--> آشیانه عشق من و آقای همسر

تولد سه سالگی

»
 دیروز تولد سه سالگی عروسک کوچولوی ما برگذار شد. امسال فقط دوستای همسر رو دعوت کرده بودیم که همشون بچه هاشون سن تارا هستند. به جرات میتونم بگم تولد امسال خیلیییییییییییی خیلیییییییییییییی بیشتر از دو سال گذشته بهمون خوش گذشت.

اولا که تارا خودش کاملا دیگه مفهوم تولد رو میفهمه. به بچه ها میگفت بیایین ببینین تولدم تو یخچاله! منظور کیک تولدش بود..!

دوستامون هم همگی پایه... کلی زدیم و رقصیدیم. بچه ها که کیففففففففف کردن. کلی رقصیدن و خندیدن و بازی کردن و اخرش هم همشون یکی یه دور شمع فوت کردن و کیک بریدن! با برف شادی هم عشققققق کردن....

تارا هم که خاااااااااانوم... با اینکه بچه ها تقریبا اتاقش رو نابود کرده بودن ولی هیچ اسباب بازی ای رو از دست هیچ بچه ای نگرفت و هیچ گریه و بداخلاقی ای نداشتیم. ماشالله امسال دیگه عاقل شده بود! اخر سر هم که کادوها رو باز کردیم یکی یکی میرفت کادو دهنده رو بوس میکرد... کلی هم قر میریخت واسمون.

وای فیلمش اونقدر خنده داره که حد نداره... 6 تا بچه بودن و با وجود 6 تا بچه کوچک ما تقریبا هیچ عکس خانوادگی ای نداریم! تو همه عکسا حداقل 4 تا بچه حضور دارن....

نکته دیگه اینکه بنده امسال برای اولین بار بدون حضور مامانم مستقلا! تولد گرفتم.. تازه برعکس هر سال که غذا از بیرون میگرفتیم امسال غذا رو هم خودم پختم همه که کلی تعریف کردن و خودم هم راضی بودم. فکر میکردم پذیرایی و اینا بدون کمک سخت باشه ولی با حضور پررنگ همسر مثل همیشه هیچ سختی ای احساس نکردم. خلاصه که بعد از مراسم حس خیلی خوبی داشتم.

مثل پارسال و تقریبا مثل همه مهمونیام نه میوه، نه کیک و نه غذا، هیچی تو طول مراسم نتونستم بخورم و باز ساعت 1 شب داشتم غذا میخوردم با نوشابه و سالاد! مهمونا رو ساعت 11 تقریبا به زور بیرون کردیم!! ولی از درد پا و شونه مگه خوابم میبرد...

امسال دیگه نه فیلمبردار اوردیم . نه حتی کیک سفارش دادم! یه کیک اماده ساده گرفتم و چون تم تولدمون دورا بود عروسک دورا و دوستاش رو چیدم روش و به نظرم خیلی هم شیک شد. خلاصه که ساده گرفتیم و بیشتر لذت بردیم.

جالب اینکه موقع بریدن کیک چاقو رو که اوردم تارا گفت میخوام با چاقوی خودم ببرم! تو ست اشپزخونه اش یه چاقوی پلاستیکی کوچک اندازه یه انگشت داره! خلاصه براش اوردیم و خانوم خانوما کیکش رو با چاقوی خودش برید کادو هم همه براش اسباب بازی اورده بودن به جز یه نفر و خلاصه کلی خوش به حال بچم شد.

اینگونه شد که کوچولوی ما یکسال دیگه هم بزرگتر شد.

خدا همه نی نی ها رو سالم و زیر سایه پدر و مادر نگه داره...

سفرنامه

»
سلام به همه دوستان.

ما روز دو شنبه بلاخره بعد از 18 روز برگشتیم سر خونه زندگیمون! اخراش دیگه حسابی دلم واسه خونمون تنگ شده بود...

اما سفر که بعضیا سوال کرده بودن...

