X
تبلیغات
آشیانه عشق من و آقای همسر

آشیانه عشق من و آقای همسر
 

اول صبحی یه سلام بهاری تقدیم به همه دوستای خوبم

حال و احوالتون چطوره؟

هنوز تو حال و هوای عیدین؟ خوش گذشت بهتون؟

ما هم همگی خوبیم. خدا رو شکر...

عید رو که ولایت بودیم. امسال بعد از چندین و چند سال ما سال تحویل رو پیش بابا بودیم و 5 روز اول رو همونجا موندیم. خیلی خوب بود و در ارامش کامل و ریلکسیشن بودیم. هر روز صبح زودتر از تارا و همسر بیدار میشدم و بساط ناهارمون رو اماده میکردم. بعدم وسایل پذیرایی از مهمونایی که میموندن واسه عید دیدنی رو. بعدم همسر بیدار میشد و با هم میرفتتیم تو هوایی که اکسیژن خالص بود قدم میزدیم و بعدم میومدیم همگی با هم صبحانه میخوردیم...

مهمونا که میومدن ما بوی برنجمون تو خونه پیچیده بود.... معمولا قبل از ظهر ها رو به پذیرایی از مهمونا مشغول بودیم و بعد از ناهار و چرت بعد از ظهر میرفتیم ددر. تارا هم دو روز با بابا و بابا بزرگش رفتن پیست اسب سواری و سوار اسب شدن و کلییی کیف کرد.

سه بار هم جلفا رفتم و کلی خرید کردم که به همتون پیشنهاد میکنم سعی کنین تو اردیبهشت و خرداد یه سر اونورا برین و هم از هواش و طبیعتش لذت ببرین و هم خرید کنین. من دوست داشتم تو تعطیلات عید با ماشین خودمون بریم ترکیه. ولی همسر گفت عید مرز خیلی شلوغ میشه بذار واسه بعد... که خب حق با اون بوده. چون یکی از همسایه هامون که رفته بودن میگفت 12 ساعت تو پارکینگ گمرک موندیم! بعدش هم هر چی که اون از ترکیه به خیال خودش ارزون گرفته بود من همونا رو از جلفا با 3-4 هزار تومن اختلاف قیمت خریده بودم! مثلا اون قرص ظرفشویی رو گرفته بود 48 و من گرفته بودم 50. یا دستمال مرطوب رو اون گرفته بود 5 تومن و من 5.5 .... خلاصه که دیدم نمی ارزیده بریم....

به مناسبت عید هم یه سری غرفه ها بودن که غذای محلی میفروختن و ما هر سه باری که رفتیم موقع برگشت "قورود قیله" خریدیم و تو ماشین خوردیم.. وای به به.. الانم که دارم مینویسم دهنم اب افتاده.. نون محلی.. دلمه.. حلوا... به به...

یه روز هم رفتیم لاله پارک تبریز که من تا حالا نرفته بودم!!! شنیده بودم ال سی وایکیکی اونجا شعبه داره، فک میکردم یه مغازه فسقلی باشه ولی یه فروشگاه بزرگ بود تو دو تا طبقه... کلا مرکز خریدش هم مثل مرکز خریدهای دبی خیلی استاندار و تر و تمیز بود و چند تا برند ترک نمایندگی داشتن. قیمتاشون رو هم من از سایت اصلی که چک میکنم خب گرونتره مثلا پیراهن بچگانه که تو سایت زده 25 لیر اونجا خریدم 67 تومن ولی بازم به نسبت مغازه های بیرون مخصوصا تو تهران قیمتا مناسبه. ما قبل از عید رفتیم واسه همسر یه پیرهن مردونه سفید ساده بگیریم، زیر 150 تومن هیچییییییییی نبود! ولی اونجا تو ال سی و دفاکتو گرونترین پیرهن مردونه شون 90 تومن بود!!!!!!!!!!!

خلاصه که من راضی بودم از خریدها و قیمتا. طبقه بالاش هم که رستورانهای ترکی بود و خیلی لذت بردیم. یه روز هم با دو تا جاری کوچیکهام رفتیم و ایندفعه بیشتر هم خوش گذشت....

دیگه جونم براتون بگه که یک هفته هم خونه پدر شوهر بودیم که در نوع خودش پرماجرا بود که من اینجا فاکتور میگیرم ازش...!! تارا هم حسااااااااااابی با دختر عموهاش و زنعمو کوچیکه اش مشغول بود و صبح که چشاشو باز میکرد سراغشون رو میگرفت و صبحانه خورده نخورده میرفت پی بازی.... کلا تو این تعطیلات بچه بسیاااااااااار خوبی بود و خیلی خوب همکاری کرد و هم به خودش خیلی خوش گذشت و هم به ما.

تا روز 10 فروردین هوا عالی بود. ظهر ها 18 درجه.... ولی روز 11 ام یهو همه چی عوض شد و برف و کولاک شروع شد و شد -1 درجه!!!! ما هم که داشتیم برمیگشتیم تهران بعد از یکساعت تو اولین پلیس راه برمون گردوندن.. به خاطر برف و کولاک تو راه!!!

دیگه دوباره برگشتیم خونه و روز 12 ام اومدیم تهران.

تا یک هفته بعد از تعطیلات هنوز تو حال و هوای عید بودم و همش دلم میخواست برم بیرون و ددر... خیلی هم خوابالو بودم تا اینکه برای پایان دادن به این وضعیت در یک اقدام بسیییییییییییییار دور از انتظار رفتم کلاس ورزش ثبت نام کردم!!!!!!!!!!!!! دو روز در هفته وسط روز!! اخه اکثرا تا ساعت 4 بیشتر نیستن. گفتم یه بار امتحانی تارا رو با خودم میبرم ببینم میذاره ورزش کنم یا نه. براش یکم خوراکی و اسباب بازی برداشتم و رفتیم ...اولش که مرحله گرم کردن بود همش گریه میکرد که مامانی بشین.. نانای نکن! ولی بعدش که حرکات کششی شروع شد که مربی تک به تک حرکتها رو میگفت و ما هم رو زمین اجرا میکردیم دیگه خوشش اومد و مات و مبهوت ما رو تماشا میکرد. اخرش هم به خاطر رفتار خوبش براش هورا کشیدیم و یه جایزه هم براش خریدم. جلسه دوم خودش صبح نیم ساعت زودتر بیدار شده بود که بریم کلاس ورزش!

خلاصه که در سال جدید یک عدد عسل ورزشکار در خدمت شماست!

میخواستم واسه پنجشنبه ها هم یه کلاس اموزشی ثبت نام کنم که همسر میگه فعلا تا اخر اردیبهشت که هوا خوبه و هوای مسافرته کلاس ثبت نام نکن بذار بتونیم از اخر هفته هامون استفاده کنیم، کلاس باشه واسه خرداد به بعد...

تارا رو هم میخوام دوباره کلاس مادر و کودک ثبت نام کنم که شهریه اش رو گرون کردن و ماشالله یهویی از 100 تومن واسه 8 جلسه کردنش 130 تومن! و در نتیجه الان دو هفته است من منتظرم زنگ بزنن بگن کلاس تشکیل شده ولی فعلا که خبری نیست....

