ گمرک معطل میشدن.....اگه اینجوریه که میخواییم تاریخ رو تغییر بدیم زودتر بریم مثلا 26 یا 27 ام....

ممنون میشم اگه کسی تجربه ای داره بگه...

در ضمن تو این ایام به نظرتون جنس بهاره و تابستونی مثلا تیشرت و اینا گیر میاد یا هنوز همه جنسا زمستونیه؟

اخرای سال

»
دیگه نفسهای 93 به شماره افتاده.. حداقل برای من که اینطوره. چون امسال یک هفته هم زودتر برنامه تعطیلاتم شروع میشه و عملا دو هفته بیشتر واسم نمونده. عروسی پسر داییم 22 اسفنده!!!!!!!! و ما 21 ام میریم و من و تارا دیگه برنمیگردیم. سال تحویل هم ایشالله خونه پدری هستیم و چهارم نوروز هم قراره بریم سمت ارزروم و ترابزون.

بعد از  برگشت از تبریز، چند جا زنگ زدم واسه نظافت که همه وقتاشون پر بود! منم دیدم دیوارشویی که ندارم. فرشامو هم بعد از تولد تارا شستم.شیشه ها رو هم یه روزه با بخارشور میشه تمیز کرد. فقط میمونه اشپزخونه.. سختتر از همه جا.... اول خواستم اونو هم زیر سبیلی رد کنم ولی بعدا دیدم نمیشه که نمیشه...! برای همین شروع کردم هر موقع حوصله میکنم دو سه تا کابینت رو تمیز میکنم. اینم از خونه تکونیه من!

کلاسای تارا هم تا یه روز قبل از مسافرتمون ادامه داره و کلی هم رو روابط اجتماعیش اثر گذاشته. ولی هنوز قبول نمیکنه که من برم و اخر کلاس بیام دنبالش. باید کل اون سه ساعت رو  اونجا بشینم تو دفتر!

امسال اولین سالی هست که ما تقریبا هیچچچچچچی برای عید نمیخواییم بخریم و  هیچی لازم نداریم. ولی با این وجود دوست دارم برم تو مراکز خرید و این شور و حال عید رو تجربه کنم و ببینم...

تو این خونه خوشبختانه همسایه های بسیاااااااااار خوبی گیرمون اومده. چه اونایی که با هم تو یه طیقه ایم  و چه اونی که طبقه پایین ماست. اونا که دیگه واقعا بسییار ادمای صبور و متحملی هستند. با اینهمه بپر بپر و سر و صدایی که تارا تو خونه راه میندازه، هر کس دیگه ای بود تا حالا 100 بار اعتراض کرده بود ولی اینا اصلا...

حالا اونروز اقاهه رو تو اسانسور دیدیم با کمال شرمندگی میگیم ببخشید اگه سر و صدای ما زیاده  و اگه اذیت شدین حتما بگین. میگه نه بابا عیب نداره. بچه باید بدو بدو بکنه دیگه....

بعد که اقاهه از اسانسور پیاده شده ما به تارا میگیم دیدی عزیزم... نباید تو خونه زیاد سر و صدا بکنی. همسایه اذیت میشه. برگشته میگه نه! بچه باید بدو بدو بکنه دیگه!!!!!!!!!!!!!!

باباش میگه زود باش بیا دندوناتو مسواک بزنم.. هی لفتش میده و نمیره.. باباش هم هی میگه زود باش.. برگشته میگه بابا میدونی عجله کار شیطونه! پس تو هم نکن اینکارو!

خلاصه که یه پارچه زبونه. در ضمن اینروزا خیلی  هم مامانی شده. در حدی که سر میز شام هم حاضر نیست پیش بابا بشینه  و دیگه بعضی وقتا بابا حسودیش میشه...

روزی چند بار میاد ازم برنج و نخود و لوبیا و سبزی و کشمش!!! میگیره و میره باهاش اشپزی میکنه و هی از این ظرف به اون ظرف  میریزه و اخرش هم غذا رو میذاره تو یه پلاستیک میبره میذاره جلوی در. به باباش میگه بابا برای شرکت کننده ها ( کارمندای شرکت!) غذا درست کردم. فردا ببر بخورن.... منه بیچاره هم باید روزی دو بار خونه رو جارو برقی بکشم...

