تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

اگر بار گران بودیم رفتیم.

»
سلام بچه ها

اول بگم خدا نیامرزه رفتگان بلاگفارو که گند زده به وبلاگهای دوستان و اذیتشون کرده .بلاگفای بد پست ثبت موقت شده بنده رو هم حذف کرده........ ولی دلش بسوزه چون ندونسته با کی طرفه!! به خاطر اینکه  کوتاه نوشته بودم و همه رو هم از حفظم. روشو کم کردما نه؟

 بعدا" اینکه ما امشب اگه خدا بخواد راهیه باکو هستیم. پروازمون ساعت ۱ شبه. یعنی دقیقا اونموقعی که شماها دارین هفت پادشاهو خواب میبینین بنده توی فرودگاه دارم بار تحویل میدم و پاسپورت چک میکنم.  خلاصه که قربون دستتون یه زحمتی بکشین یه امشبه رو به جای منم لا لا کنین. بعدا از خجالتتون درمیام.

فکر کنم اگه تاخیر نکنه ۵-۶ صبح برسیم.

 میدونم دلتون برام تنگ میشه. دل منم براتون تنگ میشه خب .خب دیگه بسه. گریه زاری بسه دیگه.  دلم کباب شد.

 تا شما یه آش پشت پا برام بپزین و سهم منو هم برام بفرستین تا برسه اینجا منم رسیدم. اصلا اونو چرا میگی؟ اگه ۹ بار بخوابین و بیدار شین من برگشتم.

فعلا سنگرو واگذار میکنم به بقیه هم رزمان تازه نفس و تازه از سفر برگشته تا یه هفته دیگه که برگردم سر پستم. یه لطفی هم بکنین در غیاب ما زیاد قلم فرسایی نکنید تا ما هم خیلی از قافله عقب نمونیم.

منتظرم باشین با کلی عکس و گزارش سفر.

امیدوارم به همه شماها هم خوش بگذره.

به امید دیدار

تا اطلاع ثانوی عشقولانه به قیمت بازار آزاد عرضه میشود

»
سلام بچه ها

دیروز گفتم جور همه رو میکشم الان میبینم عجب خبطی کردم. هر روز آپ کردنم سخته ها. ولی عیب نداره بذار حالا جیره امروزتونو هم بنویسم.

آخه نیست سرکارات علیات همگی رفتن ددر٬ اینه که گفتم گناه بقیه چیه؟ ها؟ ساناز جونم حوصله اش سر رفته.از این به بعد لطفا هماهنگ باشین دیگه خانوما.هر کدوم یه هفته برین سفر تا بقیه بتونن سنگرو حفظ کنن. آفرین دخترا

از دیروز بگم که خیلی دخمل بدی بودم یعنی یه جورایی عسل که نبودم هیچی .... بودم. دیروز قرار بود ببریم چک خونمو بدیم ( کار هر ماهمونه)از بنگاه گفتن یه کپی هم از ویزات بیار. منم از پنجشنبه هفته پیش این خبرو به سمع و بصر همسری رسونده بودم ولی ایشون نیست خیلی بابرنامه عمل میکنن٬ طفلی بچم واسه هر ثانیه اش برنامه ریزی داره.......... اینه که هی امروز فردا کرد تا بالاخره دیروز اوکی دادن که ببریم بدیم.

پاشدیم به رفتن که تازه یادمون افتاد که پاسپورتها رو دادیم واسه ویزا و کپی هم نداریم این بود که من دوباره فوران کردم  و بعدش اینجوری شدیم

دعوام نکنین خودم میدونم کار بدی کردم.بعدش هم هرچی منت کشی از خودمان دروکردیم همسری آشتی نفرمودند یعنی قهر نبودها ولی عشقولانه هم نبود  

عصری هم قرار بود خیر سرم برم واسه خرید کادو که همسری بازم نیومد و من هر چی خوشمزگی از خودم دروکردم و یانگوم شدم براش٬ بازم مقبول نظر آن مقام شامخ واقع نشدندی......

این شد که تنهایی رفتم خرید و یه تنه همه خریدا رو انجام دادم . واسه دخترداییهام هر کدوم یه بلوز و یه توگردنی و چند تا لاک و برای زنداییم هم فعلا یه تاپ و یه اسپری گرفتم و بعدش رفتم کارفور یه کم خرید کردم و برای همسری هم فیله ماهی سالمون که خیلی دوست داره خریدم و ساعت ۹ بود که رسیدم خونه و دوباره در مقام منت کشی برآمدم ولی بازم پذیرفته نشد البته ماهیه تا حدودی کار خودش رو کرد....

ولی از بس که زندگی اینجا بی تحرکه دیروز که یکمی گشتم کلی خسته شدم و پاهام هنوزم درد میکنه. نمیدونم تو باکو چجوری میخوام بگردم.

