--> آشیانه عشق من و آقای همسر

روز مادر

»
بچه چرا هوا اینقدر بس ناجوانمردانه گرم است؟؟!!!

یعنی تو این شهر ما نباید زمستون و بهار رو تجربه کنیم؟!! همش پاییز و تابستون؟!!

نمیدونم والله همه همینقدر گرمشونه یا من هنوز بدنم کالیبره نشده.....

اها راستی روز همه مامانا مبارک...

من که بر اساس تجارب چندین ساله میدونستم که نباید توقع ایده نابی، سورپرایزی چیزی داشته باشم، واسه همین هم  در کمال رضایت با زبون خوش! کارت همسر جان رو برداشتم و رفتم واسه خودم یه دو قلم لوازم ارایشی خریدم و دل خودم رو شاد کردم. و روز مادرم رو گرامی داشتم... تازه امروز میگه بیار ببینم من اون کادویی که واست خریدم رو ندیدم اصلا...!

دیگه دیروز بعد از ظهر هم رفتیم یافت اباد و در نهایت موفق شدم یه تخت واسه این بچه بخرم... نمیدونم چرا خرید مبلمان و سرویس خواب واسم اینقدر سخت شده.. کلا خیلی ادم مشکل پسندی نیستم چون معمولا میدونم چی میخوام و دنبالم چیم .. فقط مشکل اینه که در این زمینه اون چیزی که میخوام تو بازار نیست!! الانم یه تخت سفید کلاسیک نسبتا جمع و جور و ساده از یاسمین خریدیم که تقریبا با فاکتورهای مدنظر من میخوند به جز اینکه پایینش کشو نداره. کلا بیشتر تختهای نوزاد- نوجوان بودن که کشو داشتن. اکثر تختای نوجوان کشو نداشتن... بعدم دیدم میتونم اگه خواستم زیر تخت از این باکسهای حصیری ایکیا بذارم. خوشگلتر هم میشه...

اینم عکسش..

فقط دو ماه دیگه تحویلش میدن!!!!! واسه همین دیگه تشک نگرفتیم گفتیم بمونه همون موقع. دوستان اگه کسی در مورد تشک خوب تجربه ای داره لطفا بگه.

تشکهای دکتر ویستر رو دیدیم که از 260 تومن بود به بالا. خودش یه مدل 380 تومنی رو پیشنهاد داد، ولی یه مدل 780 تومنی هم داشت که اون به نظرمون خیلی خوب بود.. حالا دیگه نمیدونم....

بعد از اونجا هم یه راست رفتیم رستوران فلورانس و چون زود رفته بودیم هیشکی نبود و فقط ما بودیم.. استیک خوشمزه زدیم بر بدن با موزیک لایت در یک فضای رومانتیک....

دیدم هیشکی نیست پررو بازی دراوردم رفتم به اقاهه میگم این موزیکا رو کامپیوتره یا رو سی دی.. میگه رو کامپیوتر.. میگم پس بفرمایین. اینم فلش من!!!

به همسر میگم از این به بعد روزی دوبار ناهار و شام یه بشقاب غذا میذارم جلوت با موزیک مخصوص! اخر سر 100 تومن فاکتور میدم دستت با ارزش افزوده... فک کن روزی 200 تومن صرفه جویی میکنم در اقتصاد خانوار....

امروز هم پدر شوهر اینا میان و احتمالا مجبور باشن قلب پدر همسر رو باطری بذارن!! چون ضربانش به شدت افت میکنه... بیچاره....

در ضمن این اولین کتابی هست که امسال خوندم و خوندنش رو به شما هم توصیه میکنم....

هیچی دیگه. اینم ماجرای روز مادر ما...

سفر پرماجرا....

»
یه سلام جدید در سال جدید به همه دوستای گل وبلاگی.

امیدوارم که سال جدید تا بدین لحظه براتون پربار و پر از لحظات خوب بوده باشه...

میبینم که بلاگفا هم نو نوار کرده ولی وبلاگا چرا هنوز سوت و کورند نمیدونم.... کلا بسوزه پدر وایبر و اینستا و هم خانواده هاش...! به نظر من که هیچی وبلاگ نمیشه

خب جونم براتون بگه که ما همونطوری که در جریان بودین از 21 اسفند رفتیم ولایت. عروسی پسر دایی رو رفتیم. خوب بود. 26 ام یعنی چهارشنبه سوری هم ارزروم بودیم و اینگونه سفر پرماجرای ما شروع شد.....

خوشبختانه چون قبل از شروع تعطیلات بود خلوت بود و در عرض نیم ساعت همه کارای گمرکی مون تموم شد.

روزی که ما حرکت کردیم، بازرگان برف میومد!! ولی اونور که رسیدیم فقط هوا سرد بود و برف نبود... یه شب ارزروم موندیم و فردا صبح به طرف ترابزون حرکت کردیم. فاصله دو تا شهر از هم 300 و خرده ای کیلومتره اما چون تو راه دو تا گردنه و مسیر کوهستانی هس، حدود 5 ساعت طول کشید....

سر راه شهر کوچکی هست به اسمه "گوموش هانه" دو تا خیابون بیشتر نداره ها اما بسیاار شهر زیبایی هست. دو بار اونجا ناهار خوردیم. هر دو بار هم تو یه رستوران خیلی خوب که غذاهای بسیییار خوشمزه ای داشت. مخصوصا دلمه فلفل و بادمجونش حرف نداشت...

دوغ رو هم تو اون ظرفای خرم سلطان سرو میکردن

ترابزون هم که یه شهر قدیمی هست کنار دریای سیاه. هواش مثل شمال خودمون بود. یه روز ابری و سرد با نم بارون.. یه روز افتابی و گرم... اکثر هتلها مرکز شهر با فاصله کمی از دریا هستند و اکثرا ساختمونهاشون قدیمی اما بازسازی شده... من که اولش دیدم تو ذوقم خورد ولی بعدا که رفتم تو بییییییییییییییییییی نهایت هتل تمیزی بود با امکانات خوب. از پنجره اتاقمون هم دریا دیده میشد.. از تمیزیش هم هر چی بگم کم گفتم. شیک هم بود..

سه روزی ترابزون بودیم... یه مرکز خرید خوب داشت. یه اوت لت هم داشت که هر دو رو رفتیم. اوت لت کوتون عالی بود... یه روز هم رفتیم پیاده روی و سه ساعتی تو شهر چرخیدیم و رفتیم مرکز شهر... خیلی حس و حال خوبی داشت و پر بود از مغازه هایی که ظروف مسی میفروختن.... اخه صنایع دستی اون شهر همون مس هستش....

چون تو سفر قبلی زیاد کفش و لباس گرفته بودم این سری کم خریدم. البته برای تارا بازم خیلی خریدم ولی واسه خودمون نه. عوضش وسایل خونه و یه سری روتختی و اینا که واسه خودمون و تارا میخواستم و رومیزی و اینجور چیزا گرفتم.....

تو اوت لت پنتی هم حراج فوق العاده ای بود و مایوی 90 لیری رو میداد 15 لیر!!! یا جوراب شلواریها 3 لیر!!!!! محشر بود.. میگفت چون دیگه تابساتونه و سیزن جدید میاد میخواییم اینا رو رد کنیم بره...