دست رو هر چی هم میذاری حداقل 30 درصد افزایش قیمت داشته.. اون از کلاس تارا، شارژ ساختمون هم از 100 تومن شده 130 تومن.... قبض برقمون که 15-16 تومن بیشتر نبود شده 55 تومن!!!! با این حساب تابستون پارسال که قبضامون 400-500 تومن بود امساال میشه 1- 1.5..!!!!!!!!!!!!!!!!!! یا شیر خشک.. فک کن ما واسه تارا میگرفتیم 8 تومن. الان شده 17.5 !!!!!!!!!!!!!! خوبه ما موقع ارزونی بچمون رو اوردیم و بزرگش کردیم ننه!!!

ولیییییییییییییییییییییییی

با وجود همه مشکلاتی که هست و همه جای دنیا هم به اشکال مختلفی وجود داره..

بازم وقتی سر ظهر میشینم سر میز و برنج خوش عطر ایرانی رو با فسنجون خوشمزه و یه بشقاب سبزی خوردن پر از شاهی و ترخون و ریحون میذارم جلوم و به درختهای تو پارک نگاه میکنم که برگای تر و تازه شون برق میزنه و تو نسیم بهاری میرقصه ، اون وقته که پر میشم از همه حسهای خوب زندگیییییییی و با خودم فکر میکنم چقدددددددددددددر خیال اینروزها رو تو دلم پروروندم... چقدر دلم واسه سبزی خوردنی که توش شاهی داشته باشه پر زده... چقدر دلم هوای بهاری و میوه های نوبرانه رو خواسته... اونوقته که از ته دلم خدا رو شکر میکنم که فرصت دوباره زندگی کردن این لحظات رو بهم داده....

قطعا جاهای دیگه خیلی امکانات بیشتر و متنوعتری هست ولییییییی نان سنس! این حس خوبی که این چیزا به من میده نیست و من برای تجربه همین حس خوب از چه چیزها که حاضرم بگذرم.....

خب دیگه خیلی نوشتم...فعلا به همینا بسنده میکنم....

امیدوارم همتون از این هوای بهاری لذت کافی رو ببرین.

فعلا روز خوش

[ چهارشنبه 27 فروردین1393 ] [ 9:0 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
الان که ساعت 1:20 دقیقه شبه! من نه خوابم میاد و نه نوشتنم!!!

فعلا که دارم از سکوت خونه لذت میبرم... من عاشق سکوت و ارامش شبم....

[ چهارشنبه 20 فروردین1393 ] [ 0:51 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
طبق روال هر ساله امسال هم یه بیلان از سالی که گذشت رو میخوام بنویسم.. البته تا جایی که الان حضور ذهن دارم....

امسال  دو تا کلاس رفتم. ارایشگری و بافتنی. کلا بعد از دوران مدرسه دوباره بافتنی رو از اعماق ذهنم بازیافت کردم و کلی چیز میز واسه تارا بافتم که برای خودم خیلی ارزشمندن و در اینده هم براش یادگاری میمونن. در زمینه ارایشی هم تا حد بسیااار زیادی خودکفا شدم و از این بابت خوشحالم.

تولد  واسه دخترم گرفتم.

امسال هیچ عروسی ای نرفتیم عوضش تابستون دو تا عروسی داریم. پسر خاله و پسر دایی خودم!

ولی یه تولد رفتیم. یه دوره فامیلی هم رفتیم.

در مقایسه با پارسال بسیااار سال کم مسافرتی بوده ولی قراره تو سال جدید حسابی جبران کنیم. به جز سفر رامسر امسال دوبار فقط ولایت رفتیم و بس.

برعکس سال گذشته که سال بدو بدو بود برامون، امسال سال استیبلیتی بود. شکر خدا خونمون رو سند زدیم و اینجا کاملا جا افتادیم و راحتیم و من از این بابت خیلی خوشحالم. روند زندگی ما از اول ازدواج با اینکه روند رو به رشدی بوده ولی یه طوری این تغییرات زیاد و پشت سر هم بوده که همیشه این استیبلیتی برای من در صدر اولویتها بود و بعضی وقتا دست نیافتنی...

امسال زمستون من گلو درد نشدم!!!!!!

مهمتر از همه ایناااااااااااا اینکه امسال اسفند وقتی بعد از یکسال ،دوباره ازمایش خون دادم، کلسترولم و تری گلیسیریدم کلیییییییی اومده بود پایین. مخصوصا تری گلیسیریدم که نصف شده در واقع! کلییییییییی بابت این مساله خوشحالم. زیاد هم فک کنین سفت و سخت رعایت کردم نه. تخم مرغ رو مصرفش رو محدود کردم. کره ابدا. شاید تو طول یکسال به اندازه یک چهارم یه قوطی کبریت کره خورده باشم.. حتی از اونم کمتر... هیییییییی.. دیگه جونم براتون بگه با ابگوشت محبوبم خداحافظی کردم و تو طول سال شاید 4 بار هم نخوردم. همینطور کله پاچه که لب نزدم و  مغز که هربار هایپر میرفتم میخریدم اونو هم نخوردم! همین! کلا به نظرم اون وضع کلسترول همش در اثر پرخوریهای دبی بود. هفته ای چند بار استیک و میگوی سوخاری که من مثل چیپس میخوردمش! و رستورانهای سلف سرویسی که من دیگه کاملا باهاش مخالفم چون معتقدم پدر معده رو درمیاره. خدا رو شکر الان وضعم بهتره و کلا هم سعی میکنم چیزای سالم و در حد امکان ارگانیک بخوریم چون به نظرم اساس سلامتی تغذیه خوبه و می ارزه ادم روغن مرغوبتر و مرغ ارگانیک و نون گرونتری بخره ولی اون پول رو واسه دوا دکتر نده. خدا رو شکر اینجا به واسطه دسترسی به شهرستان میتونم کلی چیزا رو ارگانیک و کاملا طبیعی تهیه کنم. برای بقیه چیزا هم سعی میکنم بهترینش رو بخرم.

میتونم بگم یه جورایی اینو سرلوحه کارام قرار دادم و تا جایی که بتونم معتقدم ادم کمتر بخوره و کمتر بپوشه ولی از نوع خوبش. مثلا به جای اینکه واسه بچم سر هر لباسش یه جفت کفش غیر استاندارد چینی بخرم و ست کنم که فردا روز هم پاهاش کج و کوله بشه و شستش کج بشه، ترجیح میدم فقط یه جفت کفش بخرم ولی از یه جنس خوب و با کیفیت و استاندارد.

امسال برام خیلی سریع تر از سالهای گذشته گذشت! انگار همین دیروز بود که بیلان سال 91 رو نوشتم...

همون موقع یه لیست هم از چیزای مادی که میخواستم از کوچکترین تا بزرگترینش نوشته بودم واسه خودم و امسال که نگاه کردم دیدم بیشتر از نصفش محقق شده. در واقع فقط 2-3 مورد مونده. خدا رو شکر...

پاورقی:

امسال همسر واسم از هر سال دیگه ای بیشتر گل خریده.

