-->
X
تبلیغات
آشیانه عشق من و آقای همسر

روزانه

»
روزها تند ولی قشنگ میگذرند... پر از دغدغه های شیرین...

تمیز کاری خونه٬ پختن غذاهای جورواجور که واقعا بهار از این نظر عالیه و کلی خورشتهای فصلی میشه پخت و حالش رو برد٬ خرید٬ استخر و پارک و کلاس... اینا گوشه ای از برنامه هفتگی منه و صد البته وقت گذروندن با دختر نازم که بعضی وقتا خفن خوب و ساکت و ارومه و بعضی وقتا جیغ جیغو که خب میدونم این اقتضای سنشه ولی باز دوست ندارم جیغ بکشه...

بهش میگم مامانی به به خوردی؟ سرش رو به شدت از بالا به پایین میاره به علامت تایید و میگه ع!

میگم خوشمزه بود؟ باز تایید میکنه و میگه ع!

میگم لذت بردی یا نه؟ میگه نهههههههه!( هر چیزی رو که اخر بگی همونو تکرار میکنه!)

بهش میگم رفتی پارک سوار سرسره شدی؟ ع!

چطوری سوار شدی؟ دستش رو مارپیچ حرکت میده و میگه ویژژژژژژ....

چند وقت پیش براش یه پازل دو تکه گرفتم که روش نوشته بود برای ۳تا۶ ساله ها. همسر میگفت نگیر و اسه این زوده و اینا ولی من میدونستم خوشش میاد. حالا همچین با سرعت برق و باد میچینه که کیف میکنم... تازه به ببعی و پیشی و کلاغ و قورباغه هم که میرسه صداشونو هم درمیاره.

روزای زوج که حداقل هفته ای یه بار ساعت ۶تا ۸ تارا رو میسپارم دست بابایی و میرم استخر و کلی حال میکنم. هفته پیش یه روز هم خودم تنهایی رفتم ونک و نتیجه اش خرید دو تا تیشرت بود که اونم کلی حال داد. بعد از ماهها رفته بودم...

پنجشنبه صبح اول پا شدم رفتم پلیس+۱۰ که گواهینامه رانندگیم رو که یکسال از اعتبارش گذشته رو تمدید کنم! بعد از ظهرش هم از ساعت ۱ تا ۵ کلاس ارایشگریم بود که یه مو هایلایت کردیم و یه مو هم فر کردیم و من رسما مردم! خیلی سخته اونهمه سرپا وایستی. ولی به این نتیجه رسیدم که ارایشگری واقعا کار پول سازیه. چون برای مثلا یه مش ٬واقعا کار زیادی انجام نمیشه و موادش هم قیمتی نداره که ۲۰۰ تومن از طرف میگیرن. یا همینطور فر و الی اخر

خلاصه که پنجشنبه حساااااااااااابی خسته شده بودم و وقتی اومدم خونه تارا و بابایی رفتن استخر و من کمی استراحت کردم و فیلم دیدم و ایضا شام پختم. همینجا از همسر تشکر میکنم که پنجشنبه ها تقریبا کل روز تارا رو نگه میداره و من میرم پی ییلی تللی خودم

خیلی دوست دارم ادم عکسای خودش رو بزنه رو در و دیوار خونه اش! خونه هایی که میرم میبینم در و دیوار پر از عکسه خیلی دوست دارم. یه جور حس صمیمیت و خودمونی بودن به ادم دست میده. الان که دوربینها دیجیتال شدن متاسفانه خیلی از عکسا هرگز چاپ نمیشن و همینطور رو کامپیوتر و سی دی میمونن و این اصلا جالب نیست. من خودم تا حالا به جز دو تا بوم عقد و عروسی و یه شاسی که تو دبی تو اتلیه گرفته بودیم عکسی رو برای زدن به دیوار چاپ نکرده بودم ولی همیشه تو ذهنم بود که یه روزی اینکارو بکنم. بالخره همون پنجشنبه ۷-۸ تا از عکسامون انتخاب کردم و بردم دادم چاپ کردن و زدن رو شاسی و اوردیم همه رو زدیم رو دیوار. عکسایی از سفر سریلانکا٬ ترکیه٬ هتلهای متخلف تو دبی و العین و فجیره و راس الخیمه٬ صحرا٬ سالگرد ازدواج٬ عکس سه نفری با تارا... خیلیییییی قشنگ شد و هر دومون خیلی دوستش داریم. همه رو هم زدم بالای میز غذاخوری و موقع غذاخوردن نگاشون میکنم و لذت میبرم.

دیگه جونم براتون بگه بعد از گذشت یکسال بلاخره من موفق شدم برم تجریش! جمعه صبح رفتیم و کلی باقالی و کنگر و ریواس و چیزای خوشمزه دیگه خریدیم. کلا جمعه روز خیلی خوبی برامون بود. همینجوری الکی خیلی بهمون خوش گذشت. از بس که روز قبلش بدو بدو داشتم و خسته بودم دیگه فقط صبح تجریش رفتیم و عصرش موندیم تو خونه و به استراحت گذشت و چون تارا هم اروم بود خیلی حال داد.

اها بلاخره بخار شور دار هم شدم! الان کلی کارم سبکتر شده. مثلا یه یخچال رو که چند ساعت طول میکشید تمیز کنم و پدرم درمیومد الان در عرض ۲۰ دقیقه برق میندازم و این خیلی خوبه. کلا در وقت و انرژی ادم صرفه جویی میشه.

یه اتفاق جالبی هم که هفته پیش افتاد این بود که تارا رو بردم حمومش کردم و ترگل ورگل شد. اوردم سی دی محبوبش رو براش گذاشتم تا بشینه ببینه و خودم برم سریع یه دوش بگیرم. لای در حموم رو هم باز گذاشتم و کامل نبستم که اگه یه موقع خواست بتونه پیدام کنه و نترسه. کارم که تموم شد اومدم حوله مو بردارم که دیدم ای دل غافل لباسامو اوردم ولی حوله یادم رفته و مونده رو تخت! تارا رو صداش زدم اومد. گفتم تارا جون برو از تو اتاق مامانی٬ از روز تخت مامانی٬حوله منو بیار! یکمی نگام کرد. بعد برگشت و حوله خودش رو که به دستگیره در اتاقش اویزن بود نشونم داد! گفتم نه اون حوله تاراست! دوباره جمله مو تکرار کردم که برو از تو اتاق مامانی و از رو تخت مامانی حوله منو بیار. دوید سمت اتاق ما. فکر نمیکردم متوجه شده باشه که چی میخوام. یهو دیدم کشون کشون حوله مو اورد. از خوشحال غشششششششش کرده بودم حوله رو گرفتم و سریع پریدم بیرون و کلیییییییی ماچ مالیش کردم اینگونه بود که دخترم برای اولین بار به دادم رسید.