پنجشنبه شب بود که اولین اتفاق بد افتاد.... من مشغول خرید بودم و همسر و تارا تو شهر بازی . منم کارم تموم شده بود و  اس ام اس دادم که بیایین بریم. یهو دیدم همسر بچه گریان به بغل اومد... رنگ به صورت خودش هم نیست.... نگو طفلک بچم تو شهر بازی قدش به یه وسیله نمیرسیده، همسر بی  احتیاطی میکنه و ورمیداره بچه رو میذاره رو میز و یهو بچه گورومبی با سر میوفته رو موزاییک!! بغلش که کردم پشت سرش اندازه یه گردو باد کرده بود.... همسر هم به قول ترکا به شدت پانیک یاپمیشدی!= هول کرده بود و مونده بودم بچه رو اروم کنم یا پدر بچه رو... همش التماس  میکرد که زود باش ببریمش دکتر.. گفتم عزیزم من میدونم اگه الان ببریمش میگن باید تا 4 ساعت تحت نظر باشه. کار خاصی نمیکنن...

خلاصه برگشتیم هتل و نیم ساعت بعد هم بچه بالا اورد و حالش یکم بهتر شد. ولی من بر اساس تجربه میدونستم که اگه استفراغ ادامه دار نباشه مشکلی نداره. حالا همسر گیر داده نذار بخوابه!! میگم بابام جان بچه ای که از 9 صبح بیداره، الانم 12 شبه.. این سر پا داره میخوابه.. من چجوری بیدار نگهش دارم... خلاصه از تو اینترنت سرچ کردم نشونش دادم که نوشته بذارین بچه بخوابه ولی اگه نگران هستین دو ساعت بعد بیدارش کنین.... خلاصه رضایت داد و بچه خوابید و خودش چشم رو هم نذاشت و  دو ساعت بعد بچه رو بیدار کرد و خیالش راحت شد....

خلاصه که خدا خطر بزرگی رو از بیخ گوشمون گذروند و شکر که مشکلی پیش نیومد... تو مملکت غریب... وای.... دیگه فرداش بچه هر چی میدید باباش میخرید .. به خواستن نمیرسید.. عذاب وجدان داشت بیچاره....

 

شب هم سال تحویل بود و ما خوشحال از اینکه بچمون سالمه و سال تحویل رو با یه چشم نیمه باز و یه چشم کاملا بسته از خواب! و با پیژامه تحویل کردیم... و عیدیامون رو گرفتیم گذاشتیم زیر بالشمون....

از فردا ییهو سیل ایرانیها به شهر هجوم اوردن و کل هتل پر شد از ایرانیا. یعنی اینطوری بهتون بگم که تو ساعتی که ما رفتیم واسه صبحانه، حدود 40 نفر ایرانیه دیگه هم در حال خوردن صبحانه بودن!

خلاصه بعد از سه شب و چهار روز ترابزون رو برای برگشت به ارزروم و بعد بازرگان ترک کردیم غافل اینکه چه ماجراها خواهیم داشت....

دو ساعت نشده بود از ترابزون بیرون اومده بودیم که تو گردنه به چنان برف و کولاکی برخوردیم که امکان ادامه مسیر نبود... یه جا بالای گردنه و تو شیب، ماشین موند... همسر پیاده شد زنجیر چرخ ببنده.. برف و کولاکی بود  وحشتناک... طفلک دستاش یخ زده بود..برف میزد تو چشم ادم....  بیشتر از نیم ساعت تلاش کرد و نتونست ببنده.. هوا هم تاریک شده بود و من داشتم از ترس سکته میکردم.. همش میگفتم نکنه تو این کولاک یه ماشین از پشت بیاد بزنه بهمون... یا ماشین تو این شیب سر بخوره و من و تارا جلو چشم همسر بریم تو دره....

خلاصه اوضاعی بود....

یهو همسر اومد استارت بزنه و ماشین دیگه استارت هم نزد!!!!!!!!!! قیافه ما رو تصور کنین در اون لحظه

باز همسر به شدت هول کرد... یه ماشین ایرانی از روبرو میومد.. نگه داشت که کمک کنه. دیدیم نه ماشین بازیش گرفته. گفت چاره ای نیست. بیایین  ماشینو همینجا ول کنین من شما رو تا بایبورت برسونم... حالا فک کن تو اون برف و شیب با ترمز دستی ماشین رو حرکت دادن و کشیدن کنار جاده. ما هم یه ساک از وسایل رو هول هولی برداشتیم و اومدیم تو ماشین اینا.... میگفت اونور جاده هم خیلی ماشینای ایرانی تو برف گیر کردن و دارن همدیگه رو هل میدن و میان.....!!

خلاصه 40 کیلومتر برگشتیم عقب و رسیدیم به بایبورت که یه ده کوچیکه و با خودم میگفتم اینجا چادر هم گیر نمیاد ادم بمونه. جلوی اولین تابلوی پانسیون همسر گفت پیاده بشیم که مزاحم اینا هم نباشیم. خلاص تشکر کردیم و رفتیم تو پانسیون. اونجا که اومدیم پیاده بشیم دیدم تارا که تو ماشین خودمون کفشاش رو دراورده بود تو اون هاگیر واگیر بدون کفش اومده تو این یکی ماشین... ولی شانسی که اوردیم همسر اشتباهی یه پلاستیک از ماشین اورده بود که  چکمه های بچه توش بود...

خلاصه رفتیم تو پانسیونه و یارو گفت اینجا واسه مجردهاس ولی اگه بخوایین واسه یه شب بهتون میدم. همینکه وارد طبقات شدیم  دیدم نه بابا.. اینجا پر از مجرده.. تو اتاق هم تمیز نبود و رو میز دارو و ناخن گیر بود!!! به همسر گفتم من عمرا اینجا بمونم... اونم دراومد که بابا تو این وضعیت برف و بدون ماشین دیگه کاری نمیشه کرد و حالا یه شبه و اینا... گفتم نه.... فردا تو میخوای بری سراغ ماشین من اینجا نمیتونم با بچه تنها بمونم....

خلاصه هنوز 10 دقیقه نشده بود اتاق رو تحویل گرفته بودیم که همسر رفت پایین به یارو گفت نمیخواییم بمونیم. در کمال تعجب گفت اصلا اشکالی نداره. خودش جلوی روی ما به چند تا هتل دیگه زنگ زد ببینه کدوم جا داره. بعدم به تاکسی زنگ زد بیاد ما رو ببره.

راننده تاکسی اومد گفت یه هتل اپارتمان نوساز میشناسم که خیلی تمیز و مرتبه. اگه میخوایین اول بریم اونجا رو ببینیم. اگه خوشتون نیومد میریم هتل. ما هم گفتیم باشه... وقتی رسیدیم باورم نمیشد تو همچین ده کوچیکی همچین جای مرتب و شیکی وجود داشته باشه.... از خونه خودمون مرتب تر و تمیز تر.. شاید تو اون اتاق ما اولین نفر بودیم که میموندیم... خلاصه به قیمت مفت 80 لیر! اونجا رو گرفتیم. متاسفانه چون تو مود عکس گرفتن نبودم فقط همین یه عکس رو دارم که اونم تارا گرفته..!

 

خواستیم به راننده تاکسی پولش رو بدیم. مییگیم چقدر شد؟ گفتم دیگه حداقل 30 لیر میگیره... گفت 8 لیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی از خوبی مردمش هررررررررررررررررررررررر چیییییییییییییی بگم کم گفتم.... اگه تو کشور خودمون ادم رو غریبه ببینه فقط میخوان تیغت بزنن ولی اونجا همه به فکر کمک کردن بودن....

خلاصه تمیزی و دلبازی هتل یکمی حالمون رو جا اورد... نگران شیر تارا و شارژر موبایلهامون بودم و فک میکردم تو چمدون مونده ولی باز شانس اوردیم و تا ساک رو باز کردم دیدم هر دوش تو ساکه و کلی خوشحال شدم. یکم با مامان اینا تو وایبر حرف زدم و استرس پراکنی کردم و خودم ارومتر شدم....