راستی بعد از برگشت از تبریز و در پی غرغرهای مامانم و همینطور تصمیم عملی نشده قبلی خودم! تصمیم گرفتم تا عید 2-3 کیلو کم کنم تا هم به اون وزن ایده الم که 52 کیلوئه برسم و هم شکمم  واسه عید و عروسی حسابی کتابی بشه! تازه ادم تو عید و مسافرت طبعا پرخوری میکنه و چاق میشه. پس چه بهتر که از اینور یه 2-3 کیلو کم کنه که جا باز بشه برای اضافه وزنهای بعدی!

الان صبحانه و ناهارم رو کامل میخورم ولی شام رو یا سوپ و یا سالاد میخورم و در کمال تعجب خیلی خوب رو شکمم اثر کرده. در ضمن به این نتیجه رسیدم که بهترین راه کم خوردن همانا کم پختنه! در اینصورت دیگه چاره ای جز کم خوردن نمیمونه. برای همین شروع کردم مثلا پلو رو نصف پیمانه کمتر درست میکنم. همینطور خورشت رو جوری میپزم که فقط واسه شام تارا و همسر کفایت کنه. چند روز اول سخته ولی ادم خیلی زود عادت میکنه و خود به خود اشتهاش کمتر میشه. الان دیگه واسه ناهار هم  کمتر از قبل غذا میخورم.

اینجوریاس خلاصه...

 

اینم از احوالات ما...

 پی نوشت: میگم خسته نشین یه وقت اینهمه کامنت میذارین... ! 700 تا بازدید، 5 تا کامنت!!!

دیگه اگه واستون نوشتم.. ببنین کی بهتون گفتم....

 

 

عروسی نامه

»
مسافرت یک هفته ای ما به چشم بر هم زدنی تموم شد...

قبل از سفر، من و تارا هر دو ویروسی شده بودیم!! من گلودرد و ابریزش بینی شدید داشتم. تارا هم طفلک ابریزش داشت و سرفه های به شدت خلط دار... هر دومون هم دکتر رفتیم و به هردومون گفتن ویروسیه. من یک هفته ای خوب شدم ولی تارا همچنان سرفه ها رو داشت تاااا رسیدیم جلفا! به محض رسیدن خوب شد. دیگه حتی یه سرفه هم نزد... بس که اونورا هوا تمیز و خوبه.

روزی که رسیدیم تبریز تولد همسر جان بود و خونه مامان واسش جشن گرفتیم و شب هم رفتیم رستوران دلستان.

دیگه اینکه من موفق شدم یه لباس خوشگل که عاشقشم واسه خودم بخرم. یه پیراهن  ترک از لاله پارک گرفتم  که خیلی خیلی تن خور قشنگی داره و همه تو عروسی میگفتن خیلییی بهت میاد... قیمتش هم بسیااار مناسب بود. کلا "تارک ادیز" پیراهناش خیلیییییییی خوش دوختن و تو تن خیلی قشنگ میشینن. یکی دو مدل دیگه هم بود که خیلی خوشم اومده بود که متاسفانه فقط سایز 36 ازش مونده بود وگرنه حتما اونا رو هم میگرفتم واسه عروسیهای بعدی.

در ضمن برای بار چندم به این نتیجه رسیدم که تو تهران واقعا ما رو میچاپن! مثلا کفشی که من واسه تارا از سنایی گرفته بودم 85 تومن و تازه به نظرم مناسب بود قیمتش، تو تبریز 35 تومن بود!!!!!!!!  یا مثلا رستوران رفتیم دو پرس کباب و یه پرس ماهی  شد 68 تومن!! نه حق سرویس گرفتن و نه مالیات بر ارزش افزوده! اینجا دو نفری میری فست فود  همینقدر میشه....

روز عروسی هم  رفتم ارایشگاه سر کوچه موهامو بافت زدم. از شنیون خوشم نمیاد. کلی موهای ادمو میکشن و درد میارن و از بس سفت میبندن که سردرد میگیری. تازه اخر شب هم باید بیایی کلی میخ و سیخ از تو کله ات دربیاری... بافت زدم راااااااحت... خیلی هم خوب شد. خودم هم ارایش کردم که این یکی خدا وکیلی عالی شد. یعنی به نظرم از همه اونایی که ارایشگاه رفته بودن بهتر شده بود.البته بقیه هم همینو میگفتن. خوشحالم که بلاخره این کلاسا یه نتیجه ای داشت...