برای سفر زمینی باید ماشین رو کاپوتاژ کنین که حدود 400 هزار تومن هزینه داره و یکسال هم اعتبار داره. ما از مرز بازرگان رفتیم. کاملا امنه. اتوبانش هم بسیار خوب با اسفالت عاااااالی  و بدون چاله چوله و بدون ترافیک و دوربین و پلیس!

در مورد شهرش هم ما ارزروم رفتیم که همونطور که گفتم شهر خیلی اروم و قشنگ و امنی بود و مشکلی نداشت. ولی ظاهرا شهرهای کرد نشینش مثل اغدیر که ایرانیا زیاد هم اونجا میرن کمی وضع امنیتش جالب نیست  ولی ما تو ارزروم هیچ مشکلی نداشتیم.

در مورد بنزین و گرون بودنش هم ما یه بار تو بازرگان باک رو پر کردیم و رفتیم و چهار روز هم اونجا گشتیم و همههههه جا رو هم با ماشین میرفتیم و باز برگشتیم تو بازرگان بنزین زدیم. یعنی چون شهر کوچیک و بدون ترافیکه و مسیرها به هم نزدیکه مصرف چندانی ندارین...

دیگه عرض کنم در مورد زبان ترکی سوال کرده بودین خب طبیعتا  ادم هر جا میره زبان اونجا رو بلد باشه بسی راحتتر خواهد بود ولی با این وجود اگه زبان ندونین عوضش جی پی اس! داشته باشین و یا هر مسیری و هر مقصدی و هر شاپینگ و رستورانی که بخوایین رو امارش رو از تو اینترنت دربیارین، در اینصورت ترکی بلد نباشین هم  مشکلی نخواهید داشت. هر چند که مردم بسییییییییییار مهربون و خونگرمی داره که مخصوصا ایرانیها رو خیلی دوست دارن ولی خب  در مورد زبان ،واقعا انگلیسی بلد نیستن حتی تو هتلها!

دو تا هم مرکز خرید بزرگ داره که همه برندهای ترک و تعدادی غیر ترک داره و میتونین جانانه خرید کنین. قیمتها هم که به نسبت تهران واقعا مفت! هر چند وقتی ما رفتیم دیگه جنسای تابستونی رو جمع کرده بودن و زمستونی و پاییزی بود که خوب چون کالکشن جدید بود طبعا حراج هم نداشت و من مثلا بیشترین حجم خرید خودم و تارا رو از ال سی وایکیکی کردم که اصلا حراج نداشت. ولی بازم گرون نبود. ولی مثلا کوللزیون حراج بود. بعدش اومدم قیمتها رو با ال سی تبریز مقایسه کردم تو تبریز همه قیمتها دو برابر به اضافه 3 الی 10 هزار تومن ارزش افزوده بود!!

هتلمون رو هم از اینترنت پیدا کرده بودیم و از طریق کردیت کارت رزرو کرده بودیم که با اینکه سه ستاره بود( نمیدونم اونجا اصلا ستاره های بیشتر هم داره یا نه؟!) ولی بسیاااااااااااااااااااااااار زیاد از هتل 4 ستاره  ای که استانبول رفته بودیم بهتر بود. خیلییییییییی تمیز و با صبحانه به مراتب  مفصل تر از 4 ستاره استانبول. برای 3 شب 900 تومن دادیم با صبحانه که خب هتل ارزونتر از اینم هست. گرونتر از اینم هست. ولی من خیلی خیلی راضی بودم از هتلش و اگه دوباره بریم قطعا همونجا میرم.

این از سفر که واقعا تجربه خوبی برامون بود و تصمیم داریم اگه خدا بخواد تعطیلات عید رو هم بریم ترابزون!

