تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

مالید!

»
مسافرت ایرانمون رو میگم٬ مالید.....

همه هفته بعد که شد تعطیلی که... اخه قربون اون ریشهای نتراشیده تون٬ شاید یکی کار واجبی با مملکت داشته باشه...  دیدیم اگه بیایم پنج شنبه و جمعه رو درگیر مراسم عروسی هستیم٬ شنبه و یکشنبه هم که تعطیله٬ دو شنبه هم که قربونش برم شبه تعطیله! دیگه ما کی به کارامون برسیم اون وقت؟!  I don't know - New!اینه که موکولش کردیم به یه وقت دیگه که البته قطعا قبل از اسفند ماه خواهد بود.

دیگه جونم براتون بگه که دیروز ناهارمون رو خورده بودیم و همینجور خوش و خرم نشسته بودیم تو شرکت واسه خودمون که یهو منشی زنگ زد گفت ای عسل٬ چه نشسته ای که از دفتر مرکزی زنگ زدن گفتن همه میتونن ساعت ۳ برن خونه هاشون!! دبیا...

گفتم واسه چی؟ میگه نمیدونم ٬ مثله اینکه یه مناسبتیه برای مسلمونها... گفتم بیا... تو اگه کف این دست مویی دیدی٬http://i36.tinypic.com/2ezplhd.gif منه مسلمون هم تو این تقویم مناسبتی دیدم!

خلاصه دیدیم کم کم همه دارن میرن و ما هم رفتیم خونه. نشون به اون نشون که تا بدین لحظه هم همه  تحقیقات بنده بی نتیجه مونده و بالاخره هیشکی نفهمید مناسبت دیروز چی بود؟! اصلا این چه مناسبت نامناسبیه که از ساعت ۳  به بعد مناسب میشه تازه؟!

امروز هم که دیدم برنامه ایران کنسل شد٬ پا شدم رفتم یه صفایی به ابروانم دادم. رنگش رو هم یه دو درجه روشنتر کردم. همسری که میگه خوب شده باید برم موهامو هم از این وضعیت رنگی فجیع دربیارم.

بیصبرانه منتظرم پاداشها رو بدن.... ای خدااااااا یعنی میدن؟! praying خداییش اگه ندن خیلی ضد حال میشه. ولی با این وضع خراب بازار بعید هم نیست.. یه موقع دیدی ندادن.

میخواستم اگه دادن مثله پارسال برم یه سرویس طلا بگیرم! عشق طلام دیگه چه کنم.... ولی امسال چون میخوایم خونه بخریم٬ بنده در نقش یک همسر فداکار از خیر سرویس میگذرم! عوضش اگه پاداش بدن میرم یه تریتمنت حسابییییییییییییییی ماساژ و فشیال و اینا یه جای حسابی میگیرم و خلاصه یه حالی به احوالاتم میدم.

پس فردا بازم تعطلیه!Happy Dance روز ملی اماراته. سی و هشتمین سالگرد اتحاد و استقلالشونه.

بعدش هم که یه پنجشنبه میام و دوباره جمعه و شنبه..... یه عالمه برنامه دارم...بغل

بچه ها... یه سوالی میخوام ازتون بپرسم٬ خواهشا برداشت بد نکنید. صادق باشید و  خودتونو قشنگگگگگگگگ در موقعیتی که الان میگم تصور کنین و جواب بدین. البته اگه بعد از تصور نزدین زیر گریه!جوابی رو که واقعا در مورد شما صدق میکنه بدین.

اگه شما دوستی داشته باشین که مجبور باشین مرتب باهاش رفت و امد داشته باشین٬ بعد اون دوستتون یا فامیل یا همکار یا همسایه یا  هرکی.... فرق نمیکنه٬ لباس و کیف و کفشی که هر دفعه باهاش ظاهر میشه کم کمش ۴ میلیون قیمتش باشه!!!!!! ا و شایدم بیشتر!!!!!! کلیییییییی هم ادعاش  بشه و رفتارش خیلی سنگین رنگین باشه٬ از اونایی که به ادم احساس خرفتی دست میده.....بعد شما هم مثلا خودتونو هلاک کنین یه ست نهایتا" ۸۰۰-۹۰۰ هزار تومنی درست کنین و کلی احساس خوش تیپی بکنین٬ بعدش دوستتون رو ببینین دوباره کرک و پرتون بریزه!٬ اونوقت در برخورد با اون ادم چه احساسی بهتون دست میده؟