مثل همه سالهای گذشته برای همتون سال خوب، پر از سلامتی و عشق و رشد و پولهای تپل ارزو میکنم.

عیدتون پیشاپیش مبارک.

[ یکشنبه 25 اسفند1392 ] [ 1:50 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
تو پمپ بنزینیم، تو ماشین نشسته بغلم.. بهش میگم دوستت دارم عزیزم...

میگه دوستت نداااااااااااااااارم!!!!!!!!!!!

میگم عهههههههههه چرا؟ مامانیو دوست نداری؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه نههههههههه! عاشمکم عسلم!! (=عاشقتم عسلم)

قاشق مربا رو ورمیداره میذاره تو ظرف عسل! بهش میگم مامانی ببین خرابش کردی...

نگام میکنه و میگه معذرت میخوام!

 میگم اشکال نداره عزیزم...

میخنده و میگه خوشحال شدی؟!!

داره با خودش بازی میکنه میگه تق تق... درو باز کردم!... عمو جونه.. سلام عمو جون.... نی نی رو بده! گرفتمش!( اینا رو همه رو خودش به خودش میگه) میگم مامانی نی نی عمو جون اومده خونمون؟ میگه اره. میگم سلام نی نی! میگه سلام نگو.. خوابیده!!!

امروز 18 اسفنده... دقیقا دو سال از روزی که برگشتیم ایران میگذره. دو سالی که به سرعت برق و باد گذشت... حالا نمیدونم دلیل این سرعت وجود تارا بوده یا کلا ماهیت اینجا اینجوریه؟!هر چی بود خوش گذشت...

پنجشنبه این هفته هم دو تا اتاق خوابا رو گربه شور کردیم و تقریبا خونه تکونیمون تموم شد. جمعه هم چون هیچ کاری نداشتم رفتم ونک و یه شلوار جین و یه لگ مخمل و یه شال واسه خودم و یه روسری هم واسه مادر شوهرم گرفتم و برگشتم.

دیگه فقط مونده خوشگلانس شب عید!

همین...

[ یکشنبه 18 اسفند1392 ] [ 2:48 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
چهارشنبه ساعت 5 عصر بود که یهو کلید تو در چرخید و همسر اومد. یه جایی جلسه داشت که بعد از تموم شدن جلسه اش دیگه شرکت نرفته بود و اومده بود خونه. همون یه ساعت زودتر اومدنش انرژی ای به من داد که استارت خونه تکونی رو که قرار بود پنجشنبه زده بشه و از اتاقها هم شروع بشه همون موقع بزنم، اونم از اشپزخونه!

کل این سه روز رو در حال خونه تکوندن بودیم و اشپزخونه و پذیرایی رو تکوندیم اسااااااااااااااااااااااااااسی.... حتی یخچال و لباسشویی و ظرفشویی رو هم از تو کابینت کشیدیم بیرون و پشتش رو تمیز کردیم و همسر فن های سقفی رو همه فیلتر هاشو تمیز کرد و الان خونه بررررررررررررررق میزنه و تا فیها خالدون همه چی تمیزه و من هر بار که نگاهش میکنم کیف میکنم. فقط مونده دو تا اتاق خوابها که اونا رو هم هفته دیگه ایشالله خدمتشون میرسیم...

پروژه از پوشک گیرون رو حدود 10 روز پیش شروع کردیم و دو روز اول با چنان مقاومتی روبرو شدیم ( 9 ساعت تمام جیشش رو نگه داشت و حتی زیر دوش حموم هم جیش نکرد!!!) که من رسما تسلیم شدم و درست موقعی که میخواستم این قضیه رو حالا حالاها به دست فراموشی بسپارم به طرز معجزه اسایی موفق شدیم و الان چنان عاشق اینکار شده که امروز فقط تا ظهر 6 بار رفتیم دستشویی جیش کنیم!!!!

پارسال اسفند یه ازمایش خون دادم و کلسترولم بالا بود که البته میدونستم، الان خیلی وقت بود میخواستم دوباره ازمایش بدم و هی امروز فردا میکردم که بلاخره امروز صبح تنبلی رو گذاشتم کنار و 7 صبح رفتم ازمایشم رو هم دادم و باری از رو دوشم برداشته شد.

خلاصه که اخر هفته مفیدی داشتم و به همه کارای عقب افتاده ام رسیدم. برای عید هم فعلا هیچچچچچچچچچچ برنامه ای نداریم. اول گفتیم با ماشین خودمون بریم ارزروم ترکیه، که میدونم عید مرز خیلی شلوغ میشه و ممکنه ساعتها تو ترافیک گمرک بمونیم، به همین خاطر فعلا بیخیالش شدیم.

تارا هم تو چند روزه گذشته اونقدر بدقلقلی و بهونه گیری کرده که الان که دوباره حالش خوب شده، میگیم ما همین خونه خودمون بشینیم سنگین تریم!

مانتوها چرا امسال این ریختی شدن؟ من یکی که عمرا بخرم! خوشبختانه خریدامو سر فرصت کردم و فقط مونده کارای ارایشگاهیم که اونا رو هم سر موقعش انجام میدم.

همین

فعلا روز خوش

[ شنبه 10 اسفند1392 ] [ 3:48 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
روز پنجشنبه همینجوری ییهو تصمیم گرفتیم بریم شمال! یه کلبه جنگلی تو هتل بام رامسر رزرو کردیم و جمعه صبح دبرو که رفتیم...

صبحونه رو نزدیک تونل کندوان تو آشکده های معروف اونجا خوردیم. اش داغ با نون تازه تنوری که خیلیییییییییییییی مزه داد... من که کلا عاشق اشم مخصوصا اگه هوا سرد باشه و نون داغ هم کنارش باشه و بخاری هیزمی هم کنارت روشن باشه و بوی چوب بپیچه تو فضا.

بعد از صبونه راه افتادیم. یه جا تو مسیر تارا خسته شده بود، ما هم یه جای خوب توقف کردیم و رفتیم کنار یه رودخونه. کلی دخترم سنگ تو اب پرت کرد و ذوق کرد. هر کدوم از سنگها رو هم ورمیداشت میگفت نیگا کن! نرمه!!!!!!! منظورش  صافی سنگها بود...

بعدش هم حرکت به سمت مقصد. نرسیده به رامسر کلی فروشگاههای بزرگ از مارکهای مختلف بودن که برای رفع خستگی همسرو تقریبا مجبور کردم یکم نگه داره من برم یه دوری بزنم!

اینجا بود که دلم برای خودمون سوخت.. برای ماهاییی که تو تهران زندگی میکنیم!......... برای خرید یه جوراب شلواری رنگ زغالی واسه تارا ،من تو تهران تقریبا دو تا مرکز خرید رو درنوردیده بودم و پیدا نکرده بودم، ولی اونجا تو اولین مغازه ای که رفتم دقیقا همون چیزی که میخواستم مال بانینو رو داشت و براش خریدم!!! یا مثلا تو محوطه پایین هتل باز یه فروشگاه بزرگ بود که توش یه سری جنسای زیروتن هم بود. حالا من برای خرید از زیروتن خواستم از بلوار دریا برم علامه که واقعا مسیری نیست، دقیقا یک ساعت و نیم وقتم گرفته شد... کلا ماها تو این شهر خیلی وقتمون و عمرمون بیخودی تلف میشه به خاطر شلوغی و ترافیک. البته اینو هم اضافه کنم که قیمت خیلی چیزا مثل همین پوشاک و دارو و چیزای دیگه تو شهرستانها هم مثل تهرانه و طبیعتا اونجا درامدها پایینتره....