پنجشنبه هفته دیگه هم قرار بود عروسی پسر خاله باشه و من مونده بودم چطوری دوباره بکوبم برم که به دلایلی عروسی عقب افتاد و میخوام جمعه هفته دیگه یه تولد خیلی کوچک  قبل از ماه محرم واسه تارا بگیرم.فردا هم ترم جدید کلاس گریمم شروع میشه و خلاصه دوباره حساااابی سرم شلوغ شده.

این مدت که نبودم دو تا از دوستای گل وبلاگیم ارزو جون و لبخند عزیز هم عزادار شدن که از همینجا بهشون تسلیت میگم و امیدوارم خداوند بهشون صبر بده

اینم چند تا عکس واسه حسن ختام.

مراسم عید قربان

 

سفر

»
الان 10 روزه که تهران نیستیم و بابت کارای همسر احتمالا یک هفته دیگه هم موندگار باشیم... بیشتر از تعطیلات عید یعنی!

چهار روز ترکیه بودیم. شهر ارزروم.دیشب برگشتیم. شهرش رو خیلی پسندیدم. شهری کوچک و کم جمعیت. 400 هزار نفر.... هوای تمیز. اسمون ابییییییییییی. بدون ترافیک و با تمامی امکانات رفاهی.... خیلییییییی خیلییییی خوش گذشت. کلی هم خرید خونم رو تنظیم کردم.تو دو تا مرکز خرید بزرگش تقریبا همه برندهای ترک موجود بود.کلی هم باقلوا و نون سیمیت خوردیم! ایضا کباب ترکی.....اولین تجربه سفر زمینی خارج از کشورمون بود. خیلی خوش گذشت و کلی خاطره خوب برامون موند. تارا هم حسابی کیف کرد.

ایشالله برگشتم تهران سر فرصت مفصل تر مینویسم....

»
دستام نمیدونم به چی حساسیت داده و میخارید! دیروز رفتم دکتر یه پماد داده بهتر شدم.

من جزو ادمایی هستم که متاسفانه زیاد عرق میکنم و همیشه با این قضیه مشکل دارم. مخصوصا در روزهای خاص ! که انگار یهو چند برابر بیشتر میشه....جدیدا یه کرم از داروخانه گرفتم به اسم "طلسم" که راضیم ازش. یه بار بعد از حموم میزنین  و تا حموم بعدی نیاز به استفاده مجدد نیست. قیمتش هم 20 تومنه. دیروز هم دکتر کرم دئودورانت "بتیس" رو  بهم پیشنهاد کرد که چون تو ترکیباتش الومینیوم داره باعث میشه کمتر عرق کنیم.اینم فک کنم 6500 بود قیمتش. ولی هنوز استفاده نکردم. گفتم بنویسم اینجا شاید به درد کسی بخوره. البته بهترین راه رهایی!! همانا بوتاکس زیر بغله که باعث میشه 8 الی 12 ماه کاملا راحت بشین ولی بعدش باید مجددا تزریق کنین که من فعلا قصد ندارم سراغ این روش برم.

مامانم هر روز تو گوشم میخونه بیایین تبریز بمونین.. چیه تو تهران الوده موندین؟! همسر هم که به خاطر کارش از خدا خواسته... نمیدونم؟!

دیگه اینکه از جمعه این هفته به مدت دو هفته مسافرت خواهیم بود!! عیده!! اول تبریز و بعدم زمینی با ماشین خودمون ترکیه. ایشالله اگه عمری باقی بود با سفرنامه خدمت میرسم.

فعلا بای

سام علیکم...

»
سلام.

همین الان که دارم اینا رو مینویسم، یه خروار لباس اتو نشده و یه عالمه هویج خرد نشده دارن اسم منو فریااااد میزنن، ولیییییی... من یه هیس! بهشون گفتم و اومدم که براتون بنویسم...

در تمام عمرم هیچ وقت به این اندازه سرم شلوغ نبوده و کمبود وقت نداشتم... حالا موندم دلیلیش بچه داریه یا نبود کمک و یا مسافرتهای تقریبا هفتگی همسر به تبریز! که البته مورد دوم و سوم که یه جورایی علت و معلول همدیگه هستن خیلی تو این وضع موثر بوده و هست....