خود صاحب هتل زنگ زد و یه مکانیک پیدا کرد.. نمیدونستیم ماشین چش شده...نگرانی اصلیمون هم همین بود.... اینکه ماشین یه ایراد اساسی پیدا کرده باشه که در اینصورت هم از نظر زمانی تو دردسر میوفتادیم و هم چون اخر سفرمون بود پول زیادی هم همراه نداشتیم....  فک کنین فرداش یکشنبه بود و روز تعطیل اونا.. خود مکانیک با ماشین خودش اومد و ما رو 40 کیلومتر برد بالای کوه و  دیدیم خوشبختانه ماشین فقط باطری تموم کرده! وقت گیر اورده بود...! یه باطری جدید گرفتیم البته باز با یه هزینه منطقی و خوش و خرم و خوشحاااااللل به راهمون ادامه دادیم. تازه تو این فاصله از هتل به اون مکانیکه زنگ زده بودن میپرسیدن مشکل ماشین چیه و کارشون راه میوفته امروز یا نه؟! واقعا مردم بی نظیری بودن....

یه مطلب جالب دیگه اینکه تو ترکیه چند سال پیش 6 تا صفر از پولشون حذف کردن و مثلا  2میلیون لیر شده دو لیر!! حالا تو شهرای بزرگ همینه.. میپرسی این چنده میگن 20 لیر.. 30 لیر... اما تو دهات میگی نون چنده میگن 3.5 میلیون!!!!

مردم هم همه از دم بسیااار از وضعیت مملکتشون راضیند و میگن ترکیه خیلی کشور خوبیه. شما هم بیایین هموطن ترک بشین!! مخصوصا مردم شهرای کوچک. چون همه امکانات رو دارن بدون شلوغی و ترافیک شهرای بزرگ....

خلاصه که راه افتادیم و واقعا خوشحال بودیم از اینکه ماشین ایراد خاصی نداشته.دوباره تو گوموش هانه ناهار خوردیم و بعد از یه شب پر استرس خودمون رو حسابی شرمنده کردیم.... بعدم رسیدیم ارزروم و اونجا هم دوباره رفتیم مرکز خرید و من یه چند تا چیزی که قبلا دیده بودم و نگرفته بودم رو  در راستای دلجویی از خودم! خریدم و مانتی هم خوردیم  و باز برف شروع شد.. برف تو ارزروم هر کدوم اندازه یه کیوی!!!

گفتیم دیگه تا بازرگان میریم و احتمالا شب میرسیم بازرگان، مرز رو رد میکنیم و اگه نتونستیم بیشتر بریم، شب رو همون بازرگان میمونیم. اممما تو راه چنان برفی بود که هیچی از جاده و شانه دیده نمیشد.. ما هم که تجربه کرده بودیم دیگه بیشتر نرفتیم و به محض تاریک شدن هوا حدودای ساعت 7- 7:30 بود که رسیدیم به شهر اغری در 150 کیلومتری بازرگان رو رفتیم داخل شهر و جلوی اولین تابلوی هتل وایستادیم و یه اتاق گرفتیم...

 

باز هتل تا شب پر شد از ایرانیایی که بیشترشون تاااازه از سمت بازرگان داشتن میومدن و برف غافلگیرشون کرده بود.. یکی چپ کرده بود.. ماشین یکی رو با یدک برده بودن... یکی پاسپورتش رو گم کرده بود... خلاصه مردم نشسته بودن تو لابی و هر کی از مصیبت خودش میگفت.... ما هم خوشحال از اینکه مصیبت رو پشت سر گذاشتیم. اون شب با دلی ارام و قلبی مطمئن تو هتل گرم و نرم  که تا خرخره پر از ایرانی بود گرفتیم خوابیدیم. البته تا نصف شب هم اینترنت بازی میکردیم و همه رو از نگرانی دراوردیم...

فردا صبح برف قطع شده بود و ولی اطراف جاده بیشتر از نیم متر برف بود....

 

 

 

صبحانه رو خوردیم و راه افتادیم تا بلکه بتونیم امروز از ترکیه دربریم! نزدیکای ساعت 12 بود رسیدیم دوغوبایزید که 25 کیلومتریه مرزه. گفتیم واسه ناهار بریم یه چیزی بگیریم. همسر گفت بابا تو این ده چی گیر میاد اخه؟ با اکراه رفت تو ده به قول خودش! بازم با انبوه رستورانها و سوپرمارکتهای حسابی سورپرایز شدیم. پیده هایی خریدیم که کم مونده بود انگشتامو هم باهاش بخورم و کادایف که دسر خوشمزه ترکی هست. بعدم رفتم تو سوپر و هر چی لیر واسم مونده بود شکلات و ابمیوه و زیتون و روغن زیتون و این چیزا خریدم. تااازه اگه بدونین تو سوپر چی دیدم؟؟؟!!!

............

رطب مضافتی بم!!!

خلاصه نیم ساعت بعد هم رسیدیم مرز و کارای خروج رو انجام دادیم و وارد خاک میهن اسلامی شدیم. بازرگان هم درست مثل یه خط! اونور برف و کولاک... اینور خشک...

یه اقایی رو هم اونور 600 تومن جریمه رانندگی کرده بود. اینم پولش تموم شده بود. نمیتونست بیاد تو بازرگان از خودپرداز پول بگیره. دیگه کارتهاش رو با رمزاش داد به من. اومدم اینور واسش پول گرفتم و لیر خریدم و بردم بهش دادم... کلی تشکر کرد...

عصر هم رسدیم جلفا و سریع یه خروس کشتیم و نذرهامون رو به جا اوردیم..

سفر واقعا بی نظیری بود. پر از بد بیاریها و خوش شانسیهای توام...

چیزای بسیییار زیادی از این سفر یاد گرفتم و  یه بخشهای تاریکی از شخصیت خودم! برام شناخته شد که به جد تصمیم دارم تو سال جدید روشون کار کنم... از قدیم گفتن... بسیار سفر باید تا پخته شود خامی....

در کل سفر جالب انگیزناکی بود... یه عمر خاطره خواهیم داشت واسه تعریف کردن!! البته  فکر نکنین توبه کار شدیما.. هنوز یه ساعت نشده بود رسیده بودیم جلفا داشتیم برنامه میریختیم واسه سفر بعدی تو خرداد و اینکه اینبار کدوم شهرش رو  بریم....

اینم از سفرنامه پرماجرای ما....

دیگه برم که بچم گشنه اش شده...

فعلا بای...

بیلان سالی.....!

»
دقیقا سه سال پیش بود......

در چنین روزی با چند تا چمدون و کلی بار و اسناد و مدارک و در واقع همه زندگیمون و یه بچه 5 ماهه به بغل، تو فرودگاه امام از هواپیما پیاده شدیم و به طرف زندگی جدیدمون حرکت کردیم. کلی حسهای جورواجور داشتم. قویتر از همه حس گیجی و سردرگمی و این سوال که مدام تو سرم میچرخید : ایا تصمیم درستی گرفتیم... ایا پشیمون نمیشیم... کی دوباره زندگی روال منظم و مشخصی پیدا خواهد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.... اینها و هزاران سوال دیگه که مغز منو میخورد...

شکر و سپاس خدای را که همه اون دوران سخت گذشت و الان فقط یه خاطره ازش مونده... همش گذشت و جاشو  به یه ثبات و ارامش لذتبخش داد. خدا رو شکر....

با اینکه زندگی تو دبی رو هم دوست داشتم ولی الان که به گذشته نگاه میکنم اون دوران برام مثل یه وقفه تو زندگیمون میمونه. انگار که اون چند سال رو زندگی نکردم!!! نمیدونم.. نمیتونم خوب توضیح بدم.