هیچ احساسی دست نمیده مثل اقای خ

حسودی میکنین؟... سعی میکنین رابطه تون رو باهاش کم کنین؟... پدر خودتون را درمیارن که دفعه دیگه شما بهتر باشین؟... اعتماد به نفستون کم میشه؟... اعتماد به نفستون زیاد میشه؟... اصلا به روی خودتون نمیارین؟... واقعا براتون مهم نخواهد بود؟.....همش فکرتون درگیر ملاقات بعدی خواهد بود؟... حقیقت رو خواهید پذیرفت؟.... ازش تقلید میکنین؟... لباتونو مثله بچه ها ورمیچینین و با دیدگانی پر از اشک به همسرتون خیره میشید.... بالاخره چیکار میکنین؟

لطفا قپی نیاید که واسمون مهم نیست و اینا.. چرا که بنده جنس زنانه رو به نحو احسنت میشناسم.

لطفا فکر هم نکنید این مشکل منه ها. ابدا!! من اگه باشم که همونجا قتل نفسک میکنم و کارم به نظرسنجی در وبلاگ نمیرسه!!

خب دیگه دوستان...

من برم به بقیه کارام برسم.

فعلا روز خوش.بای بای

عید قربان نامه

»
 

سلااااااااااام دوست جونیها.......

 خوبین؟ تعطیلات خوش گذشت؟ برای ما که عالییییییییییییییییییییی بود. بعد از مدتها یه تعطیلی چند روزه داشتیم که نه ما ایران رفتیم و نه از ایران کسی اومد!! اخه پارسال هم این موقع دوستامون از ایران اومده بودن و ما همش در حال مهمونداری بودیم. خلاصه که امسال کلییییییییییییییی استراحت کردیم و لذت بردیم.

اول از هر چیزی بریم سراغ اون جای باحالی که تو پست پایینی بهش اشاره کرده بودم... بالاخره بعد از دو سال و نیم٬ دوست عزیزممممممممم نوشین جون  زحمت کشید و منو به عروسی نیمه عربی یکی از فامیلاشون دعوت کرد. اینکه میگم نیمه عربی واسه اینکه خانواده عروس که فامیلهای نوشین جون بودن خب ایرانی الاصل بودن٬ ولی داماد عرب بود.البته یه بار قبلا هم منو دعوت کرده بود ولی من خجالت دروکردم و نرفتم. ولی اینبار بیخیال این حرفا شدم و گفتم برم هم نوشین جونمو ببینم و هم عروسی عربی رو. خلاصه هم فال بود و هم تماشا.

 اینجا برعکس ایران که ساعت ۹-۹:۳۰ دیگه شام میدن و مراسم تموم میشه٬ اینجا تازه اون موقع مراسم شروع میشه! منم زود رفتم و اونجا نوشین عزیزم رو دیدم که با تصورات من بسی فرق داشت و خیلی ظریف تر و مانکن تر بود. بسیار خوش لباس نیز هم. دو تا وروجک ها هم کپی خودش. ولی تا اخر رضایت ندادن یه کلمه با من حرف بزنن یا بذارن ازشون عکس بگیرم! این عکسو هم از وروجک بزرگه به زور و زحمت گرفتم.( لباس سفیده)

  

 کاملا شیطنت از چشماش میباره. و تا میدید میخوام ازش عکس بگیرم سرشو مینداخت پایین و هی دزدکی نگاه میکرد ببینه بالاخره بیخیال شدم یا نه!

جونم براتون بگه که عروس طفلکی هیچی از مراسمش ندید اصلا. ۲ ساعت اومد تو.. نه رقصید و نه چیزی.... فیلمبرداری هم نمیکردن!! فقط عکس بود... من از عوض اونا حرص میخوردم که اخه بابا از عروسی فقط یه عکس و فیلم میمونه دیگه.... نوشین میگفت چون بعدا سر فیلم دعوا میشه٬ اینه که خیلی ها اصلا فیلم نمیگیرن!

کلا تو مراسم چیزی به نام رقص که مرسوم ماهاست نبود و بیشتر بخور بخور بود.

راستی یه نکته ای که من متوجه شدم اینکه تو ایران هر وقت بگی ارایش عربی میخوام٬ حتما یه گل و بته ای رو صورتت میکشن و یه مدل وحشتناکی درستت میکنن!  ولی اینجا نه. با اینکه همه ارایش عربی داشتن٬ خیلی ارایش هاشون ملیح و خوب بود و اصلا تو ذوق نمیزد. همینطور شنیون هاشون. و من به این نتیجه رسیدم که تو ایران اصلا ارایش عربی رو بلد نیستند! تازه از بچه های کوچولو گرفته تا مسن ها همه دستهاشون رو نقش حنا زده بودند. عروس هم دستهاش از نوک انگشت تا بالای شونه همش حنا بود.