از اول تابستون همسر مرتب تبریز میره به خاطر پروژه جدیدی که اونجا گرفتن و ما هم یه وقتایی باهاش میریم  مثلا یه بار 10 روز موندیم...و البته بیشتر وقتا نمیریم و تهنا میمونیم... که همسر هم نهایتا دو روزه برمیگرده. البته دیگه کم کم به این فکر افتادم که یا همسر قید این پروژه و یا حتی این شرکت رو بزنه و بشینه ور دل من! که زهی خیال باطل یا اینکه من جمع کنم برم چند صباحی هم تو تبریز زندگی کنم تا همسر یکم کاراش رو سر و سامون بده. اصلا تحمل این رفت و امدها رو تو سر سیاه زمستون ندارم!

دیگه جونم براتون بگه میمونه یه اخر هفته که اونم پنجشنبه ها از 10 صبح تا ساعت 1 کلاس گریم سینمایی دارم و خسته و هلاک میرسم خونه و دیگه فقط یه جمعه است و یه خرواااااااااااااااااااااار کار نکرده و هزاااااااااااااار جای نرفته!!!! دیروز از صبح کار کردیم تو خونه تااااااااااا 8 شب! ظهر هم در کشوی کابینت کنده شد و افتاد رو پام و انگشت کوچیکه ام رو پوکوند و الان انگشتم رو زدم زیر بغلم نشستم اینجا....!

ساعت 8 شب همسر گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم که گفتم منو برسون میلاد نور و در نتیجه در کمتر از یکساعت یه مانتو خریدم! که جزو سریع السیر ترین خریدهای عمرم محسوب میشه...

تارای گلم هم یه بلایی شده  که نگو. میگه مامانی کابینت افتاد رو پات اوف شدی؟ میگم اره.. میگه قویبونت بشم! مگه نگفتم نرو اشپزخونه خطرناکه....

امروز بازومو نشون میده میگه میخوام دست مامانی رو گاس=گاز بگیرم! میگم خب منم میخوام دست تو رو گاس بگیرم... میگه نهههههههههه... میگم پس تو هم نه! از بس تنش میخاره میگه باشه تو بیا دست منو گاز کوچولو بگیر تا بعدش من مامانی رو گااااااااااااااااااااااااس بگیرم!!!

خلاصه که دلیل ننوشتنم ذیق وقت است و بس. در ضمن جا داره از معدود دوستانی!! که به یادم بودن و حالم رو پرسیدن تشکر کنم.

فعلا بای

 

مهد

سلام.

روز همگی به خیر...

یه راهنمایی  میخواستم از مامانایی که بچه هایی به سن تارا دارن...

من میخوام روزی 3-4 ساعت تارا رو مهد یا جایی بذارم بره هم یکم بازی کنه و بهش خوش بگذره، هم من یه تایم ازادی داشته باشم. یه مهد نزدیک خونه بود رفتم، ولی میبینم کلا برنامه مهد ها با بچه من جور نیست. میگن 8 صبح بیار تا 12:30 که میشه نیمه وقت و تمام وقت هم تا 5 بعد از ظهر...

میگم باشه من پول تمام وقت رو میدم ولی بچه رو از 11 میارم تا 2. میگن باشه ولی بعد که برنامه شون رو میپرسی میگن بازی و نقاشی و کاردستی تا 11:30 بیشتر نیست، بعدش ساعت 12 بهشون ناهار میدیم و از 1تا3 برنامه ها خواب و استراحته!!! خب طبیعتا بچه ای که زودتر از 8 صبح بیدار شده رفته مهد میتونه ساعت 1 بخوابه ولی بچه ای که 10 صبح بیدار میشه دیگه اونموقع خوابش نمیاد!! از طرفی اصلااااااااااا نمیخوام از الان که یه فسقل بچه است ساعت 7 و 8 صبح بیدارش کنم. حتی اگه اینکارو هم بکنم کل روز بداخلاق و کسله و ساعت 11 یهو غش میکنه میخوابه!!