امروز صبح هم همسری کپی ویزا رو که تو خونه داشت داد بهم ولی میدونین چی شد؟ یادم رفت بیارمش. خلاصه که خودم رفتم و چکهارو دادم و قرار شد کپی رو هم براشون فکس کنم

رفتنی به همسری گفتم میخوام از بیرون غذا بگیرم آخه غذا داشتیم ولی کم بود اونم گفت واسه من نگیر   واه واه ......اومدنی من رفتم از رستوران آبشار خوراک کباب برگ گرفتم با مخلفات و اومدم شرکت حالا آقای دماغ سر بالا تا کبابه رو دیده حمله کرده و هر چی بهش میگم تو که نمیخواستی خب غذای خودتو بخور میگه اگه خوبه خودت بخور دیگه. 

میبینین تو رو خدا. خلاصه که از دیروز بنده در جیره بندی عشقولانه به سر بردم. به همسری میگم مگه تو ا ح م د ی ن ژ ا دی که همه چیزو جیره بندی میکنی؟ میگه نه جیره بندی نمیکنم به قیمت بازار آزاد عرضه میکنم.  ماشالله بچم که از جواب دادن کم نمیاره که!!!

ولی دیگه بعدش عشقولانه شد.

الانم که دارم اینارو مینویسم دارم فکر میکنم که شب چه کارایی باید بکنم و همینجوری تو ذهنم برنامه ریزی دروکنم.

خب دیگه خانوما برای امروزتون بس باشه فک کنم.

فعلا از حضورتون مرخص میشم.

بای بای

مسافرت رفتن مسئله حل شد!! + بازی

»
سلام دوست جونیا.

خوبین خوشین؟

اکثر بچه ها هم که مسافرت رفتن و وبلاگستان از رونق افتاده.عیب نداره خودم به تنهایی جور همه رو میکشم و هر روز می آپم.

اولا بگم که مسئله مسافرت رفتن یا نرفتن حل شد و ما بالاخره بعد از  مذاکرات و توافقاتی که با آقای همسر البته از طرق نه چندان دموکراتیک و دیپلماتیک  بعمل آوردیم این نتیجه حادث شد که پنجشنبه شب بریم. فعلا سپردیم به آژانس که  ویزا رو جور کنه و بلیط هم برامون رزرو کنه.

البته من قبلا باکو رفتم ولی همسری جونم تا حالا نرفته و اینه که یه جورایی در واقع من دارم همسری رو مسافرت میبرم. مخصوصا که خونه دایی من هم میریم اینه که باید سعی کنم بیشتر بهش خوش بگذره.

میخوام امروز اینجا یه بازیه عسل درآوردی انجام بدم تا هر کی هم خواست بیاد انجام بده.اونم اینه

اگه زمان به عقب برمیگشت چی کار میکردید و یا چی کار نمی کردید؟

به نظرم یه جورایی میتونیم در مورد آرزوها یا حسرتهامون بنویسیم. به هر حال من این بازی رو انجام میدم. هر کی هم دوست داشت انجامش بده.

من اگه زمان به عقب برمیگشت:

هیچ وقت به بعضی از آدما اعتماد نمیکردم. مخصوصا به دختر عموم.

هیچ وقت هم با بعضیها صمیمی نمیشدم مثل جاریهام

یه سال پشت کنکور میموندم تا رشته ای که دوست دارم رو قبول بشم و برم بخونم.

اول ازدواج زیاد به همسری رو نمیدادم و لی لی به لا لاش نمیذاشتم.

اول ازدواج هیچ وقت بدون دعوت خونه فامیل همسری نمیرفتم. کلا زیاد تهران نمیرفتم و منتظر میشدم تا اون بیاد.

بعضی حرفایی رو که اوایل ازدواج به همسری میزدم رو هرگز نمیزدم.

حتما حتما یه مراسم عروسی خوب میگرفتم. این فعلا بزرگترین حسرت من تو زندگیه و اگه زمان به عقب برمیگشت حتما برای خودم سنگ تموم میذاشتم تا بلکه از دلم دربیارم.

توی بعضی زمینه ها اصلا و ابدا حرف مامانم رو گوش نمیکردم

پارسال همین موقع ها اینقدر بی منطق عمل نمیکردم

بازم پارسال این موقع ها هرگز هرگز خونه پدر شوهرم نمیرفتم.

الان که اینارو نوشتم کلی احساس سبکی میکنم.از یه نظر هم خیلی خوشحالم.چون اینایی که نوشتم یه جورایی حسرتها و اشتباهاتم توی زندگی بوده ولی هر چی که فکر میکنم  از پارسال تا الان چیزی نیست که بنویسم و این یعنی رشد٬ یعنی پیشرفت.یعنی خدایا شکرت که پخته تر و با تجربه تر شدم.یعنی خدایا شکرت که زندگیم بهتر شده

البته شایان ذکر است که عسل در خواب بیند پنبه دانه.گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه و زمان هم هیچ وقت به عقب برنمیگرده.

ولی بازم خوشحالم. چون این چیزا هر چند همیشه منو عذاب میده ولی یه جورایی تجربه های من هستند و خیلی برام ارزش دارند.به قول یکی از روانشناسا دردهای انسان سرمایه های اون هستند. اینها در واقع درسهایی هستند که زندگی توی این بیست و اندی سال به من یاد داده.

این از این.