دیروز هم که خونه دختر خالم بودیم و این دختر شکموی من شاید حدود یه کیلو گوجه سبز و زردالو خورد. بعدش هم اومدیم خونه شام کامل و بعدم همراه ما هندونه و در نهایت یه شیشه شیر خورد و خوابید! شکمش کامل باد کرده بود و معلوم بود در حال انفجاره. دیگه چشمتون روز بد نبینه. ساعت ۲ شب بیدار شد و تا ۳ همش جیغ کشید و گریه کرد و هیچجور هم اروم نمیشد به جز اینکه بابایی تو بغل راه میبردش! اخرش با قطره کولیک ایز یکم اروم شدو خوابید. اینم ماجرای دیشبمون.

این پست رو الان سه باره که باز میکنم تا کاملش کنم و نمیشه. تارا رودی از خواب بیدار میشه.

بلاخره شد!

شام ایرانی

»
از بس وقت کم دارم فقط میرسم سریالهای ترکی محبوبم رو ببینیم. چند وقت پیش خونه دختر خالم که بودم بهم سی دی های " ویلای من" رو دادن به اضافه یه مجموعه از شام ایرانی همونی که بهاره رهنما هست توش که مثلا ببرم ببینم. چند هفته این سی دی ها همینجوری تو کشو موندن و هی تارا رفت سر وقتشون و پاکت هاشونو پاره پوره کرد تا اخر سر٬ اول از ویلای من شروع کردیم و از دیروز هم دو قسمت از شام ایرانی رو دیدم که بیییییییی نهایت لذت بردم و خیلی خیلی خوشم اومد. خیلی جالبه ادم زندگی روزمره شخصیت های شناخته شده رو میبینه. من که بعد از دیدنش این حس بهم دست میده که زندگی خودم شاید خیلی جاها باحالتر از زندگی اوناست... از نظر مالی نمیگما. قطعا اونا وضعشون خیلی بهتره. از نظر کیفیت زندگی میگم.. و اینکه خانوما هر چی و هر کی که باشن دغدغه هاشون تا حدود زیادی مشترکه....امروز هم تارا رو خوابوندم و  ناهارم رو جلوی تی وی در حال دیدن قسمت دومش خوردم.

چند روز پیش هم همسر برام فالوده گرفته بود و الان هر روز بعد از ناهار کمی هم فالوده جلوی تی وی میزنم به رگ و خلاصه که برنامه ناهارم متحول و دلچسب شده.

امروز از رو ساناز و سانیا یه خورشت درست کردم با هویج و ریواس که خیلیییییی خوشمزه شد. اولین باره ریواس میریزم تو غذام. باید برم یکم بخرم بیارم فریز کنم. برای تنوع خوبه.

دیروز یه سر رفتیم هایپر. الان چند دفعه است هایپرو خیلی خلوت میبینم. دست رو هر چی میذاشتم قیمتش شوکه ام میکرد. اخه من خیلی کم موقع خرید به قیمتها توجه میکنم. برای مواد غذایی که میگم حالا مثلا شیر و ماست و میوه هر چقدر هم شده باشه بلاخره که باید بخریم... کیف و کفش و لباس و وسایل بچه رو هم که همیشه از دبی میخرم. برای همین قیمت چیزا زیاد دستم نیست ولی دیروز استثنائا یه ژل موی لورال میخواستم که دیدم شده ۲۰ تومن!!!! کرم مرطوب کننده گارنیر هم میخواستم که نداشت گفتم به جاش یه اولی بگیرم که البته قبلا امتحان کردم و مالی نیست اصلا. خیلی هم کاسه کوچکی داره اولش فک کردم ۲ هزار و دویست و هفتاد تومنه. یهو دیدم نههههه!!! ۲۲ هزار و ۷۰۰ تومنه!!!!!!! همون .. مثقال!!!!!! رسما فکم افتاد. فک کنم تو دبی ۶-۷ درهم بیشتر نبود!!! ارزو جون کارفور رفتی یه نگاهی بنداز ما رو روشنمون کن خواهر...

خلاصه که هیچ کدومو هم نخریدما ولی وقتی اومدم پای کانتر برای یه کیلو سیب زمینی و گوجه فرنگی با ۳-۴ عدد هویج و ۳-۴ ساقه ریواس و دستمال کاغذی و یه ماهیتابه٬ صورت حسابم شد ۹۰ تومن!!!!!! فک کردم الان مثلا میگه ۴۵ تومن!!! به همسر میگم وای همسر مرد بودن چه سخته... وقتی میرم خرید دلم برای مردها میسوزه.. میگه واقعا؟! پس از این به بعد بیشتر میفرستمت خرید!

دیگه اینکه پنجشنبه ها کلاسم شروع شده و هفته پیش جلسه اولش رو رفتم و کلی هم خسته شدم. جمعه هم یه کارگاه عکاسی رفتم. سعی میکنم هفته ای دو بار هم استخر برم. سانس خانوما مون تا ۳ بعد از ظهر بود و با این حساب من فقط پنجشنبه صبح میتونستم برای شنای واقعی برم چون با تارا  که میرم همش به اب بازی میگذره. ولی الان  عوض کردن و روزای زوج تا ۸ شب واسه خانوماست. دیگه ساعت ۶ که همسر میاد تارا رو میدم دستش و خودم دبرو میرم شنا.

این است برنامه اینروزای ما....

 

مادری یعنی...

»
نازنین جون دوست خوبم یه پست نوشته با عنوان مادری. بر ان شدم که منم تعریف خودم رو از مادری به سمع و نظرتون برسونم!

مادری یعنی( یعنی رو مدل عربی غلیظ بخونید٬ اخه عربها وقتی مثلا دارن انگلیسی حرف میزنن اول یه جمله میگن. بعدش یه یعنی غلیظ میگن و یکم جمله رو برات میشکافن. دوباره یه جمله انگلیسی و یه یعنی غلیظ با توضیحات اضافه! کلا این یعنی غلیظ رو فک کنم انگلیسی میدونن!!)

بگذریم...

مادری یعنی در درجه اول٬ خداحافظ ورزش٬ سینما٬ تئاتر٬ مطالعه و کلیه فعالیتهای فرهنگی و ورزشی و کلا تفریحات سالم!

مادری یعنی موهای ژولی پولی و ابروهای پاچه بزی( البته مدیونید اگه فک کنید من همچین مادری هستم. البته خب هستم! ولی از ۹:۳۰ صبح که از خواب بیدار میشم تاااا یک ربع به ۶ عصر! چون ۶ همسر میاد همیشه یه ربع قبلش اب دستم باشه میذارم زمین و میپرم جلوی اینه و همیشه خدا هم همسر وقتی من در حال ریمل زدنم سر میرسه و یا باید در حالی برم به استقبالش که یه چشمم شهلاست و اون یکی پلاسیده! یا اینکه کلا نرم و بیخیال شم و بذارم پدر و دختر لحظاتی بوس و بغل بازی کنن تا من بعدا بهشون ملحق بشم که خب گزینه دوم انتخاب همیشگی منه)

مادری یعنی کرختی دست! بعد از بلند کردن بچه ۱۴ کیلویی و شستن باسن مبارکش!

مادری یعنی حداقل هفته ای چند بار جیش زدایی! از اقصی نقاط منزل! هر کی اینو بخونه دیگه عمرا پاشو تو خونه من بذاره...

مادری یعنی خداحافظی با سوژه عکس بودن واسه همسرت! چون دیگه سوژه جدید اومد به بازار و سوژه کهنه شد دل ازار....