بگذریم ....

خب طبق روال هر ساله نوبتی هم باشه نوبت این پست اخره! بیلان سالی!

اما سالی که گذشت...

اولا اینکه واقعا خیلیییییییییییییییییییییییییییییی زود گذشت... هیچ سالی مثل امسال به معنای واقعی کلمه برچشم برهم زدنی نگذشته بود. یه دلیل عمده اش مسافرتهای زیاد 17-18 روزه بوده.

از اول تابستون همسر به خاطر پروژه جدیدشون مرتب تبریز رفته و مجبور شدیم  در ماه چندین بار دوریش رو تحمل کنیم. این خودش برای ما تجربه جدیدی بود.

امسال همونطور که پارسال نامگذاری کرده بودم، سال خریدای خوشگل برای خونه بود. کلا تصمیم داشتم خونمون رو قشنگ کنم و اگه بخوام تا جایی که یادمه لیست کنم از اول سال یه لوستر خوشگل واسه اپن، یه دست مبل استیل، دستگاه تصفیه هوا،یه گوشی موبایل جدید برای من و همسر  ، کاغذ دیواری خریده شده و دکوراسیون حموم به کل عوض شده . ژانویه همسر برام گردنبند طلا گرفت شکل دونه برف که به کل یادم رفته بود بگم...

یه سفر به یاد ماندنی به ترکیه داشتیم و کلی چیزای خوشگل گرفتم. مخصوصا یه مانتو تابستونی که به کل یادم رفته بود و چند روز پیش دیدمش و کلی ذوق مجدد کردم!

یه دوره کوتاه کلاس ورزش رفتم. دوره کاشت ناخن و دوره بسیار مفید گریم سینمایی رو گذروندم. کلی کتاب خوندم امسال. مخصوصا این اواخر. یه بار دندونامو جرمگیری کردم و بوتاکس زیر بغل زدم و از عرق کردن خلاص شدم.

امسال دو بار مهمون رسمی دعوت کردیم. جشن تولد تارا رو گرفتیم. یه بار مهمونی خونه دختر خالم و یه بار شب یلدا خونه برادر شوهر دعوت شدیم به اضافه  دو تا عروسی.

امسال تارا رو از پوشک و پستونک گرفتم.امسال با تارا هم چالش زیاد داشتیم و بداخلاقیهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم.

یه بار هم دزد شیشه ماشینمون رو شکست که به خیر گذشت...

 

 اما در سال جدید .. اتفاقا چند شب پیش با همسر داشتیم لیست نیازهای سال اینده رو مینوشتیم و راجع بهش بحث و تبادل نظر میکردیم از نوع کمی خشن اش!! مواردی که روش تفاهم و توافق شد تخت خواب جدید واسه تارا، میز غذاخوری جدید، جارو برقی جدید (شما اضافه کنید ظرفشویی را) ، یه دوره بزرگ فامیلی، یه جفت حلقه جدید به مناسبت دهمین سالگرد ازدواجمون یه سفر خارجی به یکی از کشورهای اسیای شرقی! شاید یه سالن واسه من!!

هدف بزرگ و مورد مناغشه تعویض ماشین!!!

ایشالله خدا کمک کنه و عمری باقی باشه تا ببینیم چندتاشو میتونیم براورده کنیم.در سال جدید سعی میکنم کتابای بیشتری بخونم... بیشتر ورزش کنم.. بیشتر وقت و انرژی برای خانوادم بذارم.... ادم ریلکس تر و مثبت تر و خوش اخلاق تری بشم!

برای همه شما هم سالی ارزو میکنم پر از سلامتی.. دل خوش... عشق های قلمبه و پولهای تپل...

سال نو پیشاپیش مبارک

 

 

عیدی

»
خب طبق قولی که داده بودم یه پست ارایشی میذارم عیدی من به دوستان.

راستش هر چی این مدت فکر کردم که چطوری میشه مطالب رو خلاصه کرد، دیدم واقعا شدنی نیست... یعنی یه جوریه که هر مبحثی رو وارد بشی خودش کلی مطلب داره برای گفتن که خب تو وقت محدود من نمیگنجه. برای همین تصمیم گرفتم یه سری اصول خیلی اولیه و ایتدایی رو براتون بگم! البته و 100 البته این به این معنی نیست که مهم نیستند. اینا در واقع اصل و پایه کار به حساب میان و الان که تو ارایش مردم تو کوچه خیابون دقیق میشم میبینم خیلیاااااااااااا با ندونستن همین اصول ساده و ابتدایی چنان بلایی سر خودشون میارن که نگو و نپرس. یعنی کلی زمان و انرژِی و هزینه صرف میکنن تا بتونن عیوب چهره شون رو بیشتر و بهتر نشون بدن!!!!!!!!!!!!! دقیقا برعکسی چیزی که میخوان اتفاق بیوفته.

پس میریم سراغ اصول زیبایی شناسی و تعریف چهره متعادل

طبق اصول زیبایی شناسی، صورتی زیباست که به فرم بیضی نزدیکتر باشه. اگر فرم صورتمون اینطوری نیست باید سعی کنیم هر چه بیشتر به این فرم نزدیکترش کنیم!

و طبق این اصول صورت به سه قسمت تقسیم میشه که این سه قسمت اگر با هم برابر باشند اون وقت فرم صورت بیضی هست.

قسمت1- از رستنگاه مو تا زیر ابرو

قسمت 2- از زیر ابرو تا زیر بینی

قسمت 3- از زبر بینی تا بالای چونه.

مثلا اگر  اندازه گرفتیم دیدیم قسمت 1 از بقیه بیشتره یعنی پیشونیمون بلنده. در این صورت یه تل هفت و هشتی نمیزنیم موهامونو بدیم عقب! بلکه بهترین گزینه برای ما استفاده از چتریه!

یا مثلا اگه دیدیم قسمت 1 و 2 تقریبا هم اندازه اند ولی قسمت 3 یعنی از زیر بینی تا بالای چونه،از بقیه کوتاهتره ! خب چونه مون رو که نمیتونیم بکشیم و درازش کنیم! نتیجه میگیرم این مماخ مبارکمون که بلنده! و فضای قسمت 3 رو اشغال کرده. پس باید با گریم طول بینی مون رو کوتاهش کنیم.

طبق اصول زیبایی شناسی ابرو، سر تاج ابرو، گوشه داخلی چشم و پره بینی باید در راستای یک خط صاف قرار بگیره.  مثلا اگه ابرومون از خط زده بیرون یعنی ابروها زیادی به هم نزدیکند و باید از هم دورشون کنیم. یا اگر دستمون رو وقتی به صورت خط صاف از سر تاج ابرو به پایین قرار میدیم میبینم به پره های بینی فشار میاد یعنی باز مشکل از مماخ مبارکه!

انتهای گوشه خارجی ابرو، گوشه خارجی چشم و پره بینی هم باید هر سه در یک امتداد باشد. که مطمئنم الان کمتر کسی هست که ابروش به این بلندی باشه! اکثرا همه ابروها رو اونقدر کوتاه کردیم که به عنبیه هم نمیرسه....! خب اگه فرم ابرومون طوریه که چشممون رو افتاده نشون میده، اشکالی نداره انتهای ابرو رو برداریم ولی باید همونو با مداد یا اکوا دوباره تا همون طولی که گفتم بکشیم.. البته بالاتر از ابروی واقعی خودمون. خیلی هم نباید اغراق کنیم.