بعدا" اینکه امروز فردا باید برم واسه خرید کادو که واقعا کار مشکلیه مخصوصا وقتی که نه سایز طرفو میدونی و نه سلیقه اش رو.آخه من سه ساله که خانواده داییم رو ندیدم.خلاصه که خدا به خیر بگذرونه.اگه بزرگ بود که تنگش میکنن و اگه تنگ بود هم رژیم میگیرن

فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.

بای بای

 

 

 

مسافرت رفتن یا نرفتن مسئله اینست!

»
سلام بر دوستای گلم.دوستای خوش ذوق و سلیقه

مثل اینکه همین دیروز بود که اولین پستم رو نوشته بودم. امروز اینهمه دوست خوب پیدا کردم.

آخر هفته ما فقط به استراحت کردن گذشت و تنها کار مفیدی که کردیم این بود که بالاخره پازلمون رو تمومش کردیم  و به خودمون قول دادیم که دیگه از این کارا نکنیم چونکه از همه کار و زندگی عقب موندیم. مخصوصا این همسری که شدیدا معتاد شده بود و نمیتونست از پای پازل بلند بشه.بالاخره روز جمعه زحماتمون نتیجه داد

اینم نتیجه اش که شاهد هستین

 

 

عصری هم خواهرم زنگ زد و گفت که افتتاحیه المپیکه. ما هم سریع تی وی رو روشن کردیم و نشستیم به تماشا. من که زیاد خوشم نیومد به نظرم دوره قبلی برنامه های جالبتری داشت.

همسری هم همش منتظر بود که تیم ایران بیاد و رد بشه تا این آقا پاشه بره سلمونی به قول خودش.ولی هر چی نشست دید خبری نشد و پاشد رفت ولی فک کنم هنوز به پارکینگ نرسیده بود که تیم ایران اومد و رد شد و ما فامیل شیوا جونی رو هم دیدیم و بسی مشعوف شدیم.

بعدش منم پا شدم رفتم splash که نزدیکه خونمونه و حراج زده بود. کلی لباس برداشتم و رفتم پرو کردم ولی هیچ کدومو نخریدم. اخه به خودم قول دادم یه مدت٬ دیگه لباس نخرم تا بلکه فرصتی بشه اینایی رو که دارم بپوشم.

در مورد مسافرت هم از بس این همسری فس فسو ( این فس فسوئیت هم از خصوصیات همسریه که تو اون بازی یادم نبود بنویسم) لفتش داد و هی امروز و فردا کرد که فعلا هیچی به هیچی هستیم و نه ویزا داریم و نه بلیط. آخه از اینجا بهمون گفتن که باید از باکو براتون دعوتنامه بیاد٬ اونجا هم زن داییم رفته دنبال دعوتنامه گفتن که ما اینجا نمیدیم و باید از خود دوبی بگیرن و خلاصه شیر تو شیر شده.  همسری هم که ریللللللللللللللللککککککککس یه چیزی میگم یه چیزی میشنوینا.......

دیروز کلی غر زدم به جونش و مخشو خوردم و  حالا قراره بره دنبال کاراش تا ببینیم چی میشه.اگر تا آخر این هفته جور شد که میریم اگر نه که هیچی دیگه.....

دیگه دیروز بس که غر غر کردم خسته شدم و گفتم پاشم برم آرایشگاه یه صفایی به سر و صورتم بدم. آخه مثلا نگه داشته بودم واسه وقتی که بریم باکو. آره خیر سرم. به همسری گفتم میخوام برم آرایشگاه و اونم بسی استقبال کرد (آخه از بس مخشو خورده بودم)

 منم پاشدم رفتم به یه آرایشگاهه دیگه که تازه یابیدمش.اونجا هم ابروهامو یه صفایی دادم و واسه اینکه سر خودمو گول بمالم موهام رو هم یه کوپ خوچگل نمودم و کلی تغییر قیافه دادم و برگشتم شرکت. البته قد موهامو کوتاه نکردم. فقط خردش کردم و چتریهاشو هم فشنی درست کرد برام و اومدم.

آها تا یادم نرفته بگم هرچند همتون میدونید ولی بازم میگم و اون اینکه روشن جونم مامان شد. الهییی مامان کوچولو. ایشالله خدا یه نی نی ناز مثل این بهش بده.

راستی اونروزی داشتم تو خونه کامنتهامو چک میکردم که یهو لپ تاپمون مرخص شد. مثل اینکه باطریش خراب شده. خلاصه که اینروزا هر دم از این باغ بری میرسد واسمون فعلا در دوران بی لپتاپی و یانگومی به سر میبریم.

 چیز دیگه ای یادم نمیاد.اگه یادم اومد میام دوباره اضافه میکنم.

فعلا بای بای

 

 

 

 

کمممممممممممک

»
سلام خانمای مشکل پسند

اینم عوض تعریف دروکردنتون بود.منو باش تغییر دکوراسیون دادم واستون.حداقل نیومدین چند تا قالبساز معرفی کنین.همش زدین احساسات بچه مردمو خرد و خاکشیرش کردین.اگه من معتاد شدم تقصیر شماهاست.

خوانندگانی که ابراز ناخرسندی کردن از دکوراسیون جدیدمون بهتره هر چه سریعتر چند تا قالب جدید معرفی کنن یا اینکه همین قالبو تحمل بکنن حالاحالا ها.