میخواستم ببینم واقعا همه مهد ها همینجوریه برنامه شون؟؟؟ تااازه تو هر کلاس گفت 18 نفرن!!!!!!!!

جایی نیست که تو این تایمی که من میخوام برای بچه ها برنامه های شاد و سرگرم کننده داشته باشن؟ البته برای سال دیگه موسسه رنگین کمان ثبت نامش کردم که برنامه شون از 12:30 شروع میشه تا 6 عصر و  خیلی عالیه ولی برای امسالش نمیدونم چیکار کنم؟!

سرم شلوخه!

چند وقته که سرم حسابی شلوغ شده.... پروژه ای که شرکت همسر تو تبریز گرفتن باعث شده تو یکماه گذشته همسر هر هفته تبریز بره  و در نتیجه یا نیست و یا وقتی برمیگرده کارای اینجا به واسطه یکی دو روز غیبتش مونده و عصرها یا دیروقت میاد یا وقتی میاد خسته است و خلاصه بنده از 30 سالگی به اینور!!! بار زندگی رو دارم  تهنا تهنا به دوش میکشم  و عملا همسر دیگه نمتیونه مثل سابق تو همه کارا همکاری کنه!

از طرفی تارا جونم هم حساااابی شیطون شده و منو شهید میکنه رسما!

دختر خاله عزیزم هم دو سه روز بعد از کنکور دخترش و زمانیکه من تبریز بودم رفتن گرجستان( اونجا خونه دارن) و هنوز نیومدن و من کلی این مدت تهنا بودم و دلم براشون تنگ شده بود. همین چند دقیقه پیش با اسکایپ باهاشون حرف زدم و گفتن فردا صبح برمیگردن و کلیییییییییی خوشحال شدم...

دوره کاشت ناخنم رو هم میرم و خودم هم علاقه دارم به اینکار و الان همه ناخنهای خودم و دوستم رو کاشتم! با دوستم هم این مدت خیلی رفت و امد داشتیم و هر چند هر روز صبح که از خواب پا میشیم اول به همدیگه زنگ میزنیم ولی این مدت همسر هم که نبود یه بار اونا از صبح تا شهر خونه ما بودن و ناهارو با هم بودیم، یه روز هم ما پیش اونا بودیم...

خب فک کنم الان دیگه بهم حق بدین که این مدت کم پیدا بودم...

استخر خونه تو ماه رمضون تا 12 شب بازه و حالی به حولی... با همسایه ها میریم تا دیر وقت شب شنا میکنیم و کلی خوراکی میخوریم و خوش میگذرونیم.وای اونروز بدجور هوس پفک کرده بودم و گفتم میبرم استخر میخوریم، حاضر شدم داشتم میرفتم با خیاااااااااااااااال راحت رفتم در کابینت رو باز کردم پفک بردارم که دیدم عهههههههههههههههههههه ای دل غافل.. تموم شده که..... ای بخشکی شانس! یعنی با مخ رفتم تو دیفال!