بعدش هم شام دادن. مطابق شکل زیر!

 بعد نوبت اومدن داماد شد. تا اینجا دوماد رو ندیده بودیم. یهو دوماد که لباس عربی مشکی تنش بود با نوارهای طلایی٬ به همراه ۱۰-۱۲ مرد عرب که همگی لباس عربی پوشیده بودند و برادرها و فامیلهای نزدیک عروس و دوماد بودند٬ اومد تو.

اونم با آهنگ : وحده .. وحده.. وحده  (نوشین جون قهقهه) خدایشش هم دوماد وحده بود و بسی خوش تیپ! آها تازه قبل از اینکه دوماد و هیئت همراهش بیان! اومدن رو سر عروس یه پارچه آبی کشیدن و کل سر و صورت عروس رو پوشوندن!! فقط لباس دیده میشد ازش!! وقتی هم دوماد اومدن ایستادن با همون حالت یه عالمه عکس گرفتن!!  یعنی تو عکس از این عروس فقط لباس دیده میشد!!!! بعدش هم فامیلهای عروس و دوماد یکمی شاباش ریختن رو سرشون و بچه ها دویدن همه رو جمع کردن.peace sign

دیگه ساعت ۱۲ شده بود و من از نوشین جونم خداحافظی کردم و اومدم خونه.خلاصه مهمونی خیلی خوبی بود و به من خیلی خوش گذشت. دیگه حسرت به دل نموندم! کلی هم جلوی دوستامون تعریف کردم و پز دادم!

پنجشنبه صبح بعد از صبحانه راهی اوتلیت مال شدیم و تا ساعت ۳ بعد از ظهر اونجا بودیم.ناهارو هم همونجا خوردیم. نتیجه اش هم یه پیراهن مردانه سفید واسه همسری بود. یه چیزایی هم دیدیم که خوشمون اومد ولی نمیدونم چرا نخریدیم!

بعدش اومدیم خونه و از خستگی غش کردیم و یه ساعتی خوابیدیم. بیدار شدیم چای خوردیم و رفتیم یه پارکی که نزدیک خونمونه و ما جدیدا کشفش کردیم.خیلی جای سرسبز و دنجیه.

ما دو تا راکت بدمینتون تو ایران داشتیم که چون کلی پول بابتش داده بودیم موقع اومدن با خودمون اورده بودیم که مثلا به خیال خودمون اینجا هم بازی کنیم. ولی تو این مدت یه بار هم نشد استفاده کنیم! اخه هوا یا گرمه یا باد داره! ولی اونروز از شانس ما هیچ کدوم اینا نبود و هوا خیلی عالی بود. ما هم به یاد ایام کلییییییییی با همسری بدمینتون بازی کردیم و بچه ها هم جمع شده بودن نگاهمون میکردن و هر وقت من نمیتونستم جواب بدم و توپم میوفتاد رو زمین اونا غش غش میخندیدن!  قهر ایکبیری ها طرفدار همسری شده بودند!خنده

خلاصه این از پنجشنبه. جمعه بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و به همسری گفتم چون عید قربانه باید بریم گوشت بخری! رفتیم گوشت و یه سری خوراکی و میوه خریدیم و اومدیم خونه و طبق روال جمعه ها افتادیم به کوزتینگ. برای ناهار هم خورشت لوبیا سبز درست کردم. بعد از ناهار راه افتادیم سمت امارت مال. یکمی اونجا چرخیدیم و بعدش پیش به سوی واک!( واقعا خسته نباشیم ما) اونجا هم به دوستامون که خونشون همونجا تو ماریناست زنگ زدیم که شوهرش ایران بود و خودش اومد کلی اونجا پیاده روی کردیم و من از عروسی تعریف کردم براش...

هوا هم عالی بود.برای شام هم رفتیم رستوران "زیت و زعتر"  غذای لبنانی خوردیم. چاییمون رو هم رفتیم خونه دوستمون خوردیم. دوستم میگفت شب بمون پیشم٬ خودم هم دلم میخواست بمونم. اخه تا حالا نشده خونه دوستی شب بمونم!!! دوران مجردی مامانم نمیذاشت حتی شب رو خونه خالمون بمونیم چه برسه به دوست!! بعد از ازدواج هم که همیشه با همسری بودم. خلاصه تجربه جدیدی میشد که من در اخرین دقایق پشیمون شدم و دلم نیومد همسری رو تنها بذارم و اومدیم خونه.