منتظرمااااااااااااا

درس امروز: دنیای میوه ها

»
سلام به بر و بچ خودمون.

حال و احوال چطوره؟ روزگار که ایشالله بر وفق مراد هست دیگه.ما هم همچنان هستیم و خوبیم و داریم روزگار میگذوریم.چند وقته همش شبها خوابهای بد میبینم و خواب خوبی ندارم.تو شرکت دیگه بعد از ظهرا غش میکنم. بعضی وقتا هم زودتر میرم و میگیرم میخوابم.

من یه اخلاقی دارم که خیلی خنده داره . مثل بچه ها. اونم اینه که من هر وقت بخوابم و بیدارشم ببینم هوا تاریک شده و همسری هم خونه نیست کلی حالم گرفته میشه٬یعنی واقعا عصبی میشم و شروع میکنم به گریه کردن. عین نی نی کوچولوها   که وقتی بیدار بشن و ببینن که مامانشون نیست گریه میکنن٬ منم همونجوریم. به همین خاطر هم سعی میکنم موقعی بخوابم که تا بیدار بشم همسری اومده باشه و ترجیحا هم تو هال و روی کاناپه میخوابم. آخه تو اتاق خواب بیشتر گریه ام میگیره.

دیروز که داروهام تموم شد  و عصری قراره با همسری بریم خرید و منم تصمیم گرفتم کلی میوه های رنگارنگ و عجیب غریب بخرم واسه خودم و کلی از دلم دربیارم این دوران بی میوه ای رو. اینجا یه سری میوه هایی هست که تو ایران نیست.بعضیهاشون خیلی خوشمزه اند ولی بعضی دیگه شون به مزاق ما ها سازگار نیستن.میخوام عکساشونو هم بذارم ولی گفتم الان میان میگن پز دادی و از این حرفا اینه که همین جا اعلام میکنم که هدف نویسنده اطلاع رسانی صرف میباشد و اینکه بعضی از دوستان هم میگن که دوست دارن و اینجوری کلی اطلاعات میگیرن. خلاصه از اول سنگامو وا کندم که بعدا هیچ اعتراضی وارد نمیباشه.

این بلو بریه که از اسانسش توی دلسترا هم استفاده میکنن که خیلی خوشرنگ و خوش طعم میشه

اینم دراگون فروته که میوه یه نوع کاکتوسه و توش دون دونای سیاه اندازه کنجد داره داخل یه ماده ژله مانند سفید ولی کلا بی مزه است.

اینم رامبوتان یا به قول همسری پشمالو. که من زیاد نمی پسندم

 

اینم پشن فروت محبوب که خیلی ترشه.ترشیش در حد قره قروت و آلو جنگلی های خودمونه

اینم مانگوستین که خیلی هم ابدار و خوش طعمه.

 دهنتون آب افتاد نه؟

دیروز با زنداییم تلفنی صحبت کردم. قراره بره دنبال کارای دعوتنامه.من این زنداییم رو خیلی دوست دارم.حتی خیلی بیشتر از داییم. الان سه ساله که ندیدمش. کاشکی جور بشه بریم هم اونارو ببینیم و هم یه آب و هوایی عوض کنیم.

اینروزا تو شرکت همه میرن مرخصی های دو سه هفته ای.ما هم دوست داریم زودی این سفرو بریم و برگردیم. بعدش هم که ماه رمضونه و عشق و صفا.آخه اینجا ماه رمضون شرکت ما ساعت ۳.۵ـ۴ تعطیل میشه و ما از این بابت بسی مشعوف میشویم. از پارسال تا حالا من منتظر این ماه بودم. حالا نیست که خیلی منظم میام و میرم خیر سرم.

آرایشگری که میرم پیشش رفته ایران و تا آخر هفته دیگه هم نمیاد.حالا من بیچاره اگه بخوایم بریم باکو چجوری باید به این سر و صورتم یه صفایی بدم الله اعلم. آخه میدونین اینجا مثل ایران نیست که پیدا کردن آرایشگاه خوب و همینطور دکتر خوب واقعا معضل بزرگیه.هر بار که میرم به این بیمارستان ایرانی به خودم قول میدم که دیگه اینجا نمیام. هر دفعه هم مجبور میشم برم و کلی حرص بخورم.

خیلی بیمارستان شلوغیه. هندی و فیلیپینی جماعت از در و دیوارش بالا میرن. کلی هم باید منتظر بشی.واقعا بد وضعی شده.بیمارستانهای دیگه هم که هم گرونترن هم اینکه مشکل زبانه تا آدم بخواد دردشو به اینا حالی کنه یهو میبینی غزل خداحافظی رو هم خوندی.

دکترای ایرانی هم که بیرون برای خودشون مطب زدن که قربونش برم ملتو میدوشن به خدا.هیچ کدوم بیمه قبول نمیکنن. قیمتاشون هم افتزاح. چند وقت پیش رفتم پیش یکی از همین دکترا برای یه ویزیت و یه سونو ۱۵۰۰۰۰ تومن ازمون گرفت.