طبق اصول زیبایی شناسی چشم

عنبیه هر کسی باید یکبار پشت پلک تکرار بشه. یعنی اندازه یه عنبیه پشت پلک مون جا بشه. اگر جا نشد یعنی پلک کوتاه هست. باید از سایه های براق و شاین  و رنگهای روشن استفاده کنیم. اگر یک عنبیه جا شد و باز فضای خالی داشتیم یعنی پلک مان بلند هست و از سایه های تیره و مات باید استفاده کنیم. نمیاییم یه سایه پودری طلایی بزنیم و فرسنگها فاصله پشت چشممون بسازیم!

اما یه اصل خیلیییییییی مهم که خیلیااااااا هم رعایت نمیکنن، اگر فاصله بین دو چشم ما، به اندازه یه چشم کامل باشه( از ابتدا تا انتهای چشم رو اندازه میگیرم  و بعد باید ببینیم دقیقا بین دو تا چشم ما همچین فاصله ای جا میشه یا نه) اگر جا شد فاصله چشمها از هم نرماله.

اگر جا نشد!! که در 90 درصد نژاد ایرانی این حالته! یعنی چشمهای ما به هم نزدیکه... ای کسانی که ایمان اورده اید، کسی که چشماش به هم نزدکیه نباید و نباید وقتی خط چشم میکشه ابتدای خط چشم بالا و پایین رو در ابتدای چشم به هم برسونه، نباید و نباید خط چشم بسته و پلنگی بکشه.... نباید و نباید مژه سرتاسری کار کنه..بلکه خط چشم باز.. کمی  گوشه خارجی خط چشم رو به بیرون فید میکنیم... گوشه داخلی چشم رو رنگ روشن کار میکنیمو حتی سایه های برش دار و مینیاتورری در گوشه خارجی چشم ، اونایی که چشمشون خیلی به هم نزدیکه یه نگین کنار چشم، مژه نیمه و خلاصه هر چیزی که توجه رو به طرف گوشه خارجی چشم بکشه و باعث بشه چشمها دور از هم دیده بشن. در ضمن چنین افرادی حتما باید سر تاج ابروهاشون رو هم از هم بیشتر فاصله بدن.خیلی میبینم دختر جوون، چشما نزدیک به هم. اورده چنان با خط چشم تیره و پر رنگ و ضخیم پلک بالا و پایین رو خط چشم کشیده و خط چشم ها رو هم به هم رسونده و ابروها رو هم با مداد و سایه اونقدری پر رنگ کرده و سرش رو صاف و صوف کرده که چند سانتی هم بیشتر به هم نزدیک شدن بعد نگاش میکنی انگار چشمها تو هم قفل شدن!!! نکنین اینکارو با خودتون!

اگر یه چشم بین چشمها جا شد و باز فضای خالی داشتیم یعنی چشمها دور از همند.اینجا برعکس حالت قبل، سر تاج ابروها رو به هم نزدیک میکنیم.خط چشمها رو سرتاسری میکشیم حتی گوشه داخلی خط چشم رو کمی به سمت بینی فید میکنیم.مژه رو سرتاسری کار میکنیم.

یک نکته کلی هم بگم. کشیدن خط مشکی در داخل لثه چشم، چشممون رو بزرگ نمیکنه بلکه 2-3 درجه کوچکتر نشون میده. اگه میخوایین چشمتون بزرگ دیده بشه خط چشم بالا و پایین رو مشکی کار کنین ولی توی چشم از مداد کرم رنگ یا سفید رنگ استفاده کنین.

طبق زیبایی شناسی لب

زمانیکه یک خط صاف از نیمه چشم رسم میکنیم، باید با گوشه خارجی لب برخورد کند. اگر این خط به لب برسد لبها متعادل است.اگر لب از خط رد بشه، یعنی لبها نسبت به صورت بزرگ و گشاده. اگر لب به خط نرسه یعنی لبها کوچیکه و باید با خط لب بزرگترش کنیم ولی نه به وضعی فجیع!

در نهایت اینو بدونین که گریم عیوب صورت ما رو 3-4 درجه مرتفع میکنه.هیچ وقت انتظار معجزه از گریم نداشته باشین...

این تا اینجا

یه سری هم در مورد فونها میخوام توضیح بدم چون به نظرم نیازه بدونین.به طور کلی دو دسته فون داریم. فون خشک که با قلم مرطوب با پد نم دار زده میشه و بیشتر برای کار گریمه و ازش میگذرم...

دوم فونهای چرب که همه استفاده میکنن. فونهای چرب بر اساس اولویت پوشش دهی 5 دسته اند

1- سوپرا که غلیظ ترین فون موجود هست با درصد چربی خیلی زیاد و پوشش دهی خیلی بالا. عزیزان من سوپرا تنها برای رنگ کردن قطعات پلاستیکی در گریم سینمایی استفاده میشه، اگه مثلا واسه هنرپیشه یه دماغ مصنوعی ساختین میتونین با سوپرا رنگش کنین یا خطوطش رو روی صورت محو کنین. برای ارایش صورت به هیچ عنوان نباید استفاده بشه. حالا کافیه  برای ارایش پاتونو بذارین تو یه ارایشگاه... همینجوری با ماله ورمیدارن سوپرا رو میمالن رو صورتتون!!

اشتباه رایج: هر چی صورت پیرتر و مشکل دار تر باشه باید هی بیشتر و بیشتر از غلیظ ترین فون عالم استفاده کرد. خیر!! چنین فونهایی اولا که به کل برای اریش صورت رد شده اند. اگر هم استفاده بشن هم مثل یه ماسک و مصنوعی رو صورت میمونن هم فقط یه ساعت اول قشنگن. تا یه دو تا بخندین و سه تا اخم کنین، همه چین و چروکهای صورتتوت خودش رو با وضوح 100 برابر بیشتر و عمیق تر نشون میده. پس اگه یه خانومی مسن با یه عالمه خال و لک روی صورت بود، نمیاد یه لایه چند سانتی فون غلیظ به صورتش بزنه. بلکه باید یه لایه نازک از رقیق ترین فون رو بزنه. بعد میتونه روی لکها به حالت ضربه ای کمی از یک فون غلیظ تر مثل درما یا پن استیک و نه سوپرا بزنه.

2- ویتا که به درد شما نمیخوره

3- درما. اینا هم به شکل پالت و هم به شکل تک عرضه میشه. اکثرا برای عروس و اینا استفاده میشه. معمولا گریمورها پالتش رو دارن و از روشنترین رنگ تا تیره ترینش رو  متناسب با رنگ پوست مشتری و همینطور برای ایجاد سایه روشنها استفاده میکنن. شما اگه خواستین  و حس میکنین پوستتون مشکل زیاد داره و باید خوب پوشش داده بشه میتونین متناسب رنگ پوست خودتون یه دونه تکیش رو همون شماره ای رو که مناسب تون هست بگیرین و تو عروسیا بزنین.

4- پن استیکها یا همون فونهای رولی. اینا چربی شون کمتر از درماست. پوشش دهی شون هم خوبه. من خودم از همین تو عروسیا  استفاده میکنم.

5- لیکوئیدها یا فونهای حلال در اب که درصد چربی کم و پوشش دهی ضعیفی دارن.

توجه توجه: همه فونها به جز لیکوئیدها رو ماهی 3-4 بار بیشتر نباید استفاده کرد.

یعنی نمیرین یه درما یا پن استیک بگیرین ببینین به به چه خوبه هر روز بمالم به پوستم... ابدا...

در مورد فونها دیگه اینکه هر چی عدد فون بالاتر بره رنگ فون تیره تر میشه. یعنی شماره 1 روشنترین و شماره 12 تیره ترین فون هست. من خودم 5 میزنم.

فونی که ته مایه نارنجی داشته باشه صورت رو جوان و شاداب نشون میده.