خلاصه با تمام این توصیفات و با کفشای پاشنه 10 سانتی خیلی شیک و خااانوم ساعت 3 رفتیم وارد تالار عروسی شدیم، ساعت 10 شب که داشتیم برمیگشتیم ، ماشینای برف روبی داشتن جاده رو واسمون باز میکردن!!!!! یعنی تو اون فاصله اونهمه برف اومد.... ولی خیلی کیف داد. بالاخره امسال چشممون به جمال برف روشن شد. تازه تا رسیدیم خونه، تارا و همسر ادم برفی درست کردن واسه خودشون.... کلی هم برف بازی کردیم. حالا بچم هر کی رو میبینه میگه بابا زد تو کله مامان!!! نمیگه با گلوله برفی!!

همون شب هم وسایل رو جمع و جور کردیم و صبح جمعه پیش به سوی تهران.

این بود انشای من...

روزانه های ما

»
خیلی وقته که میخوام بیام اینجا یکی دو تا پست ارایشی، چکیده اونایی که تو کلاس گریم یاد گرفتم و به درد همگان میخوره رو بذارم ،ولی کو وقت؟

سه روز در هفته تارا رو کلاس میبرم.

یه روز که جمعه است و جزو هفته حساب نمیشه.. یکی دو روز هم کوزتینگ خونه! واقعا وقتی واسم نمیمونه. هر موقع هم وقت گیر میارم میشینم به خوندن کتابایی که تو کلاس بچه ها بهمون معرفی میکنن. که خداییش کلی جلوی بداخلاقیهای کودک سه ساله مون رو میگیره!!

بذار حداقل این دو تا کتاب رو معرفی کنم. یکیش" شادترین کودک محله" که هیچ جا یافت می نشود! منم در نهایت از دیجی کالا سفارشش دادم. دومی که هنوز نخوندم و اونو همسر داره میخونه" تربیت سالم در خانه"

در مورد کلاسهای تارا هم از کلاس خلاقیت اش راضیم. اما باله رو نه! با اینکه " اسپین" مثلا بهترین مرکز باله کودکانه، سیستمش بد نیست ولی  ایرادهای زیادی هم داره. مربیهاش بی نهایت سخت گیر و جیغ جیغو هستند که من ابدا نمیتونم کنار بیام با این قضیه. بهشون میگم بابام جان من بچه ام رو اوردم اینجا بازی کنه و ورزش کنه و تو جمع بچه ها باشه و بهش خوش بگذره. حتی اگه یه حرکت هم یاد نگیره واسم مهم نیست و بازم میگم دستتون درد نکنه ،ولی مگه مربیه قبول میکنه؟!!!!!!  مثلا مربیه به بچه ای که داره بازیگوشی میکنه یا حرکت رو درست انجام نمیده میتوپه که داری منو عصبانی میکنیا... میدونی اگه عصبانی بشم چی میشه؟ دعوات میکنم!! اخر کلاس هم بهت استیکر نمیدم!!!!!!!!!کلا زیادی جدی گرفتن قضیه رو....

من که جرات نکردم تو این جلساتی که رفتیم یه بار بچه رو اونجا تنها بذارم و تو همه جلسات خودم هم بودم...  باز با این وضع تارا طفلک کلاسش رو دوست داره. ولی خب یه ایراد دیگه ای هم که دارن با اینکه تو سایتشون نوشتن کلاس برای گروه سنی  3تا 4 سال و 4 تا 5 سال داریم ولی اینجا عملا 3 ساله با 5 حتی 6 ساله تو یه کلاسه. خب طبعا درک و تواناییهای یه بچه 5 ساله با بچه 3 ساله قابل قیاس نیست و به نظرم این میتونه رو کوچیکترها اثر بد داشته باشه و خودشون رو ناتوان حس کنن.به خاطر همه این دلایل فقط یه جلسه دیگه میبرمش و دو جلسه هم غیبت و بعدم دیگه ثبت نامش نمیکنم. یه سی دی هم بهمون دادن از همه حرکتهایی که قراره چندین ترم با اینا همون حرکتها رو کار کنن. فوقش خودم میتونم تو خونه باهاش کار کنم...