یه شب از شبایی که همسر نبود، جاری کوچیکه شب اومد پیشمون. این جاری کلاسهای شخصیت شناسی یونگ رو میره و تا دیر وقت شب نشسته بودیم شخصیت همه رو تجریه تحلیل میکردیم و کلی برام جالب بود. میگفت هر کدوم از این شخصیتها ناخوداگاه یه سری اسیبهایی به بچه هاشون میزنن.. مثلا زنهایی با شخصیت "دیمیتر" ( کسایی که بچه براشون از هر کس دیگه ای مهمتره) ممکنه بچه هایی با شخصیت پرسیفون ( دختر مامان)رو سبب شه. بعد میگفت یه مبحثی دارن به اسمه سایه ها... بخشهایی زندگی نکرده شخصیتمون به صورت یه سری سایه هایی تو زندگی دنبال ما میان و بهمون سیگنال میدن که باهاشون اشتی کنیم و اگه اینکارو نکنیم ممکنه با یه تکانه ما رو به سمت خودشون هل بدن!!! مثلا کسی که شخصیت کار و تلاش و ایناش قویه و هر رووووووووووووز از صبح تا شب در حال دویدن و تکاپو هست، ممکنه یه روز تو یه تصادف از دو تا پا فلج بشه و مجبور شه تا اخر عمر بشینه گوشه خونه! لذا منم که شخصیت  شوهر ذلیل ! دارم تصمیم گرفتم کمی از این اخلاقم دست بردارم و مستقلتر باشم و لذا همسرو زیاد تحویل نیمگیرم!خلاصه که مبحث جالبی بود و علاقه مند شدم اگه عمری باقی بود و فرصتش ایجاد شد منم تو این دوره ها شرکت کنم...

برنج خیسوندم فردا شله زرد درست کنم....

یه بار کاله جوش درست کردم خیلی خوشم اومد.. خانومه تو تلویزیون میگفت تخم خربزه رو بو بدین، بعد اسیابش کنین  و یه قاشق بریزین تو کاله جوش! این دفعه حتما امتحان میکنم.

خب دیگه من برم یه چایی دم کنم که بدجور تشنمه.

فعلا بای...

 

بزرگ شدم!

»
 

 

با یک دنیا امید و کلی هدف و برنامه ، وارد سی سالگی شدم!!!!!

برعکس 29 تولد گذشته که چندان حس متفاوتی نداشتم، امسال خیلیییییی خیلیییییییی خوشحالم که بلاخره بزرگ شدم و عاقل شدم و خاااااااااااااااااااااااااااانومی شدم واسه خودم....

شام رو تو اسپیوی درکه خوردیم و اینروز خجسته رو گرامی داشتیم.... تارا هم خیلییییییییی خوب همراهی کرد و 10 دفعه این شمعا رو فوت کرد و اخرش هم من موفق نشدم شمع 30 سالگیم رو فوت کنم....

جالب اینکه تو میز کناریمون هم یه خانوم و اقا بودن که تولد خانومه بود!

عنوان ندارد!

»
امروز صبح جوجه کوچولو 7 صبح بیدار شده! با باباش رفته پارک.. هنوزم بیداره... منه بی نوا هم  مست و ملنگم...

اونقدر خوردنی شده که بعضی وقتا اختیار از کف میدم و حمله ور میشم بهش و میخوام واقعا بخورمش! پشه نیشش زده میگه مامانی به خارم میاد!!

بدجور معتاد تلویزیون و سریالهای ترک شدم.. تقریبا 6 روز هفته رو هر شب سریال میدیدم و زودتر از 2 نصف شب نخوابیدم... تقریبا از بعد از عید این برنامه هر روزم بوده و این کم خوابیدنها تو چند ماه حسابی خسته ام کرده بود.. کلی هم حواس پرت شده بودم... شکر خدا سریالهای ترک سه ماه تابستون پخش نمیشن.. البته به جاش سریالهای مخصوص تابستون میذارن ولی من فعلا میخوام یکم به خودم استراحت بدم. جمعه شب ساعت 12 خوابیدم تااا 10 صبح! کلی حال کردم. ولی امروز خانوم خانوما نذاشت...

شرکت همسر هم شکر خدا وضعشون بعد از عید خیلی بهتر شده... بهش میگم بلاخره نمردیم و از یکی از شرکتهایی که تو باهاشون کار میکنی راضی بودیم! یه پروژه جدید هم تو تبریز گرفتن و این یعنی در چند ماه اینده زود به زود میریم اونور. هفته پیش خودش چهارشنبه رو یکروزه رفت و برگشت.. حالا فردا دوباره باید بره که برای ما هم بلیط گرفته و فردا عصر میریم و جمعه عصر برمیگردیم... ماشالله  به قیمت بلیط! یه زمانی رفت و برگشت 28 تومن بود!!!