خلاصه منی که تقریبا هر جا برم خوشم میاد و میگم بمونیم همینجا! به همسر میگفتم بیا بمونیم رامسر! البته روز دوم که یکی دو جا رفتم خرید نظرم باز عوض شد! برعکس تهران که فروشنده ها همه تیز و بز اند! اونجا فس و فسسسسسسسسسسسس... یکساعت لفت میدادن هر چیزی رو....

پس دوباره به این نکته میرسیم که هر جایی مزایا و معایب خاص خودش رو داره!

دیگه بعد از کمی گشت و گذار رفتیم کنار دریا. هوا هم صاف و افتابی بود. تارا که کلی کیف میکرد و میرفت نزدیک اب وایمیستاد و وقتی موج میومد رو پاهاش کلی حال میکرد و میگفت بیا بیا بیا... یه بارم موجش یکم بزرگتر بود و ترسوندش! ما هم گفتیم بذار تا دلش میخواد اب بازی کنه که در نتیجه شلوارش تا زانو خیس شد. وقتی اومدیم تو ماشین و خواستم براش عوض کنم دیدم به به.. توی کفشاش پر از ابه! یعنی یه جوری پر از اب و ماسه شده بود که گفتم اینا دیگه تا یه هفته دیگه هم خشک نمیشن! خلاصه لباسا و جورابا رو عوض کردیم و با یه جفت دمپایی راهی شدیم!!! یعنی ادم وقتی با بچه میره مسافرت حتی مسافرت یکروزه! کفش زاپاس هم باید با خودش ببره...!

با همون تیریپ خفن رفتیم هتل کوثر و ناهار خوردیم. ساعت 3.30 بود که رسیدیم به تله کابین و سوار شدیم. منی که بدجور ترس از ارتفاع دارم و فک میکردم خیلی بترسم دیدم نه! اصلا ترس نداره! هوا هم صاف بود و منظره خیلی قشنگی از دریا و شهر زیر پامون بود. تا رسیدیم بالا کلی کیف کردیم و بعدم چک این کردیم و رفتیم تو کلبه یا به قول تارا کبله! وسایل رو گذاشتیم و یکم سر و وضعمون رو مرتب کردیم و چون تله کابین تا ساعت 5 بیشتر نبود دوباره برگشتیم پایین بلکه بتونیم کفشی، صندلی چیزی واسه این بچه بگیریم... چون اون دمپایی ها هم مرتب از تو پاش درمیومدن و وضعیت خنده داری شده بود. اومدیم تو یکی از فروشگاهها صندل پلاستکی که چسب داشت و بسته میشد پیدا کردیم و با وجود اینکه مدلش پسرونه بود ولی چون رنگش دخترونه بود خریدیم!!! و قبل از تعطیل شدن تله کابین بدو برگشتیم بالا.

به نظرم نقطه ضعف هتل هم همین تله کابین بود! با وجود قشنگیش ولی تایمش خیلی کم بود. مثلا 9 صبح باز بود تا 12:30 بعد از ظهر! بعد تعطیل میشد تا 3!!!! اخه شاید کسی تو اون فاصله تو شهر کار داشته باشه؟! بعدم 3 باز میشد تا 5 و شما 5 به بعد دیگه تو هتل زندانی بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینم نکته ای بود که لازم بود بگم واسه اونایی که احیانا بخوان برن... یه جورایی شما همش در حال عجله کردن هستین که از تله کابین جا نمونین. حالا نگفتیم 24 ساعته باشه ولی حداقللللللللللللللللللللللل به نظر من تا 8 شب باید یه سره باز باشه...

بعدش که برگشتیم حسابی خسته و کوفته بودیم. یه چایی خوردیم و نشستیم به فیلم دیدن . تارا هم اومد نشست کنارم و بهم تکیه داد که تکیه دادن همانا و یه دقیقه بعد غشششششششششششش کرده بود بچم از خستگی....

 ( در ضمن اون سارافونی که تنشه هم هنر دست مامانشه!( اینقدر میگین عکس از کارات بذار و عکس از تارا بذار)

حذف شد!

شام رو هم تو رستوران هتل خوردیم.

شب با صدای باد و بارون از خواب بیدار شدم. خوشبختانه تو اون دو روز هم تونستیم هوای افتابی رو داشته باشیم و هم بارون و مه غلیظ بالای کوه رو... ساعت 9 هم رفتیم و صبحونه خوشمزه هتل رو خوردیم. تنوعش بد نبود و همه هم خوشمزه بودن. نون و پنیر و گوجه و خیار و زیتون و کره و مربا و عسل انواع نیمرو و تخم مرغ و فرنی و سوسیس و کالباس و خوراک لوبیا و اب میوه و شیرو و چای و قهوه و قهوه و کیک!!! به همسر میگم درسته در مقابل هتلهای امارات خیلیییییی فقیرانه بود ولی خیلی خوشمزه بود و واقعا ادم با همونم سیر میشه... دلیلی نیست اینهمهههههه ریخت و پاش اضافی و بار اضافی بر معده! واقعا به این نتیجه میرسم که اگه چند سال بیشتر تو دبی میموندم قطعا یه مرضی چیزی میگرفتم بر اثر پرخوری! دست خود ادم هم نیست. کلا تفریحی به جز خرید و خوردن نبود که.... بگذریم..

کلی هم اونروز از مناظر مه الود لذت بردیم. برعکس روز قبلش از تله کابین که پایین رو نگاه میکردی فقط مه بود و مه! هیچی دیده نمیشد... بعدم دوباره رفتیم تو شهر و یه دوری زدیم و بنده بالاخره به ارزوی چندین ساله ام رسیدم و یه پرنده تاکسیدرمی واسه خودم خریدم! تارا هم بی خبر از همه جا وقتی تو خونه پرنده رو دید از ذوقش دور خونه میدوید و شادی میکرد.. همش میگفت جوجو اومدی؟؟!! بوست کنم؟!! کلیییییییییی خوشحالی کرد و ما رو هم خوشحال کرد. الانم جوجومو زدم به دیوار پذیرایی و خیلییییییییی چیز قشنگ و متفاوتی شده و همسر هم قبلش زیاد علاقه ای نشون نمیداد الان اونقدر خوشش اومده که میگه در اینده واست قرقاول و پلنگ هم میخرم!!!! فقط طفلی تنها مونده و باید تا قبل از عید زنگ بزنم بگم یه کبک و دو تا سنجاب هم واسم بفرستن... خیلی دوستش دارم و بهم انرژی میده زییییییییییییاد...