خلاصه که این برداشت و تجربه ما بود از اسپین!!

دیگه اینکه ما چشم انتظار سه تا عروسی تو فامیل مادری بودیم. یکیش پسر خاله و دو تاش هم پسر این دایی و اون دایی!! اینام که همگی کلا دل خجسته ای داشتن و تابستون رو ازشون گرفته بودن و الان یه عروسی داریم 23 بهمن!! یعنی پنجشنبه هفته دیگه و یکی 22 اسفند!!! این دیگه اخرشه....

ما هم  تصمیم داریم جمعه این هفته بریم تبریز و یک هفته کامل بمونیم. البته این وسط مساله اصلی هیچکدوم اینا نیست.. مساله اصلی اینه: من چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ والله به خدا...

اخه هر سه تای عروسیا مال فامیل مادریه و نمیشه با یه پیرهن سر و ته هر سه تا رو هم اورد... شنیده بودم مرکز لباس مجلسی و اینا ،مفتحه . جمعه یه سر رفتم. عمراااااااااا اگه من همچین لباسایی بپوشم... باز صدها هزار رحمت به لباسای ونک!

تو ترکیه یه چیز خوبی هست. این لباس مجلسی ها رو اجاره میدن. مثل اینجا که لباس عروس رو اجاره میدن. حتی خیلی از اینایی که تو مسابقات مد لباس و اینا شرکت میکنن لباساشون رو کرایه میکنن. خوبه به خدا... فک کن واسه هر مراسمی بری یه لباس بخری. دو بار بیشتر هم که عمرا بپوشی.. چون اینجور مراسمات هم کلا هر چند صد سال یه بار اتفاق میوفته. بعد میمونه دمده میشه. تااازه اینا رو کجا جاشون بدی تو این خونه های فسقلی...

حالا بیخیال یه کاریش میکنم...

دیگه اینکه از راهنماییهاتون در مورد بندانداز هم خیلی ممنون. البته هنوز وقت نکردم برم بگیرم ولی خب همینکه فهمیدم اکثریت راضی اند خوبه.

اها موهامو هم واسه عروسی هایلایت کردم. البته خودم با کمک همسر!  رنگ زمینه ام ماهاگونی بود تقریبا و روش هایلایتهای رنگ موهای خرم دراوردم... دقیقا همون رنگی که تو ذهنم بود شد ولی الان همش فک میکنم بهم نمیاد. ولی همه میگن خوبه و بهت میاد. فعلا این عروسی رو با این رنگ میرم و واسه دومی یه رنساژ دیگه یکم تیره تر میذارم روش.

سعی میکنم در اولین فرصت اون پستهایی که گفتم رو هم بنویسم...

فعلا روز و روزگارتون خوش....

 در ضمن... دیروز دخترمون سه سال و سه ماه و سه روزه شد

»
یعنی واقعا داره برف میاد یا من دارم خواب میبینم؟!!!

سرشلوغی

»
اینقدر روزا تندددددددددد میگذرن که ادم وقت سر خاروندن نداره. نمیدونم واسه من اینجوریه یا واسه همه. پارسال چقدر وقت ازاد داشتم کلی نشستم بافتنی بافتم اما امسااااااال!

از اول پاییز هم که یا تبریز و مسافرت و اینا بودیم یا اینجا در حال اعمال تغییرات مختلف در خونه و دکوراسیون که اونم کار وقت گیریه و خلاصه همه اخر هفته هام از وقتی یادمه در حال بدو بدو بودیم.

این مسافرتهای تبریز هم باعث میشد تارا اخلاقش از اینرو به اونرو بشه و منو میکشت! در نهایت به این نتیجه رسیدم که این بچه از تنهایی تو خونه حوصله اش سر میره و همش بازی میخواد.. منم که خدای حوصله!!! یعنی حاضرم جونمو بگیرن ولی نگن بیا خاله بازی یا ماشین بازی کنیم!!