همینطور مادری یعنی صدای اسب و الاغ دراوردن و حرکات دور از شان و منزلت انسانی! موقع عکس انداختن از بچه برای خندونش!

مادری یعنی تماشای دوباره و دوباره فیلم تولد

مادری یعنی با مانتوی سفید و اتو کشیده بری رستوران و با لباس چرب و لک و دوغی بیایی بیرون!

مادری یعنی موبایل داغون! یعنی شیشه های پر از جای انگشتهای کوشولو...

مادری یعنی پس گردنی وقتی که بچه غذاشو نمیخوره!

مادری یعنی حرص و جوش...

مادری یعنی شیشه شور!

و اما مادری یعنی شنیدن صدای عروسکت وقتی میگه مامانم!! کاااااش میشد صدای خود تارا رو اینجا بذارم. اون وقت همتون به من حق میدادید...

اون وقته که دیگه لباسای دوغی٬ خونه جیشی٬ ابروهای بزی همه و همه رنگ میبازن... انگار تو دنیا هیچ صدایی بلندتر از این نیست... مامانم....

مادری یعنی یه موجود پاک و معصوم ٬ همونجور پاک و معصومانه دوستت داشته باشه و تو براش مهمترین و دوست داشتنی ترین موجود روی زمین باشی. همونجوری که اون برای تو مهمترین و دوست داشتنی ترینه.

مادری یعنی چنین عشقی رو جرعه جرعه سر کشیدن و زندگی کردن...

روز مادر بر همه مادران امروز و اینده مبارک

 

 

 

یکسال و نیمه ی خوشمزه

»
امروز طالبیه مامان دقیقا یکسال و نیمه شد. هدیه ما هم واسه طفلک بچم واکسن بود! که اول صبحی بردیم زدیم. ولی دیگه استرس واکسنها تا چند سال دیگه تموم شد. بیشتر خود پدر و مادر استرس میگیرن. چون بچه که نمیفهمه چی به چیه. منم دادمش دست همسر و خودم اومدم بیرون بیمارستان نشستم تو ماشین که دو دقیقه نشده بود خوش و خندان اومدن. تازه دخترم تو ماشین نانای هم میکرد.

خیلی جیگره. بهم میگه ماما ولی هر موقع کاری کنه که ببینه من ناراحت شدم یا اخم کردم شروع میکنه با یه لحن خاصی با یه لبخند ملیح پشت سر هم میگه مامان! مامان! مامان! با عشوه فراوون بخونید.. یه جوری میگه انگار یه بچه گربه داره میو میو میکنه... تاااا وقتی که بخندم و بغلش کنم که دیگه خیالش راحت میشه و میره دنبالش ادامه خرابکاریش... تا هم بهش میگم دوستت دارم برمیگرده میگه عزززززززززززییییییییززززززززم...

از اونجایی که ساعت ۶ صبح بیدار شده بود تا اومدیم خوابید و الان هم خوابه. بهش استامینوفن دادم. امیدوارم وقتی بیدار شد مثل تمام دفعه های قبلی حالش خوب باشه و اذیت نشه.

با اینکه روزها بلندتر شدن ولی واقعا موندم چرا ما اینقدر وقت کم میاریم؟! یعنی واقعا برای اولین بار در عمرم معنی وقت کم اوردن رو میفهمم... انگار بچه هر چی بزرگتر میشه کارش هم بیشتر میشه. البته چند تا دلیل دیگه هم هست. یکی اینکه همسر تا اخرای خرداد تقریبا( یعنی امیدوارم...) سرش خیلی شلوغه... واقعا وقت تلفنی حرف زدن رو هم نداره. دو هفته گذشته که پنجشنبه رو هم سر کار و ماموریت بود... دیگه اینکه بر عکس خونه قبلی که خودم رو زده بودم به بیخیالی اینجا دیگه هر روز میخوام کوزت کاری کنم و همین کلی وقت ادمو میگیره. نمیدونم قدیما که نه ماشین لباسشویی بود٬ نه ظرفشویی و نه امکانات دیگه تازه هر کی هم ۷-۸- ۱۰ تا بچه داشت...! واقعا زنها بیچاره چه میکردن؟!! البته خب بچه بزرگ گردن اونا هم که مثل ما نبود. بچه  هاتو هم میلولیدن و شب موقع خواب یه حضور غیاب میکردن ببینن تعداد کم شده یا نه؟! از طرفی به تارا هم اصلا سخت نمیگیرم و هر چقدر کثیف کاری کنه و ماست رو بماله به کله اش و اسباب بازیهاشو پخش و پلا کنه کاریش ندارم... اینه که هر بار بعد از غذا باید کل لباساشو بشورم و ترگل ورگلش کنم تا چند ساعت بعدی دوباره این پروسه تکرار میشه...

بعضی روزا که نمیرسم حتی کامپیوترو روشن کنم. شبها هم اکثرا دیروقت میخوابم ولی بازم وقت کم میارم!!!

استخر خونمون هم به سلامتی افتتاح شد و من کارم دراومد! تارا یه بار روز اولی با باباش رفت که من مجبور شدم دیگه ساعت ۱۰ شب برم دنبالشون که ناجی اومد و گفت خانوم بچه تون از اب بیرون نمیاد!!! یه روز هم خودم بردمش که چون تجهیزات نداشتیم همش بغلم بود و کل مدت من در خدمت خاااانوم بودم که شنا کنه و اسباب بازیهاشو پرت کنه تو جکوزی و من برم بیارم یا کنار استخر بدوه و من و ناجی هم دنبالش و اخر سر هم دوش و سشوار و میزانپلی کنم براش!ولی قیافه اش با مایو و اون شیکمش که همیشه از خودش جلوتر میره یه چیز دیگه است. کلی هم اونجا تحویلش میگیرن و اینم با همه دوست میشه و تازه وسط اب هم نانای میکنه و همه رو میخندونه.

چهارشنبه همسر ساعت ۱۱ از شرکت اومد و تارا رو نگه داشت تا من برم واسه خودم کلاس ثبت نام کنم. برگشتم دیدم خانوم خانوما رفته شرکت باباش و کلی اونجا کامپیوتر بازی و موس بازی کرده و حال کرده. همون شب همسر برای بازدید رفت کرمانشاه و دختر خالم با بچه هاش شب رو اومدن پیش ما و تارا تا ساعت ۱۱ شب که وقت خوابشه دیگه تا تونست اتیش سوزوند و هی میرفت زیر لحاف اونا از این سر میرفت تو و از اون سر میومد بیرون و میشست رو شکمشون و میگفت منو بندازین بالا و خلاصه کلی حال کردیم همگی.