دیشب فوتبال رو دیدین؟!!! خوشبختانه من فوتبالی نیستم. همسر میدید و دم به دقیقه یه متر میپرید هوا.. منم داشتم مجله ورق میزدم! همش میگفت واااااااااای چطور میتونی ریلکس بشینی مجله بخونی بیا ببین... دقیقه 86 بود که تارا اب بازیش تو حموم تموم شد و صدام زد برم ابکشی اش کنم!! رفتم.... دیدما صدای همسر نمیاد.. 5 دقیقه بعدش اومدم میگم چرا صدات نمیاد.. دیدم میگه گل خوردیم! ای بخشکی شانس!

حیف شد...

هفته پیش تو نت دنبال  مدارک لازم برای پروانه کسب و مجوز سالن میگشتم.. دیدم بعضی جاها نوشته الان دیگه با یه مدرک پروانه نمیدن و حداقل باید 4 تا مدرک تخصصی داشته باشی!!!! زنگ زدم از 118 شماره اتحادیه ارایشگران رو گرفتم. سه تا شماره بهم داد ولی هررررررر چی زنگ میزنم جواب نمیدن...  به اموزشگاهی که پارسال میرفتم زنگ زدم  اونا م نه شماره داشتن و نه اطلاعی از قوانین!!! خلاصه که موندم پا در هوا! کسی چیزی تو این زمینه میدونه؟؟؟؟؟

فعلا کلاس کاشت ناخن ثبت نام کردم... تا بینم چی میشه..

دیگه عصری همسایه ام گفت یکی دو نفر از همسایه ها میخوان بیان خونمون شما هم بیایین.. ما هم رفتیم یه دو ساعتی با همسایه ها بودیم...

راستی بلاخره گوش شیطون کر ما مبل خریدیم!! به قول دختر خالم چشم هممون روشن! من هیچ وقت تو خرید اینننقدر سخت گیر نبودم! البته هنوز 2 هفته دیگه تحویل میدن ولی بالخره خریدم...

دیگه همین دیگه.. از هر دری، وری!

مادر و دختر-2

»
بعضی روزا با اینکه همه روز رو خونه و پیش بچه ای ولی اونجوری که باید نمیتونی براش وقت باکیفیت بذاری.. حالا یا سرت به کارای خونه گرمه و یا حس  بازی نیست!!! اون وقته که اخر شب که میری ملافه نی نی کوچولوت رو مرتب کنی یه حس عذاب وجدان و کم کاری میاد سراغت که تا یک ساعت بعدش تو تختت این پهلو به اون پهلو میشی...

امروز از اون روزا نبود.. بلکه یه روز بعد از چنین روزی بود و برای همین من امروز اشپزخونه و کار خونه رو تعطیل کردم و از صبح با هم کار دستی درست کردیم و خونه دوستمون رفتیم و بعدم مادر و دختر با هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم و اومدیم خونه.....

خلاصه که در بست در خدمت دخترم بودم.

هوای اینروزا هم که خیلی عجیب غریبه... پنجشنبه دیدم طوفان بدجوری شیشه ها رو کثیف کرده، خونه ما هم که همش پنجره است... به همسر گفتم بیا تمیز کنیم میگفت بازم قراره طوفان بشه.. فایده نداره.. ولی من نمیتونستم تحمل کنم اوردیم با بخارشور تمیزشون کردیم.. جمعه دوباره بارون گند زد!

تو تعطیلات سه روزه هم جایی نرفتیم. پنجشنبه که تمیز کاری کردیم.. جمعه رفتیم طالقان که خوب بود و جای سرسبز و قشنگی بود و خوش گذشت... برای اولین بار هم کباب کوبیده درست کردیم که عااالی شد. جمعه هم که استراحت و خرید از هایپر بود...

دیگه مطلب قابل عرضی نیست....