فروشنده اش هم اونقدر خوش اخلاق بود که نگو... یه شتر تاکسیدرمی داشتن! تارا رو برده بود سوارش کرده بود!!! حالا اگه یه فروشنده بداخلاق بود صد جا مینوشت دست نزنید و همش نگاه چپ بهت میکرد...

اونروز دریا هم حسابی مواج بود. خوب شد که ما روز قبلش رفته بودیم. بعدم اومدیم اتاق رو تحویل دادیم و بازم بدو بدو قبل از تعطیلی تله کابین اومدیم پایین...

ناهارو هم تو یه رستوران محلی کته کباب و کباب ترش خوردیم که فوق العاااااااااااده خوشمزه بود. به همراه ماست کوزه ای و زیتون پرورده! ماست رو تو ظرفای سفالی کوچک یکنفره خودشون درست کرده بودن. ترش و خوشمزه .... تو مسیر برگشت هم یه جاهایی واقعا مه غلیظ بود و دید خیلی کم میشد ولی چون مسیر خلوت بود شکر خدا به سلامت برگشتیم...

این بود گزارش مفصلی از سفری مختصر! با اینکه سفر دو روزه ای بود ولی خیلی خوش گذشت و کلی روحم جلا پیدا کرد...

به امید سفرهای بیشتر و بهتر...

[ دوشنبه 5 اسفند1392 ] [ 10:37 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
سلام به همه دوستای گل و گلابم.

خب از کجا شروع کنم؟!

از پنجشنبه دو هفته پیش!! که تولد همسر بود و دوره رقص مون هم خونه ما بود. خیلی خیلی خیلییییییییییی خوش گذشت. به نظرم بهترین دوره مون بود و به خودم از 10 امتیاز 10 رو میدم! حسابی رقصیدیم و ترکوندیم. یه جا داشتیم با یه اهنگ اذری میرقصیدیم، قبلا تو تولد تارا هم من و همسر با این اهنگ رقصیدیم. ریتمش از اروم شروع میشه و اخراش حسابی تند میشه. همینجوری داشتیم قر میدادیم و تارا هم واسه خودش مشغول بازی بود که کم کم ریتم اهنگ شروع شد به تندتر شدن و ییهو تارا پرید وسط و شروع کرد تند تند رقصیدن! دیگه همه کشیدن کنار و میدون رو واسش خالی کردن و اونم حسابی واسمون رقصید و منم فیلمش رو گرفتم. کلی همه حال کردن

بعدش هم همسر اومد و تا از در اومد تو همه براش تولدت مبارک خوندن و بعدم کیک و شمع و کادو. این وسط منم بی نصیب نموندم و تقریبا همه مهمونا واسم به رسم خونه نویی کادو اورده بودن و حالی به احوالات بوفه ام دادم!

دیگه جونم براتون بگه یه روز هم دو تا دختر خاله هام اومدن خونمون و بهمون خوش گذشت. بعدش هم بابام اومد و 3-4 روزی رود و تاازه دیشب رفت.

 اون اوایل که تازه بچه دار شده بودم و بچه ام هم یه بچه اروم.. همش تو توهم سه تا بچه بودم. فک میکردم دومی رو هم سر سال نشده میارم!! البته خداییش وقتی تارا 9 ماهه بود خیلی به همسر اصرار کردم ولی زیر بار نرفت و گفت بچه هنوز کوچیکه بذار حداقل دو سالش بشه. الانم که دو سالش شده و کمی زحمتش کمتر شده و عاقلتر و مستقل تر شده و من به یه ازادی نسبی رسیدم دیگه اگه سر تا پامو طلا بگیرن عمراااااااااااااااااااااااااااااا زیر بارش نمیرم که نمیرم! تو اون دوره توهم زدگی همهههههههههه لباسا و وسایل تارا رو از دم نگه میداشتم واسه بچه بعدی! حالا انگار میخوام لباسای اینو تنش کنم؟! اما الان دیدم کار عبثیه، رفتم دو تا کارتون بزرگ سوا کردم یعنی میتونم بگم فقط 10-15 دست از لباسای خیلی خوشگلش رو واسش یادگاری نگه داشتم و بقیه رو همه رو همراه کفشاش و وسایل دیگه اش جمع کردم دادم بابام ببره بده تو شهرستان به دست ادمای نیازمند برسونن بلکه دم عیدی با این اوضاع خراب گره از کار کسی باز بشه...

یه روز هم تو کوچه مون خیلی الکی و بیخود خوردم زمین و الان دو تا زانوهام هر روز یه رنگ جدیده.. سبز و ابی و بنفش.. زرد و نیلی و کبود!

اما باز دوباره من پامو از خونه گذاشتم بیرون و دوباره راه به راه شگفت زده میشم و شاخ درمیارم و دم عیدی فک کنم جنگلی از شاخ رو کله من باشه! مثلا رفتم اجیلی تخمه بخرم، چشمم میوفته به توت خشک.. تارا هم اینجور چیزا رو خیلی دوست داره!! میگم بذار یه کیلو بگیرم.. کیلویی 5 هزار و 800 تومنه دیگه... میگم یکم واسم بریزه تو پلاستیک. میام وایمیستم جلو کانتر و یه 5 تومنی هم میگیرم دستم! حسابم شده 4 هزار و 100 تومن!!!! اقاهه فاکتور رو میگیره میگه خانوم  40 هزار تومنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میگم مگه کیلویی 5 هزار و 800 نیست؟! میگه نخیر خانوم 58 هزار تومنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی فکککککککککککککک کن فقط که جلوی اون صف طویل جلوی کانتر چه حالی میشم..الان مردم فک میکنن از پیش اصحاب کهف پا شدم یه تک پا اومدم تخمه بگیرم و برم!! ولی خداییش 58 تومن واسه به کیلو توت؟؟!

تارا رو فرش اتاقش گل کاشته، فرش رو لوله میکنم میذارمش گوشه اتاق میگم بذار بدم اینو با فرش اشپزخونه هر دو رو بشورن. زنگ میزنم به قالی شویی میگم دو تا فرش سه متری ماشینی دارم میگه دونه ای 25 تومن!!!!!!!!!!!!!!!! پارسال همینا رو شستم دونه ای 8 تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروز هم که ساعت 6 صبح با دندون درد از خواب پریدم!! دندون عقل با دو تا دندون ماقبلش که هر سه هم پر شدن درد میکردن! دیگه 8:30 پا شدم رفتم بیمارستان نزدیک خونه گفتن دکتر هنوز نیومده.. ساعت 11 دوباره رفتم گفتن امروز واسش کار پیش اومده 12 زودتر نمیاد!!!

رفتم یه کلینیک دندون پزشکی پیدا کردم. دکتره گفت چون هر سه تا دندون پر شدن باید بری عکس بگیری تا ببینیم کدوم یکی مشکل پیدا کرده. دوباره میرم 100 متر پایینتر عکس میگیرم و برمیگردم. میگه یکی از پر شده ها زیرش پوسیدگی شدید داره و به عصب رسیده باید عصب کشی شه و پر شه که با مواد ایرانی که بده و اخه و تخه بخوای پر کنم 280 تومنه!!!!!!!!! و با مواد خارجی که عالیه و اله و بله 600 تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم اقای دکتر دندون نو دونه ای چند اون وقت؟ با خونسردی میگه حداقل 2میلیون و 300 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یعنی من واقعا موندم اونی که زیر یه تومن حقوقشه اگه دندونش خراب شه چیکار باید بکنه؟! خیلی به نظرم مسخره اومد. قیمت منطقیش به نظر من با مواد ایرانی نهایتا 150 و با خارجی هم فوقش 300 باید باشه نه اینکه با ایرانی 300 و با 1خارجی 600 تومن!! چه خبره اخه؟؟!