پنجشنبه رو که تنها بودیم و همسر شب اومد. از وقتی از تعطیلات عید برگشتیم همه اخر هفته ها رو مهمون داشتیم و واقعا هیچ جا نرفته بودیم. دیگه به همسر گفتم جمعه باید ما رو ببری ددر. صبح زود پا شدیم اول رفتیم منیریه یه ست کامل استخر از تیوپ و قایق و بازوبند و جلیقه و اینا واسه تارا خریدیم. بعدش با برادر شوهرم اینا رفتیم جاده چالوس که بریم رستوران ارکیده مثلا. به قدری ترافیک بود که بعد از اولین تونل دور زدیم و برگشتیم . به دوستم که خونشون کرجه زنگ زدم که گفت یه شعبه جدید از همون ارکیده تو مجتمع مهستان افتتاح شده که رستوران گردان هم هست. دیگه سر خرمون رو کج کردیم و رفتیم اونجا. بزرگ و شیک بود و یه زمین بازی بچه ها هم داشت که تارا برای اولین بار رفت تو استخر توپ و بازی کرد.یه بچه از تو زمین بازی اومد به باباش  میگه عههههههه بابا مگه نگفتم جلوی شهر بازی بشینین! باباش میگه ما نشستیم پسرم رستوران خودش چرخیده

فقط برای ناهار سوپ نداشتن!!! منم مجبور شدم باقالی پلو بگیرم که باز از کباب نرمتره و تارا بهتر میخوره. بعد از ناهار پا شدیم رفتیم پارک. یه پارک نزدیک میدون اسبی بود! که رفتیم اونجا. برادر شوهرم و جاریم هم بساط چایی رو اورده بودن و هوا هم عالی بود. نشستیم میوه و چایی خوردیم. یه کتابفروشی مجهز هم تو پارک بود. رفتیم یه دوری زدیم. من دو تا اسباب بازی فکری واسه تارا خریدم. جاریم ( کوچکتر از من) هم که قصد بچه دار شدن داره یه کتاب " من و کودک من" رو گرفت ۳۹ هزار تومن!!!!!!!۱ من موقع حاملگیم گرفته بودم ۱۴۵۰۰ !!!!!! البته میگه برده تو خونه اتیکتی که کتابفروشی روش زده بوده رو کنده دیده قیمت روی جلد ۲۱ تومنه!!! حالا نمیدونم اینا بهش انداختن یا واقعا قیمت جدید همینه؟!! البته خودم ۲-۳ روز پیش یه مجله ساناز و سانیا گرفتم. داشتم ۲ تومن درمیاوردم که بدم بهش دیدم روش قیمت زده ۴۵۰۰ !!  چون کاغذ گرون شده اینا هم  گرون کردن.

خلاصه که جمعه مون هم اینگونه گذشت و خوش گذشت... عظیمیه کرج جای خوبیه. خوشم اومد...

مرسی همسر که با وجود همه مشغله هات بازم برامون وقت میذاری

خب فعلا برم تا دخمل خوابه یکم وبلاگ خونی کنم ببینم کی به کیه...

بای

قوانین مربوط به تعویض پاسپورت برای مقیمان خارج کشور بعد از یکسال از تاریخ ورود به ایران!!!

»
روزها به طرز عجیبی زود میگذرن. یعنی واقعا فرصت سر خاروندن به سختی گیر میاد... ولی خب راضیم و دوست دارم. خیلیییییییی بهتر از بیکاری و بی برنامگیه.

روزا که حسابی با دختر گلم و کارای خونه مشغولم. عصرها پدر و دختر میرن پارک و من در جهت اب کردن کلسترولها یه ساعتی پیاده روی میرم و خسته و خمیر برمیگردم خونه میگم این رعایت رژیم غذایی هم واسه خودش عالمی داره ها... هی اینو بخورم.. اونو نخورم.. کلی ناز خودت رو میخری

هوا هم که معلوم نیست چی به چیه؟ یه روز افتاب یه روز طیفان! بعد از عید تقریبا همه اخر هفته ها رو مهمون داشتیم هم واسه عید دیدنی و هم خونه دیدنی و حسابی دیگه خسته شدم. دیگه فک کنم گوش شیطون کر تموم شد. از این به بعد امیدوارم که بتونم واسه اخر هفته هام یه برنامه ای بذارم. البته واسه دو هفته دیگه یه کارگاه عکاسی ثبت نام کردم که میرم. برای همون دو هفته دیگه گفتم واسه اموزش ارایش هم اسمم رو بذارن تو لیست. تازه این وسط میخوام تارا رو هم هفته ای دو روز ببرم کلاس! دیگه چه شود...

دلم یه مسافرت هم میخواد ضمنا! ولی خب تا سند خونه رو نزنیم و بقیه پولش رو ندیم بهم نمیچسبه. البته تا مرداد نشده باید یه بار از مرز میهن اسلامی خارج شیم! حالا دلیلیش رو میگم. البته به پیشنهاد همسر اینا رو اینجا مینویسم که مرجعی باشه واسه هر کسی که دنبالش میگرده. اخه تو نت اصلا نمیشه اطلاعاتی تو این زمینه به دست اورد و حتی خود اداره گذرنامه هم امار دقیق نمیده بهتون. این قسمت به درد اونایی میخوره که مقیم خارج از کشورند.

قانونش اینه که اگه مقیم هر کشور دیگه ای باشین و تو پاسپورت تون محل اقامت تون هر جایی دیگه ای غیر از ایران خورده باشه و برگردین بیایین ایران مثل ما٬ حالا چه اقامت تون باطل شه چه حتی سیتیزن باشین و اقامت تون رو داشته باشین٬ اگه یکسال از تاریخ ورودتون به ایران بگذره و از مرز خارج نشین٬ بعد از یکسال بخوایین دوباره هر جایی برین٬ تو فرودگاه جلوتون رو میگیرن و میگن باید برین پاسپورتتون رو عوض کنین! مثلا عروس دایی من بیشتر از یکسال از برگشتشون به ایران میگذشت( مقیم کانادا هستند) میخواستن برن ترکیه که از فرودگاه برشون گردوندن!

اما اگه زیر یکسال یه مهر خروج ( به هر جایی) بخوره تو پاسپورتتون دیگه نیازی به عوض کردن پاس ندارین و این اعتبار تا یکسال دیگه هم تمدید میشه. مثلا ما اسفند ۹۰ اومدیم ایران. دوباره مرداد ۹۱رفتیم دبی. الان تا مرداد ۹۲ مهلت داریم برای یه خروج دیگه ( بدون تعویض پاس و البته بدون عوارض خروج!) اگه بریم که باز دوباره این مهلت یکسال دیگه تمدید میشه تا وقتی که اعتبار خود پاسپورتمون تموم شه. در غیر اینصورت دیگه بدون تعویض گذرنامه حق خروج نداریم.

اینه که قراره خرداد بریم جلفا و از اونجا یه سر نخجوان یا ارمنستان بریم٬ شایدم رفتیم ترکیه. بستگی به موجودیت فلوس داره!

از اینا که بگذریم واقعا وضعیت کار و امنیت قاریشمیشه ها... از شرکت همسر اینا در عرض دو هفته سه تا لپتاپ بردن!!!! فک کن...! ادم میمونه کار کیه اخه؟ قبل از عید هم از اتاق جلساتشون یه ویدئو پروژکتور برده بودن! حالا اینکه چیزی نیست تو اپارتمان برادر شوهرم٬ یکی از همسایه ها میره میوه میخره٬ میاره میذاره تو اسانسور٬ میره بقیه خریدا رو بیاره که میاد میبینه اسانسور رفته بالا و در حال پایین اومدنه٬ وقتی در باز میشه میوه ها نبوده!!!!!!!!!!! فک کننننننن... تو یه اپارتمان ۱۰-۱۲ واحدی...!!!