دیدم اینطوری نمیشه. اول گفتم بذارمش مهد. سه تا مهد نزدیک خونمون همست که پیاده 5 دقیقه راهه! از مامانا و همسایه ها پرسیدم گفتن یکیش از بقیه بهتره. همون بهتره رو یه روز با تارا رفتیم و دو ساعت بودیم و برگشتیم و دیگه نرفتیم. عمرا بذارمش همچین جایی.. اه...

دیدم بهترین کار اینه که تو کلاسای مختلف ثبت نامش کنم. الان یه کلاسی ثبت نام کردم، هفته ای دو روز ، روزی سه ساعت. کلاس بدون مادره. مربی اش رو هم میشناسم. بهش اطمینان دارم.. 5 تا بچه هم بیشتر نیستن.خیالم راحته. کل اون سه ساعت هم قراره بازیهای مختلف از سفال و نقاشی و موسیقی و یوگا و کاردستی و اینا کار کنن.

هفته ای یه روز هم الان مدتهاست خونه یکی از دوستامون مربی گرفتیم و کلاس مادر و کودک داریم که اونم مدتش دو ساعته و  هر دفعه هم یکی از مامانا ناهار میپزه میاره و ناهارمون رو هم اونجا همگی با هم میخوریم و تارا این کلاسو بینهایت دوست داره.

یه روز هم باله تو باشگاه اسپین ثبت  نامش کردم که این هفته قراره بریم. اینجوری چهار روزمون پر میشه و خوبه. هم واسه تارا که کلی رو اخلاق و روحیه اش موثره و  هم واسه خودم خوبه.از وقتی ایران اومدیم دیگه تو شهر رانندگی نکردم که به برکت این کلاسا و ایضا گرونی اژانس ها!! کم کم دارم دوباره شروع میکنم رانندگی رو.مخصوصا که همسر پیاده میره شرکت و ماشین همیشه تو پارکینگه.

هفته پیش جمعه هم نمایشگاه مبلمان تو یافت اباد رفتیم که 11 صبح رفتیم و 5 بعد از ظهر برگشتیم.به هوای تخت بچه رفته بودم که نبود و کلا مبلمان تو نمایشگاه بود.... و من بازم به این نتیجه رسیدم که مبل راحتی های خودم از همه مبل راحتی ها بهتر است!! و دیگه فعلا قصد عوض کردنش رو ندارم. مخصوصا که اینا رو از دبی اوردم و بدنش چوبه.داییم هم که ترخیص کار گمرکه میگفت الان عوارض گمرکی مبلمان 200 درصده!!!! یعنی وقتی یه دست مبل ال شکل تمام پارچه دوغتاش ترک رو میخرین 12 میلیون تومن!! اون در واقع مبل 3 تومنی هست که با 6 تومن گمرکی و سود وارد کننده و فروشنده درمیاد اون قیمت!!!

برای قالیچه اتاق تارا هم زنگ زدم به همون فامیلمون که در واقع برادر شوهر خالمه. بهم گفت تنوع قالیچه خیلی زیاده و اگه میتونی یه روز بیا بازار با هم بریم واست بخرم که اونم بعید میدونم با این کلاس بارونی که کردیم وقت بشه و شاید باز مجبور بگم خودش یکی دو مدل بفرسته. میخوام اگر میشه این یه کارو هم قبل از عید انجام بدم که نره تو لیست سال بعد.

یه سوالی هم داشتم. کسی از این دستگاههای بند انداز برقی داره؟ خوبه؟ میشه استفاده کرد؟ از اونجایی که من الان دیگه در تمام زمینه خود کفا شدم تنها میمونه این بند لعنتی! که اونم چون صورتمو بند نمیندازم میشه فقط پیشونی و پشت لب!! همین! واسه همین مجبورم هر از گاهی ارایشگاه برم که اگه بتونم اینم نرم دیگه خیالم راحت میشه!

فعلا همین.

تا بعد.....

اسم بابا چیه؟

»
از پنجشنبه هفته پیش شروع میکنم که خبردار شدم واسه اون دوستم که فوت شده عمه اش اینجا تو تهران مراسم گرفته. منم با دختر خالم رفتم و بعدش یکم دلم اروم گرفت.