این تا اینجا. هر کدوم از اجزای صورت برای خودشون بحث مفصلی دارن. انواع چشمها.. انواع دماغ ها.. گونه سازی و تکنیکهای سایه و غیره و غیره که امکان توضیحش نیست

اما یه چیزی که اکثرا شکایت میکنن دوام ارایشه. برای  ماندگاری بیشتر ارایش  میتونین از پودر فیکس استفاده کنین. دقت کنین پودر فیکس بی رنگ و مات بخرین که تاثیری رو رنگ ارایشتون نداشته باشه.

اونایی که پوستشون خیلی چربه و فوری برق میوفته، قبل از ارایش  و فون زدن، قسمتای  چرب پوست مثل روی دماغ رو با پنبه الکل تمیز میکنن. الکل منافذ پوست رو میبنده و ترشح چربی رو کمتر میکنه. اگه مشکلتون خیلی حاده یه سری محصول بین همین محصولات گریم  هست به اسم انتی شاین یا ضدرفله که میتونین قبل از ارایش بزنین. برای ارایش داماد و فتوگریم هم استفاده میشه.

توی ایران بهترین محصولات گریم " گریماس" و کریولاین "هستن. نمایندگی کریولاین فروشگاه ژانپیر تو منوچهری هست. گریماس رو تو منوچهری نمیدونم ولی  از فروشگاه ژاندارک تو اریاشهر قابل تهیه است. دقت کنین این چیزا رو فقط و فقط از نمایندگیهای معتبرش بخرید.

همین اصول ساده رو برید جلوی اینه و رو یه طرف صورتتون پیاده کنین و مقایسه کنید و  تفاوت را احساس کنید!

اینم عیدی من به دوستای گلم.

در ضمن مسافرت ما شد 26 ام و احتمالا سال تحویل رو ترکیه خواهیم بود.

این اخرین پست نیست و طبق روال  هر ساله تا هفته اینده پست بیلان سالی هم اینجا منتشر خواهد شد!

شب خوش

راستی کسی ریمل حجم دهنده میبلین که رنگش زرده رو استفاده کرده؟ خوبه؟ هر کی ریمل حجم دهنده خوب سراغ داره لطفا بگه

»
دوستان کسی تو ایام عید از مرز بازرگان زمینی رفته ترکیه؟ میخوام بدونم سوم، چهارم بخواییم بریم شلوغی گمرک در چه حدیه؟ یه جایی میخوندم مردم از 2 نصف شب میومدن نوبت میگرفتن....!!!   و حتی بیشتر از 12 ساعت هم تو صف پارکینگ گمرک معطل میشدن.....اگه اینجوریه که میخواییم تاریخ رو تغییر بدیم زودتر بریم مثلا 26 یا 27 ام....

ممنون میشم اگه کسی تجربه ای داره بگه...

در ضمن تو این ایام به نظرتون جنس بهاره و تابستونی مثلا تیشرت و اینا گیر میاد یا هنوز همه جنسا زمستونیه؟

اخرای سال

»
دیگه نفسهای 93 به شماره افتاده.. حداقل برای من که اینطوره. چون امسال یک هفته هم زودتر برنامه تعطیلاتم شروع میشه و عملا دو هفته بیشتر واسم نمونده. عروسی پسر داییم 22 اسفنده!!!!!!!! و ما 21 ام میریم و من و تارا دیگه برنمیگردیم. سال تحویل هم ایشالله خونه پدری هستیم و چهارم نوروز هم قراره بریم سمت ارزروم و ترابزون.

بعد از  برگشت از تبریز، چند جا زنگ زدم واسه نظافت که همه وقتاشون پر بود! منم دیدم دیوارشویی که ندارم. فرشامو هم بعد از تولد تارا شستم.شیشه ها رو هم یه روزه با بخارشور میشه تمیز کرد. فقط میمونه اشپزخونه.. سختتر از همه جا.... اول خواستم اونو هم زیر سبیلی رد کنم ولی بعدا دیدم نمیشه که نمیشه...! برای همین شروع کردم هر موقع حوصله میکنم دو سه تا کابینت رو تمیز میکنم. اینم از خونه تکونیه من!

کلاسای تارا هم تا یه روز قبل از مسافرتمون ادامه داره و کلی هم رو روابط اجتماعیش اثر گذاشته. ولی هنوز قبول نمیکنه که من برم و اخر کلاس بیام دنبالش. باید کل اون سه ساعت رو  اونجا بشینم تو دفتر!

امسال اولین سالی هست که ما تقریبا هیچچچچچچی برای عید نمیخواییم بخریم و  هیچی لازم نداریم. ولی با این وجود دوست دارم برم تو مراکز خرید و این شور و حال عید رو تجربه کنم و ببینم...

تو این خونه خوشبختانه همسایه های بسیاااااااااار خوبی گیرمون اومده. چه اونایی که با هم تو یه طیقه ایم  و چه اونی که طبقه پایین ماست. اونا که دیگه واقعا بسییار ادمای صبور و متحملی هستند. با اینهمه بپر بپر و سر و صدایی که تارا تو خونه راه میندازه، هر کس دیگه ای بود تا حالا 100 بار اعتراض کرده بود ولی اینا اصلا...

حالا اونروز اقاهه رو تو اسانسور دیدیم با کمال شرمندگی میگیم ببخشید اگه سر و صدای ما زیاده  و اگه اذیت شدین حتما بگین. میگه نه بابا عیب نداره. بچه باید بدو بدو بکنه دیگه....

بعد که اقاهه از اسانسور پیاده شده ما به تارا میگیم دیدی عزیزم... نباید تو خونه زیاد سر و صدا بکنی. همسایه اذیت میشه. برگشته میگه نه! بچه باید بدو بدو بکنه دیگه!!!!!!!!!!!!!!

باباش میگه زود باش بیا دندوناتو مسواک بزنم.. هی لفتش میده و نمیره.. باباش هم هی میگه زود باش.. برگشته میگه بابا میدونی عجله کار شیطونه! پس تو هم نکن اینکارو!

خلاصه که یه پارچه زبونه. در ضمن اینروزا خیلی  هم مامانی شده. در حدی که سر میز شام هم حاضر نیست پیش بابا بشینه  و دیگه بعضی وقتا بابا حسودیش میشه...

روزی چند بار میاد ازم برنج و نخود و لوبیا و سبزی و کشمش!!! میگیره و میره باهاش اشپزی میکنه و هی از این ظرف به اون ظرف  میریزه و اخرش هم غذا رو میذاره تو یه پلاستیک میبره میذاره جلوی در. به باباش میگه بابا برای شرکت کننده ها ( کارمندای شرکت!) غذا درست کردم. فردا ببر بخورن.... منه بیچاره هم باید روزی دو بار خونه رو جارو برقی بکشم...

راستی بعد از برگشت از تبریز و در پی غرغرهای مامانم و همینطور تصمیم عملی نشده قبلی خودم! تصمیم گرفتم تا عید 2-3 کیلو کم کنم تا هم به اون وزن ایده الم که 52 کیلوئه برسم و هم شکمم  واسه عید و عروسی حسابی کتابی بشه! تازه ادم تو عید و مسافرت طبعا پرخوری میکنه و چاق میشه. پس چه بهتر که از اینور یه 2-3 کیلو کم کنه که جا باز بشه برای اضافه وزنهای بعدی!