مادر شوهرم موقع تولد تارا واسش یه دستبند گرفته بود که در نوع خودش سنگینه. منم زیاد دستش نمیکنم. عید گفتم هم عیده٬ هم میریم خونه مادرشوهر بذار دستش کنم. از اونموقع دستش بود. دیگه هر کی میدید حتی خانومای مسن توی پارک میگفتن اینو باز کنین یه موقع به بچه اسیب میزنن به خاطر این. دیگه منم ترسیدم بازش کردم. حالا خوبه طلا در حال پایین اومدنه.

شکر خدا خیلی شانس اوردیم که موقع گرونی طلاها رو فروختیم و قبل از گرونی خونه هم خونه خریدیم٬ وگرنه که هر چی تو دبی زحمت کشیده بودیم صفر میشد و بر باد میرفت...

امروز جاری میاد موهامو رنگ ریشه کنه! اینههههههههه.....

دیروز رفتیم ملاصدرا مرغ بخریم. از سوپر امیر میخرم معمولا٬ وای اونقدر ترافیک بود که مردیم. چقدر خوبه که همسر محل کارش نزدیک خونه است و پیاده میره و میاد. هم ماشین رو نمیبره ول کنه تو خیابون و هم تو اینهمه ترافیک گیر نمیکنه. حالا امروز از رو کتاب اشپزی خارجی یه مدل جدید جوجه کباب میخوام درست کنم٬ با سیخ چوبی٬ فعلا تو مواد خوابوندم اگه خوب شد دستورش رو میذارم براتون.

از اول اسفند درخواست دادیم واسه تلفن ثابت واسه خونه٬ هنوز که هنوزه خبری نیست!!! پارتی ندارین تو مخابلات؟!

همسر هیچکدوم از جریمه های رانندگی رو نداده و همشون دوبرابر شدن! میگی چرا؟ میگه ول کن بابا.. پارسال اینموقع دلار بود x تومن. الان شده 2x تومن!!!!

مامانی

»
میاد کنارم و اروم میگه بیداری؟ میگم نه! خوابم! میگه کمربند قهوه ایه منو ندیدی؟ دیروز انداخته بودمش رو تخت؟! (کار همیشگی) میگم چرا تو کمده. 

یکم تو جام غلت میزنم و بلند میشم .. به به چه هواییه. دیروز صبح چند ساعت وقت گذاشتم همه لباس زمستونیهامون رو جمع کردم و یه سر و سامونی به کمدها دادم٬ اتفاقا همون موقع هم به همسر گفتم حالا ببین اگه فردا برف نیومد؟؟!  حالا امروز اینقدر خنک شده هوا...

تارای مامان شکر خدا حالش خوبه. استفراغش همون دوبار بود و تبش هم عصر اونروز دیگه قطع شد. کل دیروز رو در حال شیطنت بود. بیییی نهایت ددری شده. مخصوصا روزایی که همسر خونه باشه از صبح بهونه ددر رو میگیره. ببرش ددر حله. دیروز عصر گفتیم یه سر بریم بوستان (پونک) یه کاری داشتیم انجام بدیم و بیاییم. رفتیم دیدیم میدون اصلی رو بستن و دارن عزاداری میکنن و مجبور شدیم ماشین رو فرسنگها دورتر نگه داریم. کل این مسیرو خانوم با پای خودش اومد و هر جا صدایی از تو ماشینای دیگه میشنید یا حتی با صدای نوحه ای که از تو مسجد میومد دستمون رو ول میکرد و ده برقص!

جاریم هم مرخص شده ولی ظاهرا خیلی درد داره و میخواست یه دکتر خوب دیگه پیدا کنه و بره پیشش.

اگه یادتون باشه وقتی سر کار میرفتم ماههای اخر منتقل شدم به دفتر مرکزی و رفتم کلی لباسای نو گرفتم مثلا واسه افیس. که به یکی دو ماه نرسیده هم٬ استعفا دادم و بعدش حاملگی و بعدش هم دیگه لباسای ایکس اسمالم تنم نشدن... چند تا بلوز خیلی شیک داشتم که خیلی کم پوشیده بودم ولی الان دیگه قسمت سینه و شکمش وقتی میپوشیدم دکمه هاش بامشادی بسته میشد مامانم گفت اینا هر کدوم که ساسون داشته باشن میتونی اون ساسونها رو بشکافی و باز کنی لباسه تنت میشه. رو یکیش امتحان کردم و تنم شد. اینقدر خوشحال شدم. عید هم پوشیده بودم و همه میگفتن چه بلوز قشنگیه... حالا دو تای دیگه دراوردم گذاشتم دم دست که باز اونا رو هم اصلاح و بازسازی کنم

میخوام برای پنجشنبه ها برم اموزشگاه ارایشگری و دوباره یه دوره دیگه ثبت نام کنم ولی همسر  هم سرش خیلی تو افیس شلوغه. قبل از انتخابات خیلی  کارفرما روشون فشار میاره که حتما تا خرداد پروژه رو به یه جایی برسونن. اینه که میگه از این به بعد شاید پنجشنبه ها هم مجبور شه بره کرمانشاه واسه بازدید یا جلسه! اونوقت من چیکار کنم؟! تصمیم داشتم بعد از عید تارا رو مهد کودک ثبت نامش کنم که میگن کوچیکه و اله و بله... دیگه نمیدونم چجوری بشه. ولی میخوام حتما یه دوره دیگه برم. بعدش هم تو فکر کلاس عکاسی ام. یه دوره پرتره و مدلینگ.

حالا ببینم با این برنامه ها کی بتونم عملی کنم این خواسته هامو. مخصوصا که تارا الان یه مدتیه از بابایی بودنش کم کرده و خیلی بیشتر از قبل مامانی شده. همه هم تعجب میکنن میگن چیکارش کردی؟ منم میگم جادوش کردم و کلی کیف میکنم

فعلا برم که هنوز صبحانه هم نخوردم.

 

مریضی

»
چهارشنبه ساعت ۹ شب شام خوردیم و تا ساعت ۱ با همسر فیلم دیدیم و من فقط قبل از خواب دو قاشق نوتلا خوردم و خوابیدیم. ساعت ۴ صبح با دل درد و تهوع وحشتناک از خواب بیدار شدم و یه یک ساعتی به خودم پیچیدم و اخرش با خوردن یه قرص رانیتیدین و کمی عرق نعناع بهتر شدم و خوابم برد... خلاصه نفهمیدم چی بود و چی شد و چرا شد؟؟!...

پنجشنبه این هفته ٬ هم یکی از دوستامون قرار بود بیان عید دیدنی و هم دختر خالم اینا. هردوشون هم عصر اومدن و دو تا کادوی خوشگل نصیب من شد. دختر خالم اینا دو ساعتی بودن و رفتن ولی دوستامون رو نگه داشتیم. چون هر موقع میریم خونشون واسه شام نگهمون میدارن اینه که گفتیم بمونین با هم بریم پیتزایی سر کوچه پیتزا بخوریم!