جمعه هم ختم یکی از فامیلای خیلی دور بود که اونم رفتیم...

یکشنبه یعنی شب یلدا همگی خونه برادر شوهر سومی جمع بودیم.

سه شنبه هم که تعطیل بود مهمون داشتیم. دوست صمیمی دبی مون که رفته بودن استرالیا اونا ایران بودن و  سه شنبه ناهار اومدن پیش ما. با اون یکی دوست دبی مون که الان همسایه ایم. دوباره هر سه خانواده دور هم جمع شدیم  با این تفاوت که اون موقع 6  نفر بودیم و الان شدیم 9 نفر بالفعل و  11 نفر بالقوه!!!!! چون اون یکی دوستامون هر دو، دومی رو تو راه دارن!

وای بچه این دوستمون که استرالیان اونقدر ریزه میزه بود. تیپ و قیافه مردونه، هیکل قد یه فنچ!! خیلیییی بامزه بود... اما تارا اونروز حساااااااابی رو دنده لج بود و پدرمون رو دراورد. اصلا نفهمیدم مهمونی چطور شروع شد و چطور تموم شد.... کلا چند وقته خیلی لجباز  و جیغ جیغو شده و یه وقتایی واقعا مغزم سوت میکشه از جیغاش! مخصوصا تبریز که میریم و برمیگردیم دیگه به کل یه بچه دیگه میشه و انتظار داره منم مثل مامانم 24 ساعته باهاش بازی کنم و همه اوامرش در جا اطاعت بشه...  منم واسه همین فعلا مامان اینا رو تحریم کردم و تبریز نمیرم!  تصمیم جدی هم گرفتم که از هفته دیگه مهد کودک ببرمش. واقعا بچه کف میکنه تو خونه. اینهمه ساعت اخه ادم چجوری سرگرمش کنه؟

دوستم با اینکه 5 ماهه باردار بود وزنش 53 کیلو بود در حالیکه من در شرف تبدیل شدن به یک خرس با وزن 55 کیلویم!! خودم هم البته حس میکنم که دیگه باید وزنم رو کنترل کنم ولی این مورد اخر دیگه یه تلنگر حسابی بود و الان یه سی دی خوب ورزشی گیر اوردم و هر روز صبح با همسر کلی ورجه وورجه میکنیم.اگه برسم به 52 عالیه که خب به راحتی هم میرسم انشالله...

دیروز هم دختر خالم مهمونی داده بود که هفته پیش یکی دو روز هم بدو بدو واسه کفش و لباس تارا داشتم و در نهایت  شنبه شب که حسابی هم بارون میومد موفق شدم و  یه پیراهن زرشکی واسش گرفتم با یه جفت کفش سفید و گردنبند مروارید سفید که خیلی شیک و ناز شده بود. بر عکس قبلنا  که ابدا نمیذاشت واسش کفش و لباس پرو کنیم، الان کلی حال میکنه و هر لباسی تنش میکردم میومد بیرون یه قری میداد  و همه نگاش میکردن و میخندیدن.

دیروز خوشبختانه تو مهمونی تو مود خوبش بود و کلی ابروداری کرد. دو بار هم خوشگل واسمون رقصید و در کل خیلی اروم و خااانوم و حرف گوش کن بود. به جبران سه شنبه! عوضش بچه دو تا پسر دایی هام حسابی اتیش سوزوندن و همه به من میگفتن خوش به حالت.. بچه به این ارومی .. اون وقت اینقدر گله میکنی... خلاصه که ما رو ادم بده کرد!

موقع شام که همه در حال غذا خوردن بودن و تقریبا ساکت، خانوم پسر داییم تارا رو صدا کرده پیش خودش مثلا میخواد باهاش دوست بشه. میگه اسمت چیه؟ جواب میده....

فامیلت چیه؟ باز جواب میده

اسم مامانت چیه؟ باز جواب میده

اسم بابات چیه؟ بابایه دیگه!!!

نه میدونم باباته.. اسمش چیه؟ بابایه دیگه...

نه. اسمشو بگو.. مامان تو خونه چجوری صداش میکنه؟ میگه بابا؟...