خلاصه بساطی داریم اینجا.قدر ایرانو بدونین که حداقل از این نظرا مشکلی نیست. ما تهران که بودیم یه کلینیک شبانه روزی بیخ گوشمون بود. با یه فاصله کمی هم کلی مطب دکتر و عکس و سونو و همه چی ولی اینجا از این خبرا نیست.

از کجا به کجا رسیدم من امروز........

آها جونمی جون که فردا پنجشنبه است و آخرین روز هفته. جمعه و شنبه هم احتمالا به خرید کردن واسه سفر و کادو گرفتن بگذره البته منوط به اینکه خبری از دعوتنامه ها برسه.

دعا کنید کارمون جور شه و بتونیم بریم. خیلی به این مسافرت نیاز داریم.

خب دیگه آخر هفته خوبی داشته باشین.

بای بای.

 بعدا نوشت

بچه ها گفتم ما که تغییر نام دادیم٬ یه دفعه ای تغییر قالب هم بدیم ببینیم چی میشه.همسری جونم این قالبو پسندیده ولی خودم هنوز اونقدرها به دلم ننشسته.بستگی به نظر شما یا به قول یکی از بچه ها به رفاه حال خوانندگان وبلاگ داره.فعلا آزمایشی گذاشتم.نظر بدهید لطفا

درگوشی و خیلی مهم

»

 

رهبر ما همان وبلاگ نویسی است که در یک اقدام انتحاری تغییر نام میدهد.

 "امام خ م ی ن ی"

میدونم شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی انگیزه این اقدام انتحاری دو چیز بود: اولا  بعد از اتفاقاتی که این چند روزه توی وبلاگستان افتاد٬ نظرم راجع به این دنیای مجازی به کل عوض شد.شاید خیلی ها حتی ظرفیت شنیدن حرفهای دل بقیه رو ندارند........ دوما" وقتی کسایی رو دیدم که وبلاگشون توسط آشناها کشف میشه و دردسر آفرین میشه٬ تصمیم گرفتم که منم یه کاری بکنم.

من چون وبلاگم رو و نوشته هام رو دوست دارم  نمی خوام که آدرسشو عوض کنم و یا برم تو یه وبلاگ دیگه بنویسم و اینارو حذف کنم٬ فقط اسممو عوض میکنم با این امید که تا حالا آدم ناجورناکی وبلاگم رو ندیده باشه. به قول یکی از دوستام این کوچکترین اقدام امنیتی ای هست که میتونم بکنم.

در ضمن من اون پست ک.و.ث ک.و.ث رو هم که جزو محبوبترین پستهامه برمیدارم. چون از وقتی که این پست رو گذاشتم روزی شونصدتا سرچ بی ادبی میاد تو وبلاگم. واقعا متاسفم برای اونایی که میخوان این دنیای بی آلایش رو هم به گند بکشن.

از همه دوستام هم خواهش میکنم که اگه وبلاگ منو با اسمم لینک کردن٬ تغییرش بدند.

قبلا از همکاری صمیمانه همه شما تشکر بعمل میاید.

به امید روزی که حداقل فرهنگ استفاده از نت رو یاد بگیریم.

رنگ چشات٬عسل           طعم لبت٬عسل

اسمت چه شیرینه           اونم میذاریم عسل

 منتظر بقیه خاطرات و عشقولانه های عسل بانو باشید.

خداحافظ

درد بی میوه ای و مشکلات فرزندان ارشد

»
سلام بچه ها.

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین.

بچه ها من دارم میمیرم از بی میوه ای.نمیشه یکی یه میوه بذاره تو کیفش و بیاره یواشکی بده به من. آخه به خاطر همون عفونت معده دکتر گفته نباید تا دوهفته میوه بخورم. همسری هم که اصلا نمیذاره دست بزنم.ولی عوضش برام کلی کمپوتهای رنگارنگ میخره مخصوصا کمپوت لیچی که من عاشقشم.فقط منتظرم چهارشنبه بشه و برم ازمایش بدم و ببینم که این باکتری چش سفید راهشو کشیده و رفته. اونموقع میدونم چجوری از خجالت خودم دربیام.

به خدا توی این بیست و اندی سال هیچ وقت مشمول الضمه شیکمم نشده بودم. وای به حال اونایی که رژیم میگیرن. بیچاره ها چی میکشن.

من خیلی پرخور و شکم پرست بیدم آیا؟

پریروز هم یه آش مشت  پختم و توش کشک ریختم. آخه ما همیشه آش رو با ماست میخوریم ولی ایندفعه چون من ماست هم نباید بخورم توش کشک ریختم و چقدر خوشمزه شده بود. حالی بردیم بس عظیم.

این مایکرفر خیلی کارمو راحت میکنه. آخه من خیلی روزا صبح که میایم شرکت یادم میره یه بسته گوشت از تو فریزر دربیارم و بذارم تو یخچال که تا عصر یخش باز بشه.عصر هم که میرسم خونه تا یخ گوشته باز بشه میشه ساعت  ۷-۷.۵  حالا من کی اینو بپزم که بشه خورشت؟ ولی الان که مایکروفر خریدم خیلی راحت از برنامه یخ زداییش استفاده میکنم.