تارا هم چون اونروز ددر نرفته بود همش بهونه ددر رو میگرفت و دست باباش رو میگرفت میبرد سمت در که بریم بیرون. دیگه ساعت ۹:۳۰ بود که حاضر شدیم و رفتیم. هوا هم که ملس.... اخرین باری که رفتیم بیرون غذا بخوریم فک کنم سه ماه پیش بود...!! چون تارا اونقدددددددددددددر شیطونی کرد و اذیت کرد که دیگه پشیمون شدیم و گفتیم باید فعلا قید رستوران رفتن رو بزنیم تا مدتی...

کلا همیشه موقع غذاخوردن دوست داره بغل باباش بشینه و شیطونی کنه ولی جدیدا یک هفته ای میشه که خودش هم میشینه رو صندلی غذاخوری کنار ما و خیلی هم دوست داره. برای همین اونجا هم مثل یه خااااااااانوم نشست رو صندلی و سیب زمینی میخورد با سس و دوغ رو با نی میخورد و هر موقع هم موزیک میذاشتن شروع میکرد به نانای و کاملا معلوم بود که حسابی داره بهش خوش میگذره و کیف میکنه. مخصوصا که اونموقع شب برده بودنش ددر... اینطوری ما هم تونستیم یه شام راحت بخوریم و تصمیم گرفتیم از این به بعد بیشتر بریم رستوران چون دخترمون دیگه واسه خودش صاحب کمالات شده.

شب قبلش خودم تو خونه یه غذای مکزیکی خیلی تند درست کرده بودم که وقتی میخوردیش اتیش از دهنت میزد بیرون! حالا تارا هم نشسته بود و میخورد و میسوخت و بازم میخورد... پشت سر هم هم تقاضای دلستر میکرد و هر یه قلپ که میخورد بعدش بلند میگفت اااااااااااااه ( با فتحه)

توی خیابون هر موقع یه ماشینی رد بشه که از توش صدای موزیک بیاد دست ما رو ول میکنه و شروع میکنه به نانای. تا ماشین رد میشه و صدای موزیک قطع میشه دوباره دست ما رو میگیره و راهش رو ادامه میده

دیروز ظهر هم رفته بودم ملاقات جاری حسوده تو بیمارستان! این جاریم ۱۰ سال پیش با ای وی اف صاحب یه بچه شده که اونو هم ۶ ماهه به دنیا اورد و بچه وزنش زیر یک کیلو بود! خوشبختانه زنده موند و الان دخملی شده واسه خودش و حسابی هم قد بلند و تپله. حالا بعد از ۱۰ سال این جاریه ما تصمیم گرفته دوباره بچه دار بشه! به علت تنهایی دخترش! دیگه اقا خودشو هلاک کرده.

از تابستون پارسال تا الان یه بار ای وی اف کرد که نتیجه نگرفت٬ یه بار خودش حامله شد که اونم قلبش تشکیل نشد٬ امسال عید باز رفته بود ای وی اف کرده بود و تو عید مثلا ۵-۶ هفته اش بود. هفته پیش جلوی مدرسه دخترش حالش بد میشه و میرسوننش بیمارستان و خلاصه حاملگی خارج از رحمی بوده و لوله اش ترکیده بوده و خونریزی داخلی کرده بود...اورژانسی عملش کردن و الان چند روزه که بیمارستانه و خیلی هم عذاب کشیده... اخه من موندم ای وی اف خارج از رحم دیگه چه صیغه ایه؟!!!!!! میگه دکترم گفته از هر ۱۰۰ نفر ممکنه واسه دو نفر این حالت پیش بیاد که بچه بعدا حرکت کنه بیاد دخل لوله!! البته به نظر من اون ای وی اف ها اصلا نتیجه نداده و اینی هم که خارج رحمی شده حاصل دست رنج خودشون بوده! وگرنه مگه میشه؟! به هر حال بنده خدا خیلی عذاب کشید و تا پای مرگ رفت اینبار... خدا رو شکر که به خیر گذشت. هر شب هم یکی از جاریها میرن بیمارستان و پیشش میمونن که خب من به خاطر تارا نمیتونم برم... الان هم هورمون حاملگیش پایین نمیاد و واسه همین مرخص اش نمیکنن. دکتر میگه احتمالا یه جنین دیگه هم هست که خدا نکنه اینطور باشه چون اگه باشه دوباره باید عملش کنن و اونو هم بردارن...

وااااااای بخش زنان که رفته بودیم تو بیمارستان کلییییییییی نی نی کوشولو بود که میخواستم همشون رو بگیرم بچلونم... یا خواب بودن یا داشتن با دستاشون یه چیزایی رو تو هوا میگرفتن...اونقدر دلم واسه زمان شیرخواری تارا تنگ شده... همه خانوما هم ماشالله سن مامانم رو داشتن! جاریم که ۳۸ سالشه جزو جوونا محسوب میشد. فقط یکی دو نفر همسن و سال من بودن بقیه همه سن بالا! کلی با نی نی ها بازی کردیم و این حس نوزاد خواهی من مجددا فوران کرد...

دیروز هم که جمعه بود رفتیم خونه دایی بزرگم عید دیدنی. چون اونا بزرگترن و همیشه اونان که به ما به مناسبتهای مختلف کادو میدن و پارسال هم دو بار برای تارا طلا کادو دادن٬ منم رفتم یه روسری خیلی خوشگل گرفتم واسه دختر داییم و بهش دادم و خوشحالش کردم.

امروز صبح ساعت ۷ دیدم تارا بیدار شده. رفتم یه شیشه شیر واسش درست کردم و اومدم بغلش کردم که شیرش بدم دیدم بدنش خیلی گرمه و تب داره. گفتم شاید گرمش شده. شیرش رو دادم خورد و تقریبا به ته اش رسیده بود که یهو بالا اورد و همه شیرو رو من خالی کرد و خودش هم ترسید و زد زیر گریه اولین باره تو عمرش که بالا میاره... دیگه سریع همسرو صدا زدم گفتم بدو که فندق بابا مریض شده...

حالا ساعت چنده؟ ۷:۳۰ صبح. زنگ زدم به مطب دکترش که در کمال تعجب گوشی رو برداشت!! وقتی برگشتیم ایران یه ۳-۴ تا دکتر عوض کردم تا اینو پیدا کردم٬ دکتر نیری تو شهرک غرب که خیلی ازش راضیم و اکثر هم ۸:۳۰ صبح تو مطبشه. دیگه سریع رسوندیمش مطب و جلوی در مطب هم باز دوباره بالا اورد و کل لباسای خودش و باباش شیری شد... گفت الودگی وارد بدنش شده و دستگاه گوارشش رو اذیت کرده. بس که به همه چی دست میزنه و تا بیایی دستمال از تو کیفت دربیاری سریع دستشو میکنه تو دهنش! دارو داد و رفتیم گرفتیم و اومدیم خونه. ساعت ۱۰ تا ۱۲ خوابید. بیدار شد یه سوپ سبک براش درست کرده بودم که خوشبختانه خورد و یکم بازی کرد و دوباره بهم فهموند که میخواد بخوابه و الان گذاشتمش تو تختش تا بخوابه..