دیگه دیروز واسم خالی کرد و پانسمانش کرد امروز هم قراره عصب کشی کنه. گفته سه جلسه کار میبره! بعدش هم برام انتی بیوتیک و امپول دگزا نوشت گفت امپوله رو همین الان برو بزن. دوباره سر راهم رفتم همون بیمارستان نزدیک خونه که خیر سرشون بیمارستان خصوصی هم هست رفتم تو داروخونه اش میگه نسخه ات رو میتونم واست ازاد حساب کنما!!!! ما فقط نسخه دکترای خودمون رو بیمه حساب میکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه کفرم درمیاد... یه چند تا بارشون میکنم و از حرصم ذفترچه رو میگیرم و میگم نمیخوام! دوباره میام این دست خیابون از یه داروخونه معمولی داروهامو میگیرم و دوباره برمیگردم بیمارستان و این دفعه موفق میشم و بعد از 4 بار مراجعه بلاخره یه کاریم انجام میشه، امپولم رو میزنم و میام خونه.

خلاصه اینروزا هی اینجوری از در و دیوار واسم میرسه. خدا به خیر بگذرونه. وضعیت بیمارستانها و بیمه ها و اینا هم که افتضااااااااااااااااااااااااااااااحه به تمام معناست! خدا واقعا پای هیچچچچچچچچچچچچچ بنده ای رو به اینجور جاها باز نکنه.

امین 

1

[ دوشنبه 28 بهمن1392 ] [ 10:2 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
بلاخره کائنات دلشون به حالم سوخت و روزی که از اول پاییز منتظرش بودم رسید. مرسییییییییییی خدا که برف رو باروندی.

ساعت 4 نصف شب بیدار شدم  به تارا سر بزنم دیدم نم نم داره میباره.. زیر نور چراغهای پارک جلوی خونه قشنگ دیده میشد.. میرقصیدن و میریختن پایین... صبح هم که همسر بیدارم کرد و بعد از صبحانه دو تایی رفتیم تو پارک و برف های نکوبیده رو کوبیدیم! بعدم اومدیم تارا رو بیدار کردیم و همگی رفتیم برف بازی و عکس...

بعدم اومدیم خونه یکم بابونه و اسطوخودوس دم کردم با عسل ارگانیک فرد اعلا زدیم بر بدن تا از اویزون شدن مماخ پیشگیری به عمل بیاریم...

الان هم میبینم که جمع همسایه ها تو پارک جمعه و پیر و جوون دارن برف بازی میکنن...

خدا رو شکر...

تو این هوای سرد قرمه سبزی ای که یه وجب روغن سیاه! پس داده باشه هم لذت دیگه ای داره که اونم جاتون خالی خوردیم. تارا که از بس خورد گفتم الان میترکه. اینروزا سعی میکنم کنار غذاش یکم هم پیاز خام بهش بخورونم تا سیستم ایمنی بدنش قوی بمونه. اونم استقبال میکنه البته

عاشق اینه که بریم بیرون و رستوران غذا بخوریم. اونروزی سر ظهر دستش رو گرفتم دو تایی رفتیم مرکز خرید نزدیک خونه و پیتزا خوردیم. حالا هر روز میگه مامان بازم بریم دوتایی! میگم کجا بریم عزیزم؟ میگه سس بخوریم!

الان دارم غذا میخورم اومده نشسته رو میز!! داره پیازا رو ریز ریز میکنه ...میگم دخترم من الان غذام تموم شه میگیرم میخورمتا... میگه نخورس!= نخورش... !!

میگه چرا نه.. میخورمت.. هر چی رو میز باشه من میخورم.. تو هم اگه خوردنی نیستی واسه چی رو میز نشستی؟ میگه کار میکنم!! کار زست!!= کار زشت!! یعنی دارم پیاز رو ریز ریز میکنم کار زشت میکنم....

اورنروز هم با مداد شمعی رو کابینت نقاشی کشیده منو برده نشونم میده میگم مامانی رو کابینت نقاشی کردی؟ میگه اره.. دعوا کن مامانی!!! میگم نه.... عیب نداره. یادت رفته. من تو رو دوست دارم دعوات نمیکنم. اصرار که نهههههههههههه دعوا کن!! میگم باشه چرا اینجا رو خط خطی کردی.. مگه نمیدونی فقط باید تو دفترت نقاشی بکشی.. با یه لبخند پت و پهن گوش میده و تا حرفم تموم میشه میگه بازم بگو ... میگم چی بگم؟ میگه بگو.. دعوا....!!!! یعنی ببین که این بچه چقدر واقعا حرفای منو جدی میگیره و ازم حساب میبره؟!!

جدیدا هم دستش به کلید پریزها میرسه و همیشه خونمون چلچراغه و من مرتب میرم خاموش میکنم و  خانوم تا یادش میوفته میره همه رو روشن میکنه...

دیگه جونم براتون بگه هفته گذشته یه روز بد داشتم...! یعنی میتونم بگم بعد از اومدن به ایران اگه یه مورد رو فاکتور بگیرم در رده دوم روزهای بد این دو سال قرار میگیره! البته اصلا موضوع به همسر ربطی نداره....ولی چیزی که تو این ماجرا خوشحالم کرد این بود که دیدم واقعا چقدر تغییر کردم و چقدر بزرگ شدم! چقدر دیدم عمیق تر شده و میتونم مسائل رو از چند قدم بالاتر ببینم و به ادما به اندازه ارزششون بها بدم.... اگه همچین اتفاقی چند سال پیش که جوون تر و بالطبع جاهل تر از الانم بودم میوفتاد کلی روز و روزگار خودم و همسر رو سیاه میکردم و زندگی به کامم تلخ میشد اما الان برام فقط در حد همین چند سطر نوشته است.... و یه بار دیگه متعجب شدم از کوچکی دنیای یه سری ادما... من واقعا اعتقاد دارم خدا به هر کس به اندازه دلش میده... اینو عمیقا بهش معتقدم... فرق بزرگ دیگه این ماجرا هم نحوه برخورد همسر بود که منو خیلی خیلی خوشحال کرد و واقعا خدا رو شکر کردم که تونستیم به این درجه از تفاهم برسیم...

راستی چهارشنبه گذشته سالگرد عروسیمون هم بود. رفتیم بیرون شام خوردیم. فرداش هم با مامان و بابای همسر رفتیم دریاچه چیتگر. جمعه هم مامان بابای همسر به همراه عمه هاش ناهار مهمونمون بودن...