دیروز صبح حسابی سر همسری جونم داد زدم و غر زدم به جونش. بیاین یه کم منو سرزنش کنین.البته زیاد طول نکشید بس که این همسری مهربونه.من ممول ام(با کسره م و ضمه م دوم) اونم همسر مهربون.

 ولی بالاخره همسری بعد از یک ماه امروز و فردا کردن یه سی وی برام نوشت و فرستادیم واسه وزارت راه .فقط دعا کنین قبول کنن  و از طرف شرکت خودمون هم بامبولی درست نکنن اونوقت یه سور حسابی پیش من دارین.

چند روز پیش وقتی داشتم تو آشپزخونه وسایلو جابجا میکردم٬ چشمم افتاد به سبد میوه مون که خیلی وقته ازش استفاده نکردیم.آخه ما که مهمونی نداریم. به همسری گفتم کاش از اون میوه مصنوعی ها بگیرم و بچینم توش و بذارمش رو یخچال یا رو مایکرفر. اونم  در کمال ناباوری   گفت عیب نداره میخریم. چون تو از قدیم الایام عشق این میوه مصنوعی ها رو داری.آخه همسری از چیزای مصنوعی خوشش نمیاد و چند بار که خواستم بخرم نذاشته.

منم دیدم تا تنور داغه نون رو بچسبونم تا مبادا همسری پشیمون بشه. به همین خاطر عصری رفتیم انصار مال و  کلی از این میوه ها خریدیم. جالبه که اینجا ارزونه.

ساختمون ما چهار تا دیش مرکزی داره که همه کانالها رو میگیره بجز ترکیه و کانالهای ایران رو. البته جام جم ها رو میگیره ولی بقیه کانالها رو نه که اگه بخوایم اونا رو هم داشته باشیم باید یه دیش جدا بذاریم تو بالکن خودمون. اولش گفتیم چه بهتر!! این فیلمهای ایرانی که جز اعصاب خردکنی چیز دیگه ای ندارن.  به همین خاطر هم یه سالی رو همینجوری طی کردیم ولی الان که میبینم همه تو وبلاگهاشون از این سریالها مثل مارال و این چیزا مینویسن٬ ما هم تصمیم گرفتیم که یه دیش واسه کانالهای ایران بذاریم. اینجوری میتونیم سریالهای ماه رمضونی رو هم ببینیم.

دیشب با بابام تلفنی حرف میزدم.جالبه که بابا فکر میکنه چون به خواهری پول داده که بیاد دوبی و البته پول کمی هم نبود٬ من ناراحت شدم. البته اعتراف میکنم که اون اولش که شنیدم این مسئله اندکی منو قل قلک داد. ولی بعدش گفتم چه اشکالی داره اونم خواهرمه و از این چیزا.

من معتقدم همیشه در حق بچه های بزرگتر اجحاف میشه. چون پدر و مادر خیلی بهشون سخت میگیرن. حداقل در مورد من که اینجوری بوده.   طوریکه شرایط خواهرم اصلا با من قابل مقایسه نیست.چه در مورد هزینه ای که برای تحصیلش کردن و چه موارد دیگه.مثلا سر همین ابرو برداشتن که من ترم دوم دانشگاه برداشتم بابام چه بامبولی سرم درست کرد  ولی خواهری از پارسال که سوم دبیرستان بود ابرو برمیداره و هیشکی هم کاری به کارش نداره....

یه بار وقتی بچه بودم این حرفو از دختر خاله بزرگم شنیدم. وقتی که دختر خاله کوچیکه ازدواج کرد و تقریبا دو برابر جهاز برد٬ اینو میگفت.الان میبینم تا حدودی درسته.البته من اصلا ناراحت نیستم که چرا اون شرایط بهتری داره. خودم هم تا جایی که از دستم بربیاد کمکش میکنم ولی کاش من هم وقتی تو خونه بابام بودم کمتر بهم سخت میگرفتن 

وقتی کوچیکتر بودم همیشه دوست داشتم یه خواهر یا برادر بزرگتر از خودم میداشتم که اشکالهای درسیمو بهم میگفت........

خلاصه که به بابا گفتم برنامه ریزی کنه واسه ماه رمضان بیاد اینجا تا خودم به خورد و خوراکش برسم.حالا تا ببینیم چی میشه.

 اونروزی داشتیم با همسری شوخی میکردیم.بعد من اونو یه نیشگون گرفتم و دررفتم. بعد رفتم مسواک بزنم و بیام بخوابم که صدای پای همسری رو شنیدم که میگفت الان میام حسابت رو میرسم.منم چنان جیغی کشیدم که همه ساختمون لرزید. بعدش هم کلی اعصابم خورد شد.همسری هم بیچاره مونده بود هاج و واج.

در صورتی که اون داشته میرفته موبایلشو از رو میز برداره ...... وقتی فکر میکنم میبینم که اینا همش به خاطر خاطرات بد بچگیمه که تو ضمیر ناخودآگاهم مونده و داره منو عذاب میده. من تو خونه ای بزرگ شدم که هر روز توش جنگ اعصاب داشتیم.مامان و بابا هم هیچ کدوم با من رابطه خوبی نداشتن.شاید به این خاطر که من بچه اول بودم و فکر میکردن مسبب همه این گرفتاریها من هستم و اگه نبودم زودتر میتونستن جدا بشن.