دعا کنین طالبیم زود خوب شه. لپاش گل انداخته از تب....

عید 92

»
امسال عید بر عکس عید پارسال خیلی خوب بود و خوش گذشت. پارسال که جا و مکان درست و حسابی نداشتیم. نه ماشین خریده بودیم و نه خونه ای داشتیم برای همین خاطره خوبی ندارم ولی امسال شکر خدا همه چی استیبل بود.

چهارشنبه سوری رو با مامانم اینا بودیم و تارا با تعجب اتیش رو نگاه میکرد.یه سری عکس هم گرفتیم که تو همش قیافه تارا بسی متعجبه.

فرداش یعنی روز عید ساعت ۱۰:۳۰ صبح راه افتادیم و رفتیم خونه پدر شوهر.امسال برای اولین بار!!!! تو طول این ۸ سالی که از عمر ازدواجمون میگذره سال تحویل رو خونه پدر شوهرم بودیم . عروسای دیگه هر سال میرن ولی ما اولین بارمون بود. یک هفته هم موندیم و بییییییییی نهایت خوش گذشت. بعضی وقتها فکر میکنم چقدر قبلا سخت میگرفتم... چقدر کم ظرفیت بودم.. ! جوونی و جاهلی دیگه... البته ناگفته نماند که طرف مقابل هم خیلی تغییرات داشتن و خلاصه برایند همه اینها شد لحظات شاد و پر از خوشی و یه سبد خاطره فراموش نشدنی.

لحظه تحویل سال که همه مون در حال چیتان فیتان بودیم و اصلا نفهمیدیم کی سال تحویل شد.من که یه لپم رو رژ گونه زده بودم و اون یکی رو نه که گفتن سال تحویل شد...! دیگه همگی ریختیم وسط و روبوسی و عیدی دادن عیدی گرفتن...

تارا هم کلی با عموها و عموه زاده ها خوش بود و کلی شیرین کاری میکرد و همه رو دوست داشت و همه هم دوستش داشتن اما یکی از عموهاشو خیلی بیشتر دوست داره و بهش میگه عزیزم!!! هر چی از غذا و میوه گرفته تا پستونکش رو هم به اون عمو تعارف میکنه. حتی یه بار که جایی مهمون بودیم تا عمو از در اومد تو تارا فوری صداش کرد و با اشاره میزد رو مبل کنار خودش و میگفت بیا بشین اینجا پیش من! و ولش میکردی حتی این قضیه رو میخواست موقع خواب هم اجرا کنه..!!!!! کلی شیرین کاری کرد و همه رو سر کار گذاشته بود.

یه هفته بودیم و بعدش رفتیم سمت ولایت پدری. چهار پنج روزی هم اونجا بودیم و فامیلا رو دیدیم و خوش گذشت. دوبار هم بازار مرزی جلفا رو رفتیم و یه ساعت دیواری که واسه خونه جدید میخواستم گرفتیم با یه پالتو واسه همسر! بلاخره وقتی زمیتون تموم شد ما موفق به خرید پالتو شدیم! اخه امسال یکی دو بار هم میلاد و هم برج ارین رو گشتیم ولی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکردیم ولی اونجا جنسای ترک زیاده و از بیشتر پالتوهایی که پوشید خوشمون اومد و در نهایت یکیش و گرفتیم. تارا هم به هر اسباب بازی نگاه میکرد مامانم اینا براش میخریدن. کلا ما میتونیم یه اساب بازی فروشی باز کنیم از بس که این بچه اسباب بازی داره. کلی هم لباسهای خوشگل گیرش اومد تو عید.

شنبه هم برگشتیم تهران و این یه هفته هم نفهمیدیم چطور گذشت. یکی دو جا عید دیدنی رفتیم. یه روز هم دوستامون که خونه دیدنی نیومده بودن اومدن و عید دیدنی و خونه دیدنی رو یکی کردن. هر کدوم هم یه کادوی خوشگل اورده بودن. دستشون درد نکنه. مخصوصا یکیش که شمعدون کریستاله و خیلی دوستش دارم. یکی از دوستامون یه پسر داره که ۵ ماه از تارا بزگتره. کلی با هم بازی کردن. تارا خیلی خوب با بچه های دیگه بازی میکنه و اصلا هم حسود نیست و اسباب بازیهاشو بهشون میده. یکی دو بار که اینا هر دو خواستن با یه اسباب بازی بازی کنن و بکش بکش کردن تارا یا موفق شد اسباب بازی رو بگیره یا داد به دوستش در هر دو حالت هیچ گریه و شکایتی نکرد ولی اون پسر فوری میزد زیر گریه و از اباب مامانش کمک میخواست و کلی من و همسر خوشحال بودیم که تارا اعتماد به نفس خوبی داره و فوری متوسل به گریه و شکایت نمیشه.

بقیه اش هم کارای خونه و خرید و پر کردن یخچال و کوزتینگ و اینا. سیزده بدر هم رفتیم پارک پردیسان و ۱۰ نفر بودیم.حالا ما هر جا میریم عید دیدنی تارا اول میشینه میوه و شیرینی اش رو میخوره٬ هر موقع هم حوصله اش سر رفت میاد دست من و همسر رو میگیره و میبره سمت در و بای بای میکنه که یعنی بریم... ولی سیزده بدر که تو فضای ازاد بودیم حسابی بازی کرد و اصلا اذیت نکرد.

تو دبی که بودیم همش میگفتم چرا ایران راه به راه تعطیلیه..! الان میبینم این هوا لامصب میطلبه.. ملس و مناسب ددر...

دیگه روزا بلندتر شدن و باید حتما یه برنامه ریزی واسه خودم و تارا داشته باشم که حوصله مون تو خونه سر نره. یه چیزایی تو ذهنم هست...

خلاصه که شکر خدا امسال به خوبی شروع شد و ایشالله تا اخرش هم همینجوری خوب و عالی پیش بره

عیدتون مبارک

»
اینروزای اخر سال یه بدو بدوهایی مخصوص به خودش داره. شلوغی و ترافیک و شوق و ذوق مردم و اس ام اس هایی که فرت و فرت برات میاد و بعد از خوندن بعضیاشون باید با کاردک از رو زمین جمعت کنن از بس خندیدی و رو زمین غلت زدی...

چمدون گوشه خونه که میتونی هی کفش و لباس ست کنی و بچینی توش و هی تو ذهنت تصور کنی که اینو کجا میپوشی و اون یکی رو کجا...

تقویم های تارا.. بعله از همه بهتر و انرژی زاتر! دوست گلم که رشته اش گرافیکه زحمتش رو کشید و چند مدل تقویم واسه تارا طراحی کرد و ما هم دو مدلش رو انتخاب کردیم و دادیم یه تعدادی از هر کدوم چاپ کردن که ببریم تو عید به همه بدیم.

خرید عیدی واسه مادر و خواهر و مادر شوهر...