اینروزا یکم حوصله ام تو خونه سر میره ....البته صبحها. بعد از ظهرا که همسر میاد یا با هم یا تنهایی بیرون میرم ولی صبحها نه. دیگه نه وبلاگ برام جذابیت سابق رو داره.. نه تلویزیون. بافتنی هم کماکان میبافم ولی خب لاک پشتی پیش میرم... دلم میخواست یه کلاسی ثبت نام میکردم. هیچی از خیاطی بلد نیستم و تو این مورد زیر صفرم! خیلییییییییی دوست دارم یه دوره برم و از چند و چونش یکم سرم بشه ولی اول اینکه چرخ خیاطی ندارم و باید یکیشو ابتیاع بنمایم! بعدم چون دوره هاش معمولا طولانی و وقت گیره ترجیح میدم بذارم واسه بعد از عید.... حالا نمیدونم تو این یه ماه باقیمونده تا عید چطوری سر خودم رو گرم کنم... رفتم کتاب بخرم ولی هیچ کتاب به درد بخوری ندیدم. اگه کسی کتاب خوبی خونده لطفا بگه. نمیدونم شاید یه دوره کوتاه یوگایی، زومبایی چییزی رفتم... یه مثلا یه چند جلسه تزیین سفره هفت سین.. یا ساخت دستبند چرمی و از این جبنگولی ها.. نمیدونم.. اگه کسی پیشنهاد خوبی داشه باشه استقبال میکنم و به بهترین پیشنهاد جایزه ارزنده ای تعلق میگیره! البته به قید قرعه!

خب دیگه برم یکم بخوام. شب دیر وقت خوابیدم و صبح هم زود بیدار شدم...

روز خوش

[ سه شنبه 15 بهمن1392 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
شنل تارا رو بافتم تموم شد. یه کلاه هم از اضافی کامواش بافتم. قشنگ شدن. راضی بودم. بعدش یه هفته به خودم استراحت دادم. به همسر میگم میدونی چه حسی دارم؟ میگه حس یه سیگاری که سیگارش تموم شده؟ میگم نخیر! حس یه یچه مدرسه ای که امتحاناش تموم شده... نمیدونه وقت ازادش رو چیکار کنه؟!

یه اتفاق در نوع خود قابل تاملی که هفته پیش افتاد این بود که یه روز جاری (حسوده!) زنگ زد که اگه هستی میخوام بیام خونتون بافتنی هات رو ببینم. اونم اخه علاقه مند شده و کلاس میره ! دو ساعت بعدش اومد و دو ساعتی بود و دو تا گل با قلاب برام درست کرد که دوختیم رو شنل و کلاه تارا. منم غذای ترکی درست کرده بودم، ناهارو هم با من خورد و رفت!

چهارشنبه عصر که همسر اومد گفتم ما حوصله مون سر رفته، همسر گفت منم خیلی خستم، این شد که سر از رستوران رفتاری دراوردیم و یه شام خوشمزه خوردیم

دیگه جون براتون بگه پنجشنبه رفتیم جاجرود! یه دور هم مبل فروشیهای اونجا رو گشتیم. در نهایت تو یه مغازه از دو تا مدل خوشم اومد. والله من اصلا ادم مشکل پسندی نیستم. اتفاقا خیلی هم راحت انتخاب میکنم ولی کیفیت کار خیلی خیلی برام مهمه و این چیزیه که اینروزا واقعا سخت گیر میاد. چون اکثرا جنسا سمبل کاری هستن! حالا تصمیمون رو قطعی میکنیم و فک کنم دیگه یکی از این دو تا رو بخریم.

ساعت 3.30 بود که رفتیم رستوران لتیان  ناهار خوردیم. اونجا یه طوطی بود که تارای عشق پرنده ما حسابی باهاش کیف کرد. قفسش رو اوردیم گذاشتیمش سر تخت مون و کلی بچم خوشحالی کرد.

بعدش هم که برگشتیم به همسر گفتم منو ببره میرداماد پیاده کنه! و رفتم اونجا هم یکم واسه تارا خرید کردم و برگشتم خونه.

جمعه صبح، صبح که چه عرض کنم 11:30 بود رفتم یه مرکز خرید کوچک نزدیک خونه. اقا دو تا مغازه رفتم و چیزی که میخواستم نبود و خرید نکردم، فروشنده ها کم مونده بود منو بزنن... به دومی که خانوم بود میگم این چه طرز برخورده؟ میگه اخه من دشت اولم رو نتونم بفروشم حالم گرفته میشه.. اون روزم خراب میشه...! دیگه برام درس عبرتی بود که دشت اول نرم خرید!

حالا امروز صبح همسر قبل از اینکه بره شرکت رفته دو بسته پوشک واسه تارا گرفته با یه تیغ ریش تراشی! بهش میگم تیغ رو واسه چی گرفتی؟!!! میگه ساعت 7:30 صبح به غیر از نونوایی این لوازم بهداشتیه باز بودم منم دشت اول دو بسته پوشک گرفتم طرف از ذوقش این تیغو هم بهم اشانتیون داد! گفتم پس این اعتقاد به دشت اول ریشه های بس عمیقی بین کاسب جماعت داره...

با اینکه پنجشنبه اونهمه بیرون بودیم ولی باز جمعه تهران نوردی کردیم. از منوچهری بگیر تا کوچه برلن و حسن اباد! از کوچه رفاهی یه تاج حریم سلطانی گرفتم واسه خودم! تاج که نمیشه گفت. گل سره. بهش میگم یه تاج خرم سلطان بده. یه چیز شلوغی بهم میده، چون دنبال یه چیز خیلی ساده ترم میگم نه. اون مدلهای ساده رو بیارین ببینم. میگه اونا از اوناییه که کنیزا میزدن سرشون! میخندم و میگم باشه تو یه کنیزی شو به من بده! خیلی دوست میدارم گل سرمو...

بعدم رفتم حسن اباد کاموا گرفتم بلکه یه ژاکت و کلاه هم واسه تارا ببافم. این شنل اخریه به دلم نشسته تشویق شدم...

امروز به تارا میگم مامانی پاشو بریم کلاس، میگه نه! بخوابم خستم! پام درد میکنه...!! از بس طفلکی رو این دو روز خستش کردیم...

ریشه موهام دراومده بود و خیلی به هم ریخته شده بود. هیچچچچچ خوشم نمیاد ریشه ها درمیاد و مو دو رنگ میشه مخصوصااااااا اگه ریشه ها سفدی هم داشته باشن.. اه اه...  خودم ریشه هامو رنگ کردم و کلی حال کردم. کلا رنگ کردن مو خیلی حالمو خوب میکنه. احساس خوشگلی کاذب بهم دست میده

یکی که هیچچچچچ شناختی ازش ندارم و دوست یکی از دوستامونه! و فقط یه بار دو ساعت بیشتر تو یه مراسم ندیدمش ما رو تولد بچه اش دعوت کرده.!!!!!!!!!!!!!!!! موندم برم یا نرم؟! از طرفی میگم دعوت کرده زشته نریم، از طرفی هم هیچ درک نمیکنم این دعوت از بهر چیست؟! میگم ما که اونجا کسی رو نمیشناسیم. حتی اسمای خودشون رو هم درست درمون نمیدونیم بریم چیکار؟!