تارا یکم فکر میکنه و میگه نههههه! میگه عزییییییییییییییزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تصور کنین صدای خنده مهمونا و قیافه من و همسر رو تو اون لحظه!!! 

به خانوم پسر داییم میگم تا همینجاش بسه. دیگه سوالای سخت از بچه نپرس!

والله...

 

بازسازی

»
 

سلام دوستان.

روز همگی به خیر...

بعد از برگشت از تبریز درگیر کارای حموم بودیم و بلاخره این قورباغه رو هم قوت دادیم و حمومی که از روز اول اصلااااااا خوشم نمیومد جاش رو داد به حمومی که خیلی بیشتر دوستش میدارم. مشکل حموم ما اینه که عرضش کمه و طولش زیاد! اتوبوسی! بعد فک کن اورده کاشیهای عمودی سفید و مشکی زده با کابین دوش نیم هلال! و توالت فرنگی مستطیلی شکل!! فاجعه به تمام معنا....!

حالا با کاشی های ارغوانی و سفید افقی که طرحش شبیه موجه و فرنگی جمع و جور بیضی شکل و  ساخت اتاقک شیشه ای به جای کابین دوش نیم هلال کوچک که واقعا وقتی میخواستم تارا رو حمومش کنم عذاب میکشیدم، دیگه به کل حموم عوض شده. مونده یه روشویی کابینت دار و یه گلدون بامبو و چند تا ستاره دریایی که میخوام بزنم به دیوار....

راستش من کلا فوبی این مدل کارا رو دارم و فکر میکردم خیلیییییییییییییی سخت باشه ولی الان دیدم نه اینطورام نیست و اگه ادم بخواد خونه ای رو بخره و بازسازی کنه کار زیاد سختی نیست . مخصوصا اگه خودت تو خونه ساکن نباشی...

با همه این اوصاف دیروز که رفتم اولین دوش رو در حموم جدید گرفتم، خستگیم در رفت و دیدم که به دردسرش می ارزید و الان حموم شده اون چیزی که میخواستم.

دیگه جونم براتون بگه که میخوام همونطور که قبلا گفتم واسه تارا تخت جدید بگیرم. راستش من برای سیسمونیش فقط یه تخت نوزادی گرفتم  و البته خیلی از این تصمیم درستم راضیم. کلا با کمد و بوفه و این چیزا میونه ای ندارم. فقط کمد دیواری  دوست دارم. اتاق تارا هم یه کمد دیواری داشت. یکی دیگه هم ما اضافه کردیم که یه قسمتش هم قفسه بندیه و اسباب بازیاش رو چیدیم. این از دو تا دیوار! یه دیوار هم که پنجره داره، تنها دیوار سالم باقیمونده رو جلوش تختش رو گذاشتم.

حالا الان که میخوام تخت جدید بگیرم میخوام حتما میز تحریر هم باهاش بگیرم که دو سه سال دیگه نخوام برم یه میز با یه طرح و رنگ دیگه بخرم. از طرفی هم دوست ندارم میز رو جلوی پنجره بذارم. این تختهایی که پایینش میز تحریره و بالاش پله میخوره و میره رو تخت خواب هم معایب خودشون رو دارن  و ارتفاعشون هم بلنده که دوست ندارم. حالا شما بگین با این اوصاف من چه کنم؟!! کلا به نظرتون مامانای باتجربه، میز تحریر  رو الان بخرم. در ضمن چه مارکی خوبه؟ شماها چی گرفتین که راضی هستین؟ میخوام جنسش خوب باشه.

لطفا راهنمایی کنین.

پریروز هم یه خبر خیلیییییییییی بد بهم رسید و اون فوت یکی از همکلاسیهای دوران ابتداییم بود.... بر اثر سرطان غدد لنفاوی!! اووووووووووووووووووووونقدر ناراحت شدم که حد نداشت... احساس میکردم یه وزنه رو قلبم گذاشتن. همه خاطرات روزای خوش و بی غم بچگی اومد جلوی چشمم.... کل پریشب و دیروز رو گریه میکردم...اصلا نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم. به یکی دیگه از دوستای مشترکمون تلفن کردم و کلی با هم گریه کردیم.... خدا ایشالله روحش رو قرین رحمت خودش بکنه....

آمین...