بعضی وقتا فکر میکنم خیلی آدم روان پرشی هستم.نمیدونم چجوری باید این چیزا رو از ذهنم برای همیشه پاک کنم.بعضی وقتا میگم کاش مغز ادما هم یه دکمه ریسیت داشت........

راستی یه چیزی بهتون بگم. از وقتی که وارد این دنیای مجازی شدم اصلا فکر نمیکنم که از ایران دورم. انگار که با همه شما دوست یا همکار یا همسایه هستم. همسری هم خیلی از این بابت خوشحاله.

همتونو دوست دارم.

فعلا بای بای

 

 

تعطیلی دوروزه و خوش خوشان اینجانبان

»
سلااااااااااااااااااااااااااام به یاران و همراهان همیشگی.

حال و احوالتون با اینکه هنوز به هیچ کدومتون سر نزدم میدونم که توپه توپه. دیگه بالاخره سه روز تعطیلی و مسافرت و خلاصه حالی به هولی دیگه.

به ما هم کم حال نداد این یغمبر عظیم الشان. با اینکه ما فقط پنجشبنه و جمعه رو تعطیل بودیم ولی حالی بردیم بس عظیم. واقعا" که خیلی خیلی به همچین تعطیلی نیاز داشتیم و خودمون خبر نداشتیم.آخه ما تعطیلیهامون وقتاییه که مرخصی میگیریم و میریم مسافرت که اونم خستگی خودشو داره ولی این دو روزو موندیم تو خونه و حسابی خوش گذروندیم.

جمعه ساعت ۹ بیدار شدم و تا همسری بیدار بشه بساط آشپزی رو به راه کردم.جوهایی که میخواستم واسه ناهار باهاشون سوپ درست کنم ریختم تو قابلمه و مرغو هم جداگانه شوت کردم تو یه قابلمه دیگه.همینطور گردوهایی که قرار بود برای ناهار دست به دست اون مرغه دهند به مهر٬ فسنجون ما رو کنند آباد٬ اونا رو هم میکس کردم و گذاشتم با شعله ملایم بپزه و خوب به روغن بیوفته.

وای که من چقدر کار کردم الان که دارم تعریف میکنم خسته شدم. تازههههههه این وسط یه ژله انبه هم درست کردم (قابل توجه بعضیها) بگین بارک الله.

بعدش همسری جونم بیدار شد و رفت نون خرید و اومد و منم یه صبحونه قهوه خونه ای اماده کردم زدیم تو رگ و مشغول امورات کوزتی شدیم و اونقدر شستیم و روفتیم و سابیدیم که جونمون دراومد ولی نتیجه کار عالی بود و خونمون کلی برق افتاد. 

بعدش همسری نشست پای پازل و منم یه کم لم دادم جلوی تی وی  و بعد ناهار و لا لا. البته من خوابیدم و همسری همچنان مشغول پازل سازی بود. بچم معتاد شد رفت پی کارش ننه

یه یه ساعتی خواب بودم شایدم بیشتر. بعدش بیدار شدم و رفتم یه دوش گرفتم. همسری هم تو این فاصله ظرفامونو شسته بود و چایی هم دم کرده بود٬ خوردیم و بعدش با کمک همسری جونم موهامو اتو کردم( یادم رفته بود بگم که  بالاخره اتو خریدم) و اندکی نیز از ادوات زیبایی استفاده کردمو رفتیم برای خرید مایکروفر.

چون نمایندگی ال جی دور بود و تو بر دبی بود٬ دیگه نرفتیم و رفتیم جاکیس و از اونجا یه مایکرفر پاناسونیک خریدیم و گذاشتیم تو ماشین ولی برنگشتیم خونه بلکه رفتیم انصار مال و یه چرخی زدیم و من یه تو گردنی آنتیک هم واسه خودم از اونجا گرفتم که اینم عکسشه

 

بگین مبارکه.

بعد هم اومدیم خونه و مایکرفرو تو آشپزخونه جاسازی کردیم و شام خوردیم و فیلم دیدیم.

دیروز هم به ادامه کوزتینگ و ورزش و خوردن و فیلم دیدن تو mbc persia  و صد البته دروکردن عشقولانه های متعدد  گذشت.همسری هم تا میتونست پازل چید و منم کاتالوگ مایکروفرمونو خوندم ولی عجب چیز به درد بخوری بوده و من خبر نداشتم. کلی باهاش حال میکنم.

امروز هم که به سختی بیدار شدیم و اومدیم شرکت.ولی خوشبختانه شنبه ها نصف روزیم و ساعت   ۱۲-۱ دیگه میزنیم میریم خونه.