پنجشنبه که دوره زنونه مونه. جمعه هم با دوستای دوره دانشگاهم داریم هماهنگ میکنیم که بعد از 9 سال همدیگه رو ببینیم!

اتفاق خجسته ای که افتاده عمو پارازیتی ها بلاخره بی خیال منطقه ما شدن و پارازایت کانال استار بعد از دو ماه برطرف شد و من میتونم هونکارم رو ببینم!! هر شب پای تلویزیونم...

برم دیگه دیر وقته

شب خوش

[ یکشنبه 29 دی1392 ] [ 0:49 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]

هفته پیش در اثر یه بی احتیاطی کم مونده بود کباب شم که خدا رحم کرد و به خیر گذشت. اومدم برنجی رو که قل قل میزد بریزم تو ابکش که ییهو دسته قابلمه دستم رو سوزوند و اومدم تندی بذارمش رو گاز که درست چفت و جور نشد و قابلمه کج شد و اب داغ و برنج ریخت پایین. فقط شانس اوردم رو دستم ریخت اگه رو پام یا شکمم میریخت نمیتونستم به اون سرعت بگیرمش زیر شیر اب و قطعا پوستم غلفتی(؟) بلند میشد... دیگه دستم رو گرفتم زیر اب سرد و بعدم پماد سوختگی زدم ولی با این وجود بازم میسوخت. از پماد کالاندولا که مال تاراست زدم مثل اب رو اتیش... عالییییییی... هم سوزشش رو خوب کرد و هم قرمزیش رو گرفت. خدا رو شکر که به خیر گذشت و دستم هم نه تاول زد و نه چیزی.

دوشنبه رفتم استخر و کلی حال کردم. اخه ناجی مون یکی از همسایه هاست! که منم باهاش قبل از اینکه استخر ساختمون راه بیوفته و این ناجی مون بشه دوست بودم. چند وقت پیش بیکار بود اومد شنامو دید و ایرادامو بهم گفت. بعضی جاها حرکتای دست و پام هماهنگ نبود. دیگه یکم تمرین کردم و اونا هم اصلاح شد و الان خیلی بیشتر لذت میبرم از شنام. بعدش هم که طبق معمول سونای بخار و اسکراب و ماسک و خلاصه خودمو لوس میکنم...

سه شنبه خیلی حوصله ام تو خونه سر رفته بود. زنگ زدم به همسر گفتم اگه میتونی زودتر از شرکت بیا یه سر بریم یافت اباد بلکه مبلی بپسندیم و دم عیدی حالی به احوال خونمون بدیم.اونم در کمال تعجب! قبول کرد و دستش درد نکنه ساعت 4 خونه بود و رفتیم ولی هیچی چشمم رو نگرفت. مبل ترک هم دیگه خیلی کم شده. استقبال قبلا تو پاساژ خلیج فارس یه طبقه داشت که پر از مدلهای مختلف مبل بود ولی الان 4 مدل بیشتر نداشت و میگفت دیگه وارد نمیشه!! جنسای ایرانی هم که اونقدر کپی از رو همدیگه زدن و اونقدر تقلب توشون زیاده که ادم بدتر گیج و ویج میشه. فقط یه ست مبل ترک دیدم یه چیزی بین راحتی و استیل و یوغور هم نبود. بد نبود ولی چیزی هم نبود که بگم خیلییییییییی پسندیدمش.

روز چهار شنبه  هم نی نی جاریم سه هفته زودتر از موعد دنیا اومد.عصری رفتیم بیمارستان نی نی مون رو دیدیدم فینگلی و ریزه میزه. 2.700!! نمیدونم چرا بچه ها الان اینقدر کوشولو به دنیا میان؟! الان هم که 3-4 روزه به دنیا اومده هنوز اسم نداره! برادر شوهرم میگه گذاشتیم به اختیار خودش! خودش بزرگ شه واسه خودش اسم بذاره....

جمعه هم رفتیم دلاوران که یه نمه از یافت اباد بهتر بود ولی بازم چیزی که واقعا خوشم بیاد و بگم به به! ندیدم!! تازه اصلا هم ادم مشکل پسندی نیستم... خلاصه که اونجا هم ناچارا دو دست پسندیدم! که هر دو رنگ استخوانی روشن دارن و همه میگن نگیر که بیچاره میشی با بچه!

امسال واسه تارا دو دست شال و کلاه بافته بودم که دومی رو بیشتر دوست میداشتم. همین دیروز وقتی با بابایی داشتن از رو جوب رد میشدن همون لحظه کلاهش رو دراورد و انداخت تو جوب پر از لجن!!  و اینگونه شد که فاتحه کلاه محبوبم خونده شد. ولی خیلی خوبه ادم خودش بلد بلد باشه ببافه. اینجوری نه پول زیادی پاش دادی که دلت بسوزه نه مشکل نداریم و تموم شده رو داری. میتونم برم عین همون کاموا رو بگیرم و همونو دوباره واسش ببافم. البته الان دارم یه پانچو میبافم واسش که کامواش اضافی مونده و از همون یه کلاه هم میبافم واسش.

پنجشنبه باز دوره رقص داشتیم که اونم خوش گذشت. 4 هفته دیگه نوبت منه. دقیقا روز تولد همسر!

دیگه از تارا بخوام بگم اینکه به وضوح بزرگ شدنش رو میبینیم. حرف زدنش خیلی کاملتر شده. دو سه تا جمله رو میتونه پشت سر هم بگه. خیلییی هم بچه مهربونیه.میگه مامانی تو دوغم ابینو بریز!= اب لیمو. اخه اونروزی که رفتیم یافت اباد ماشالله از بس از خونه بیرون نمیام و دورترین جایی که میرم ونکه! حسابی سردرد و تهوع گرفته بودم، یکم تو دوغم ابلیمو خوردم تا حالم جا بیاد حالا خانوم خانوما عاشق دوغ و ابینو شده! اگه از چیزی خوشش بیاد بگی کی خریده میگه مامانی خریده. میگیم از کجا؟ میگه از مزاخه!= مغازه!

وای به روزی که من و همسر بخواییم یکم مهربونی کنیم. بدو بدو میاد دستش رو میندازه دور گردن جفتمون و صورتش رو میاره وسط که یعنی منم هستم... ما هم کلییی عشق میکنیم. عاشق گل بازیه و واسش از این گل رس های مخصوص بازی از شهر کتاب گرفتم هر روز واسم توپ و مار و فیل! درست میکنه.

فعلا همینا یادم میومد...

خوش باشین

[ شنبه 21 دی1392 ] [ 9:55 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

عسل هستم. متولد تیرماه سال 63.
سال 84 با همسر عزیزتر از جانم ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس میکشم. اینجا از روزانه ها و عشقولانه هایمان مینویسم.
دختر گلمون 8/8/90 به دنیا اومد و اشیانه عشقمون رو با جیک جیک هاش گرمتر از قبل کرد.... به خاطر وجود این دو عزیز همیشه شکرگزار خدا هستم و خواهم بود...
پيوندهای روزانه
امکانات وب