الان صبحانه و ناهارم رو کامل میخورم ولی شام رو یا سوپ و یا سالاد میخورم و در کمال تعجب خیلی خوب رو شکمم اثر کرده. در ضمن به این نتیجه رسیدم که بهترین راه کم خوردن همانا کم پختنه! در اینصورت دیگه چاره ای جز کم خوردن نمیمونه. برای همین شروع کردم مثلا پلو رو نصف پیمانه کمتر درست میکنم. همینطور خورشت رو جوری میپزم که فقط واسه شام تارا و همسر کفایت کنه. چند روز اول سخته ولی ادم خیلی زود عادت میکنه و خود به خود اشتهاش کمتر میشه. الان دیگه واسه ناهار هم  کمتر از قبل غذا میخورم.

اینجوریاس خلاصه...

 

اینم از احوالات ما...

 پی نوشت: میگم خسته نشین یه وقت اینهمه کامنت میذارین... ! 700 تا بازدید، 5 تا کامنت!!!

دیگه اگه واستون نوشتم.. ببنین کی بهتون گفتم....

 

 

عروسی نامه

»
مسافرت یک هفته ای ما به چشم بر هم زدنی تموم شد...

قبل از سفر، من و تارا هر دو ویروسی شده بودیم!! من گلودرد و ابریزش بینی شدید داشتم. تارا هم طفلک ابریزش داشت و سرفه های به شدت خلط دار... هر دومون هم دکتر رفتیم و به هردومون گفتن ویروسیه. من یک هفته ای خوب شدم ولی تارا همچنان سرفه ها رو داشت تاااا رسیدیم جلفا! به محض رسیدن خوب شد. دیگه حتی یه سرفه هم نزد... بس که اونورا هوا تمیز و خوبه.

روزی که رسیدیم تبریز تولد همسر جان بود و خونه مامان واسش جشن گرفتیم و شب هم رفتیم رستوران دلستان.

دیگه اینکه من موفق شدم یه لباس خوشگل که عاشقشم واسه خودم بخرم. یه پیراهن  ترک از لاله پارک گرفتم  که خیلی خیلی تن خور قشنگی داره و همه تو عروسی میگفتن خیلییی بهت میاد... قیمتش هم بسیااار مناسب بود. کلا "تارک ادیز" پیراهناش خیلیییییییی خوش دوختن و تو تن خیلی قشنگ میشینن. یکی دو مدل دیگه هم بود که خیلی خوشم اومده بود که متاسفانه فقط سایز 36 ازش مونده بود وگرنه حتما اونا رو هم میگرفتم واسه عروسیهای بعدی.

در ضمن برای بار چندم به این نتیجه رسیدم که تو تهران واقعا ما رو میچاپن! مثلا کفشی که من واسه تارا از سنایی گرفته بودم 85 تومن و تازه به نظرم مناسب بود قیمتش، تو تبریز 35 تومن بود!!!!!!!!  یا مثلا رستوران رفتیم دو پرس کباب و یه پرس ماهی  شد 68 تومن!! نه حق سرویس گرفتن و نه مالیات بر ارزش افزوده! اینجا دو نفری میری فست فود  همینقدر میشه....

روز عروسی هم  رفتم ارایشگاه سر کوچه موهامو بافت زدم. از شنیون خوشم نمیاد. کلی موهای ادمو میکشن و درد میارن و از بس سفت میبندن که سردرد میگیری. تازه اخر شب هم باید بیایی کلی میخ و سیخ از تو کله ات دربیاری... بافت زدم راااااااحت... خیلی هم خوب شد. خودم هم ارایش کردم که این یکی خدا وکیلی عالی شد. یعنی به نظرم از همه اونایی که ارایشگاه رفته بودن بهتر شده بود.البته بقیه هم همینو میگفتن. خوشحالم که بلاخره این کلاسا یه نتیجه ای داشت...

خلاصه با تمام این توصیفات و با کفشای پاشنه 10 سانتی خیلی شیک و خااانوم ساعت 3 رفتیم وارد تالار عروسی شدیم، ساعت 10 شب که داشتیم برمیگشتیم ، ماشینای برف روبی داشتن جاده رو واسمون باز میکردن!!!!! یعنی تو اون فاصله اونهمه برف اومد.... ولی خیلی کیف داد. بالاخره امسال چشممون به جمال برف روشن شد. تازه تا رسیدیم خونه، تارا و همسر ادم برفی درست کردن واسه خودشون.... کلی هم برف بازی کردیم. حالا بچم هر کی رو میبینه میگه بابا زد تو کله مامان!!! نمیگه با گلوله برفی!!

همون شب هم وسایل رو جمع و جور کردیم و صبح جمعه پیش به سوی تهران.

این بود انشای من...

روزانه های ما

»
خیلی وقته که میخوام بیام اینجا یکی دو تا پست ارایشی، چکیده اونایی که تو کلاس گریم یاد گرفتم و به درد همگان میخوره رو بذارم ،ولی کو وقت؟

سه روز در هفته تارا رو کلاس میبرم.

یه روز که جمعه است و جزو هفته حساب نمیشه.. یکی دو روز هم کوزتینگ خونه! واقعا وقتی واسم نمیمونه. هر موقع هم وقت گیر میارم میشینم به خوندن کتابایی که تو کلاس بچه ها بهمون معرفی میکنن. که خداییش کلی جلوی بداخلاقیهای کودک سه ساله مون رو میگیره!!

بذار حداقل این دو تا کتاب رو معرفی کنم. یکیش" شادترین کودک محله" که هیچ جا یافت می نشود! منم در نهایت از دیجی کالا سفارشش دادم. دومی که هنوز نخوندم و اونو همسر داره میخونه" تربیت سالم در خانه"

در مورد کلاسهای تارا هم از کلاس خلاقیت اش راضیم. اما باله رو نه! با اینکه " اسپین" مثلا بهترین مرکز باله کودکانه، سیستمش بد نیست ولی  ایرادهای زیادی هم داره. مربیهاش بی نهایت سخت گیر و جیغ جیغو هستند که من ابدا نمیتونم کنار بیام با این قضیه. بهشون میگم بابام جان من بچه ام رو اوردم اینجا بازی کنه و ورزش کنه و تو جمع بچه ها باشه و بهش خوش بگذره. حتی اگه یه حرکت هم یاد نگیره واسم مهم نیست و بازم میگم دستتون درد نکنه ،ولی مگه مربیه قبول میکنه؟!!!!!!  مثلا مربیه به بچه ای که داره بازیگوشی میکنه یا حرکت رو درست انجام نمیده میتوپه که داری منو عصبانی میکنیا... میدونی اگه عصبانی بشم چی میشه؟ دعوات میکنم!! اخر کلاس هم بهت استیکر نمیدم!!!!!!!!!کلا زیادی جدی گرفتن قضیه رو....

من که جرات نکردم تو این جلساتی که رفتیم یه بار بچه رو اونجا تنها بذارم و تو همه جلسات خودم هم بودم...  باز با این وضع تارا طفلک کلاسش رو دوست داره. ولی خب یه ایراد دیگه ای هم که دارن با اینکه تو سایتشون نوشتن کلاس برای گروه سنی  3تا 4 سال و 4 تا 5 سال داریم ولی اینجا عملا 3 ساله با 5 حتی 6 ساله تو یه کلاسه. خب طبعا درک و تواناییهای یه بچه 5 ساله با بچه 3 ساله قابل قیاس نیست و به نظرم این میتونه رو کوچیکترها اثر بد داشته باشه و خودشون رو ناتوان حس کنن.به خاطر همه این دلایل فقط یه جلسه دیگه میبرمش و دو جلسه هم غیبت و بعدم دیگه ثبت نامش نمیکنم. یه سی دی هم بهمون دادن از همه حرکتهایی که قراره چندین ترم با اینا همون حرکتها رو کار کنن. فوقش خودم میتونم تو خونه باهاش کار کنم...

خلاصه که این برداشت و تجربه ما بود از اسپین!!