راستی نوشته بودم که میخوایم بریم باکو. اونروزی خواستیم بریم بلیط بگیریم خیر سرمون٬ حالا باز خوبه اولش زنگ زدیم. گفتن باید ویزا بگیرین برای اونم هم شرکت باید یه نامه بده و هم از باکو براتون دعوتنامه بفرستنخلاصه که دنگ و فنگ زیاد داره. فعلا که به زن داییم گفتیم بره دنبال کار دعوتنامه تا ببینیم چی میشه. آخه من خونه داییم باکوئه و زن داییم هم باکوئیه.

اگه حداکثر تا اواسط هفته دیگه جور بشه که آخر هفته بعد میریم اگر نه که دیگه نمی ریم و میذاریمش واسه یه وقت دیگه.

خب دیگه من گزارش کامل تعطیلاتو دادم. حالا بیام به شماها سر بزنم ببینم چی کارا کردین.

فعلا بای بای

 

 

در هوای ابری نان کپک زده میخوریم

»
سلام سلام. ۱۰۱ تا سلام.

امروز بعد از مدتها حالم خوبه و به قولی شارژم واسه خودم.دلیلش هم اینه که من خیلی هوای ابری و بارونی رو دوست دارم. اینجا که بارون رو عمرا نداریم ولی بعضی روزا مثل امروز هوا ابری میشه و کلی هم لطیف تر میشه.

صبح که چشمامو باز کردم دیدم از آفتاب داغی که هر روز میتابه تو اتاق خبری نیست و زودی پریدم بیرون از تخت و رفتم دیدم بعله هوا ابریه و کلی ذوق از خودم دروکردم. وقتی هم که داشتیم میومدیم شرکت توی راه ترانه های وطنی گوش میدادیم و هوا هم که ابری و شرجی بود و خلاصه کلی یاد شمال  و هوای وطن افتادیم و کیفور شدیم.

دیروز هم بعد از شرکت رفتیم همون بلوزی که گفته بودم رو عوضش کردیم و این یکی خیلی بهتر و بیشتر به همسری میاد.برای شام هم ماهی خریدیم و آوردیم درست کردیم و خوردیم.همینکه داشتیم میخوردیم من یه مرتبه متوجه یک مطلب بس فجیع و حال به هم زن شدم و اون اینکه نونهای مبارکمون که داشتیم میل میکردیم کپک زدن و کلی حالم گرفته شد.

آخه من عادت ندارم نونها رو بذارم تو یخچال. اینجوری سفت و بیات میشه ولی دیشب که اینو دیدم کلی دیپرس شدم.بعدش همسریه ای کی یو سانه من  یه راه حل اساسی پیشنهاد داد و اون اینکه بریم یه مایکروویو بخریم و از این به بعد نونها مونو بذاریم تو یخچال و هر وقت خواستیم دربیاریم بخوریم اول بذاریمش تو مایکروفر و بعد بخوریم.

خلاصه بعد از شام دوباره پا شدیم رفتیم بیرون برای خرید نون تازه و مایکروفر اونجا خیلی مدلها و مارکهای مختلفی با قیمتهای مختلف یعنی از حدود ۷۰-۸۰ تومن تا ۴۰۰۰۰۰ تومن حتی وجود داشت و منم یه مدل پاناسونیک پسندیدم که چون رنگ سیلور نداشت و منم وسایل آشپزخونه ام همه سیلورن این شد که نخریدیم و گفتیم اول به چند جا سر بزنیم شاید چیزی که میخوایم رو پیدا کردیم. از دوستان هر کی در مورد مارک و مدلش نظری داره یا استفاده کرده لطفا به منم بگه.

بعدش اومدیم خونه و من بلوز جدیده همسری رو اتو کردم و همسری هم ظرفامونو شست و چایی دم کرد. خوردیم و ساعت ۱۰:۳۰ گرفتیم خوابیدیم.  امروز هم صبح شارژ بیدار شدیم.

راستی ما فعلا به این نتیجه رسیدیم که این ماه بریم مسافرت چون تو شهریور ماه  میخوره به ماه رمضون و حال نمیده. به همین خاطر هم میخوایم یه ۱۰ روز دیگه بریم باکو برای یه هفته. حالا تا ببینیم چی پیش میاد.

خب دیگه فعلا من برم به کارام برسم. هر روز وقتی میام سر کار قبل از اینکه ایمیل شرکتم رو چک بکنم زودی میام یه سر به دوستام میذارم و بعد میرم.

راستی ما اینجا دوتا شرکت هستیم یکی آمریکایی و یکی فرانسوی( که در واقع شرکت ماست) و تو این پروژه این دوتا با هم شریک شدن یا به قول خودشون joint شدن. دیشب اون یکی شرکت امریکاییه مهمونی داده بود واسه پرسنلش و ما حسابی دلمون سوخت و کباب شدیم و حسودیهای بسیار از خودمون دروکردیم. امروز هم تا حالا که خبری از اون همکارامون نیست. فک کنم بس که دیشب آب شنگولی خوردن  و حرکات موزون از خودشون دروکردن  که الان همه کوفته شدن و خوابن هنوز.ولی عیب نداره شرکت ما هم ماه رمضون مهمونی میده و اون موقع ما حسابی بهشون دماغ سوخته میدیم.

من حسودم آیا؟

خب دیگه پرچونگی بسه. من برم به کارام برسم.

بدرود عزیزانم.

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com