همه اینا چیزاییه که مدتی ازشون محروم بودیم و الان برامون لذت دیگه ای داره. مثلا دیروز که رفته بودم واسه مامانم و خواهرم عیدی بگیرم از دیدن شور و هیجان مردم واقعا به وجد میومدم...

بعضی چیزا فقط تو ظرف زمان و مکان خودش معنی و مفهوم داره. سالهایی که عید رو ایران نبودیم اصلا اون حس و حال قشنگ اینروزا نبود. یعنی با اینکه خودمون سعی میکردیم اون حس و حال رو ایجاد کنیم حتی من یه بار تو شرکت هفت سین درست کردم ولی بازم مثل اینجا نمیشد. حالا دبی که خوبه. اختلاف زمانی چندانی با ایران نداره. اونایی که میرن اون سر دنیا چی که یه موقع میبینی مثلا سال تحویل واسشون میوفته نصف شب یا باید سال رو سر کار تحویل کنن بدون هیچ شور و هیجانی...

وضعیت خودم هم یکم بهتر شده. از این شربتهای تقویتی گرفتم و فک کنم اثر اوناست. البته استراحت که میکنم خوبم ولی تا یکم فعالیت میکنم بنزینم تموم میشه. معمولا هم صبح ها خیلی بیحالم نسبت به بعد از ظهر ها... حالا فردا برم نتیجه ازمایشهامو بگیرم ببنیم کجای کار میلنگه

این دیگه اخرین پست امساله. سه شنبه صبح زود خدا بخواد راهی ولایتیم. امسال خدا بخواد میخواییم سال تحویل رو خونه مادر شوهر باشیم. برای اولین بار..! کارام تقریبا دیگه تموم شده. یه چند تا خرده ریز لازم دارم که باید بگیرم. چمدونمون رو هم از جمعه دارم میچینم! اخه کلی وسیله واسه تارا خانوم لازمه و نمیخوام اونجا اذیت بشه.

برای همهههههههههه اروزی بهترینها رو دارم. امیدوارم سال اینده سال خیلیییییییییییی خیلیییییییییییی خوبی برای هممون باشه. ایشالله تعطیلات به همتون خوش بگذره و تو سفر مواظب خودتون و دیگران باشید!

عیدتون مبارک.

غذاهای متنوع برای کودکان

»
یه چند وقتیه خیلی احساس خستگی میکنم. درسته انجام کارای یه بچه کوچک یا اسباب کشی ادمو خسته میکنه ولی دیگه نه اینقدر..! که من صبح که از خواب پا میشم بازم بی انرژی باشم. همسر هم همش میگفت یه چکاپ بده. اخه بعد از زایمانم اصلا چکاپ و اینا  ندادم... همون موقع بعد از عمل ازم یه ازمایش خون گرفتن و گفتن بعد از عمل یه کم کم خون شدی. ولی دیگه بعدش پیگیری نکردم و قضیه به فراموشی سپرده شد...

دیروز دیدم نه دیگه واقعا حس و حال هیچ کاری رو ندارم٬ زنگ زدم به همسر اومد و منو برد کلینیک. دیدم کارم طول میکشه همسر و تارا برگشتن خونه. دکتر هم گفت یا کم خون شدی یا افسرده!! که گفتم نه. گزینه دوم صحیح نمیباشد. یه دختر دارم قند و نبات و شکلات! مگه میذاره ادم افسرده بشه... خلاصه برام ازمایش خون نوشت و برگشتم خونه. اومدم دیدم همسر ناهار تارا رو داده و خوابونده و خونه رو هم مرتب کرده و واسه منم غذا سفارش داده. امروز صبح  تارا هم بیدار بود. شال و کلاه کردیم و تو هوای عالی سه تایی رفتیم ازمایشگاه و ازمایش دادم تا ببینم چی به چیه.

واسه همین یکم خلاصه میکنم این پست رو

در مورد غذاهایی که به تارا میدم....

سمنو٬ فرنی٬ شله زرد٬ خرما٬حلوا و دسرهای خونگی هم میتونه صبحانه خوبی باشه و هم میان وعده خوبی. تخم مرغ که تارا بیشتر نیمرو دوست داره. اگه بچه هیچ مدلش رو نمیخوره میتونین تخم مرغ رو تو سوپش بریزین. پنیر که ترجیحا کم نمک باشه و به مقدار کم.

ارده هم خیلی مفیده. هم میتونین با ماست قاطیش کنین و هم میتونین با انواع حبوبات پخته میکسش کنین. مثلا میکس نخود و ارده که میشه هوموس!

برای ناهار هم سعی میکنم سوپهای من دراوردی متنوع و خوشمزه واسش درست کنم. مثلا یه مدلش سوپ میگو هست. شامل چند عدد میگو٬ جو پرک شده٬ کمی شوید تازه٬ شیر و پنیر پارمزان رنده شده. با ابلیموی تازه. به به... کلا سعی میکنم تو غذاش تنوع بدم. از همه سبزیجات هم استفاده کنم. مثلا اگه سوپ با مرغ واسش درست کنم توش یه بار ذرت میریزم٬ یه بار لوبیا سبز٬ یه بار کرفس و ... برای قسمت نشاسته ای غذاش هم باز یه بار سیب زمینی٫ یه بار جو پرک شده٬ برنج قهوه ای ٬ ماکارونی و حتی بلغور میریزم.

یا مثلا یه مدل دیگه از سوپش اینجوریه. ماهیچه با کمی برنج و ماش همه رو میذاریم میپزه٬ خوب که لعاب انداخت بهش یه قاشق نعناع خشک و کشک اضافه میکنیم.

الان که تارا ۹ تا دندون داره بعضی وقتا هم برنجش رو جدا واسش کته میکنم البته با اب مرغ یا ماهیچه. باز اینو هم تنوع میدم. یه دفعه توش گوجه فرنگی خرد شده میریزم٬ یه دفعه شوید و بیشتر البته کشمش میریزم چون تارا خیلی دوست داره. اینجور مواقع دیگه تو سوپش مواد نشاسته دار نمیریزم٬ سوپ رو رقیق درست میکنم و در کنار کته مثل خورشت میدم بخوره.

همیشه هم خودش در خوردن مشارکت میکنه. مثلا یا یه قاشق کوچولو میدم دستش و تا اون داره ماست میخوره و همه جا رو هم ماستمالی میکنه منم سوپش رو میدم بخوره. یا تا داره کشمش های پلو رو دونه دونه سوا میکنه و با انگشتای کوشولوش میذاره تو دهنش٬ منم بقیه غذاشو بهش میدم.

در ضمن غذاهای مورد علاقه اش هم ابگوشت و کوفته است

میان وعده هم که هم از اون گروه اولی که گفتم میخوره و هم انواع میوه ها رو که باز محبوب ترینهاش انگور و هندونه است و نارنگی.

روزی هم بین ۶۰۰-۶۶۰ میل شیر خشک بهش میدم.

کلا زیاد حساس نباشین. اگه بچه خوب وزن میگیره جای نگرانی نیست.

البته میدونم که همه تون از من خیلی حساس تر و ماهر ترین. امیدوارم اینا هم به دردتون خورده باشه...

برم یکمی خودمو واسه خودم لوس کنم. ناسلامتی ملیضم!

فعلا بای