دیگه اینکه ما چشم انتظار سه تا عروسی تو فامیل مادری بودیم. یکیش پسر خاله و دو تاش هم پسر این دایی و اون دایی!! اینام که همگی کلا دل خجسته ای داشتن و تابستون رو ازشون گرفته بودن و الان یه عروسی داریم 23 بهمن!! یعنی پنجشنبه هفته دیگه و یکی 22 اسفند!!! این دیگه اخرشه....

ما هم  تصمیم داریم جمعه این هفته بریم تبریز و یک هفته کامل بمونیم. البته این وسط مساله اصلی هیچکدوم اینا نیست.. مساله اصلی اینه: من چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ والله به خدا...

اخه هر سه تای عروسیا مال فامیل مادریه و نمیشه با یه پیرهن سر و ته هر سه تا رو هم اورد... شنیده بودم مرکز لباس مجلسی و اینا ،مفتحه . جمعه یه سر رفتم. عمراااااااااا اگه من همچین لباسایی بپوشم... باز صدها هزار رحمت به لباسای ونک!

تو ترکیه یه چیز خوبی هست. این لباس مجلسی ها رو اجاره میدن. مثل اینجا که لباس عروس رو اجاره میدن. حتی خیلی از اینایی که تو مسابقات مد لباس و اینا شرکت میکنن لباساشون رو کرایه میکنن. خوبه به خدا... فک کن واسه هر مراسمی بری یه لباس بخری. دو بار بیشتر هم که عمرا بپوشی.. چون اینجور مراسمات هم کلا هر چند صد سال یه بار اتفاق میوفته. بعد میمونه دمده میشه. تااازه اینا رو کجا جاشون بدی تو این خونه های فسقلی...

حالا بیخیال یه کاریش میکنم...

دیگه اینکه از راهنماییهاتون در مورد بندانداز هم خیلی ممنون. البته هنوز وقت نکردم برم بگیرم ولی خب همینکه فهمیدم اکثریت راضی اند خوبه.

اها موهامو هم واسه عروسی هایلایت کردم. البته خودم با کمک همسر!  رنگ زمینه ام ماهاگونی بود تقریبا و روش هایلایتهای رنگ موهای خرم دراوردم... دقیقا همون رنگی که تو ذهنم بود شد ولی الان همش فک میکنم بهم نمیاد. ولی همه میگن خوبه و بهت میاد. فعلا این عروسی رو با این رنگ میرم و واسه دومی یه رنساژ دیگه یکم تیره تر میذارم روش.

سعی میکنم در اولین فرصت اون پستهایی که گفتم رو هم بنویسم...

فعلا روز و روزگارتون خوش....

 در ضمن... دیروز دخترمون سه سال و سه ماه و سه روزه شد

»
یعنی واقعا داره برف میاد یا من دارم خواب میبینم؟!!!

سرشلوغی

»
اینقدر روزا تندددددددددد میگذرن که ادم وقت سر خاروندن نداره. نمیدونم واسه من اینجوریه یا واسه همه. پارسال چقدر وقت ازاد داشتم کلی نشستم بافتنی بافتم اما امسااااااال!

از اول پاییز هم که یا تبریز و مسافرت و اینا بودیم یا اینجا در حال اعمال تغییرات مختلف در خونه و دکوراسیون که اونم کار وقت گیریه و خلاصه همه اخر هفته هام از وقتی یادمه در حال بدو بدو بودیم.

این مسافرتهای تبریز هم باعث میشد تارا اخلاقش از اینرو به اونرو بشه و منو میکشت! در نهایت به این نتیجه رسیدم که این بچه از تنهایی تو خونه حوصله اش سر میره و همش بازی میخواد.. منم که خدای حوصله!!! یعنی حاضرم جونمو بگیرن ولی نگن بیا خاله بازی یا ماشین بازی کنیم!!

دیدم اینطوری نمیشه. اول گفتم بذارمش مهد. سه تا مهد نزدیک خونمون همست که پیاده 5 دقیقه راهه! از مامانا و همسایه ها پرسیدم گفتن یکیش از بقیه بهتره. همون بهتره رو یه روز با تارا رفتیم و دو ساعت بودیم و برگشتیم و دیگه نرفتیم. عمرا بذارمش همچین جایی.. اه...

دیدم بهترین کار اینه که تو کلاسای مختلف ثبت نامش کنم. الان یه کلاسی ثبت نام کردم، هفته ای دو روز ، روزی سه ساعت. کلاس بدون مادره. مربی اش رو هم میشناسم. بهش اطمینان دارم.. 5 تا بچه هم بیشتر نیستن.خیالم راحته. کل اون سه ساعت هم قراره بازیهای مختلف از سفال و نقاشی و موسیقی و یوگا و کاردستی و اینا کار کنن.

هفته ای یه روز هم الان مدتهاست خونه یکی از دوستامون مربی گرفتیم و کلاس مادر و کودک داریم که اونم مدتش دو ساعته و  هر دفعه هم یکی از مامانا ناهار میپزه میاره و ناهارمون رو هم اونجا همگی با هم میخوریم و تارا این کلاسو بینهایت دوست داره.

یه روز هم باله تو باشگاه اسپین ثبت  نامش کردم که این هفته قراره بریم. اینجوری چهار روزمون پر میشه و خوبه. هم واسه تارا که کلی رو اخلاق و روحیه اش موثره و  هم واسه خودم خوبه.از وقتی ایران اومدیم دیگه تو شهر رانندگی نکردم که به برکت این کلاسا و ایضا گرونی اژانس ها!! کم کم دارم دوباره شروع میکنم رانندگی رو.مخصوصا که همسر پیاده میره شرکت و ماشین همیشه تو پارکینگه.

هفته پیش جمعه هم نمایشگاه مبلمان تو یافت اباد رفتیم که 11 صبح رفتیم و 5 بعد از ظهر برگشتیم.به هوای تخت بچه رفته بودم که نبود و کلا مبلمان تو نمایشگاه بود.... و من بازم به این نتیجه رسیدم که مبل راحتی های خودم از همه مبل راحتی ها بهتر است!! و دیگه فعلا قصد عوض کردنش رو ندارم. مخصوصا که اینا رو از دبی اوردم و بدنش چوبه.داییم هم که ترخیص کار گمرکه میگفت الان عوارض گمرکی مبلمان 200 درصده!!!! یعنی وقتی یه دست مبل ال شکل تمام پارچه دوغتاش ترک رو میخرین 12 میلیون تومن!! اون در واقع مبل 3 تومنی هست که با 6 تومن گمرکی و سود وارد کننده و فروشنده درمیاد اون قیمت!!!

برای قالیچه اتاق تارا هم زنگ زدم به همون فامیلمون که در واقع برادر شوهر خالمه. بهم گفت تنوع قالیچه خیلی زیاده و اگه میتونی یه روز بیا بازار با هم بریم واست بخرم که اونم بعید میدونم با این کلاس بارونی که کردیم وقت بشه و شاید باز مجبور بگم خودش یکی دو مدل بفرسته. میخوام اگر میشه این یه کارو هم قبل از عید انجام بدم که نره تو لیست سال بعد.

یه سوالی هم داشتم. کسی از این دستگاههای بند انداز برقی داره؟ خوبه؟ میشه استفاده کرد؟ از اونجایی که من الان دیگه در تمام زمینه خود کفا شدم تنها میمونه این بند لعنتی! که اونم چون صورتمو بند نمیندازم میشه فقط پیشونی و پشت لب!! همین! واسه همین مجبورم هر از گاهی ارایشگاه برم که اگه بتونم اینم نرم دیگه خیالم راحت میشه!

فعلا همین.

تا بعد.....