شنبه ساعت ۸ بیدار شدم... خوابم نمیومد.... به دلیل اینکه دوباره خاله پری ما رو گذاشته سر کار٬ یه بیبی چک گرفتم که خدا رو شکر یه خط بود!! بعدش رفتم وایستادم بالا سر همسری و هی گفتم همسری.. همسری... همسری... همسری....chatterbox طفلی همسری تندی چشماشو باز کرد و گفت چی شده؟! گفتم پاشو بریم پارک پیاده روی!!!!!!!!!!قهقهه

همسری هم تندی از جا جست. بالاخره شوخی نیست که بعد از عمری من از این پیشنهادهای دل همسر شاد کن٬ دادم. خلاصه جاتون خالی رفتیم پارک و هوا عالییییییییییییی بود و صدای گنجشکها پارک رو پر کرده بود. یکمی پیاده روی کردیم و بدمینتون بازی کردیم. بعدش اومدیم خونه. دیدیم اصلا حوصله خونه رو نداریم. اماده شدیم رفتیم فستیوال سیتی. ساعت ۹:۳۰ صبح!! اونجا رفتیم تو یه رستوران ایتالیایی  و یه صبحانه دبش زدیم به رگ. تجربه جدید بود و خیلیییییییی حال داد.

 

بعدش هم رفتیم من یه جفت کفش بسیااااااااااااااار خوشگل و ناناز برای زمستونم از کلارکس خریدم. همسری همیشه کفشهاشو از کلارکس میخره ولی من بیشتر از چیک شوز میخریدم و خیلی دلم میخواست یه بار از کلارکس بخرم چون واقعا کفشهاش عالین٬ ولی موقعیتش پیش نیومده بود. که دیروز بالاخره خریدم و منم کفش کلارکس دار شدم.

بعدش اومدیم خونه و برای ناهارمون یکمی سوپ داشتیم اونو خوردیم و فیلم "چریدز" رو دیدیم. عصر دوباره رفتیم اوتلیت مال تا همسری اسپرتی هایی که اونجا دیده بود رو بخره که اونم خرید.

اینگونه بود که شنبه ما هم به پایان رسید و تعطیلاتمون نیز هم. امروز هم در خدمتتون هستم و دستام مردن از بس نوشتم.

فعلا روز خوش.

 

قبل از عید قربان نامه!

»
سلام.

بالاخره ماه اذر امد و خوش امد... چرا که ماه محبوب تنبل الدین هاست! و بیشترین تعطیلیها در تقویم امارت که همیشه و همواره قحطی تعطیلی داره! در این ماه خجسته واقع شده.

لذا بنده و شوی گرامم از فردا به مدت سه روز تعطیلیم. خسته نباشیممممممم تصور کنین که عید قربان شنبه میباشه ولی ما رو قبل از عید تعطیل کردن!! همیشه همینه. مگه چی بشه که اینا روزهای کاری رو تعطیل کنن. وگرنه که اکثر تعطیلیها رو منتقل میکنن به جمعه و شنبه که خود به خود تعطیله!

عوضش هفته دیگه هم باز چهارشنبه روز ملی امارات میباشه و دوباره تعطیله. از الان هم همه به ماشینهاشون پرچم زدن و رفتن به استقبال روز ملی!

دیگه اینکه شماهایی که میگفتین عروسی برادر شوهره رو باید بیای و اصلا راه نداره!!! حالا یه نموره تصمیمون عوض شده. میخوایم اگه بشه بیایم٬ هم تو عروسی باشیم٬ هم در مورد خونه یه تحقیقاتی به عمل بیاریم و اگه خدا بخواد قالش رو بکنیم بره پی کارش!!praying

ولی تا بدین لحظه هم که بنده در خدمتتون هستم هنوز بلیط نگرفتیم و نخواهیم گرفت! چون منتظریم ببینیم شرکت چه جوابی بهمون میده.... افتادیم سر لج! قهر اون حسابدار ببخشید گه اخلاقمون هم از اون روز یه کلمه جواب اره یا نه به ما نداده... خدا شاهده این دختره عقده ای خونش حلاله! اونقدر که همه از دستش عاصی اند. فک کن روزی سه بار هم بهش زنگ بزنی٬ یا گوشی رو برنمیداره! وقتی هم برداشت میگه من وقت ندارم و بلافاصله قطع میکنه!! خدا شفای عاجلش بده!

البته من زیاد چشمم اب نمیخوره. چون اینا که همینجور میخوان ما رو سر بدوونن... از اونورم دیگه فکر نکنم بلیط گیر بیاد! اینه که به خودم وعده الکی ندادم. فقط این جمعه اینجا کنسرت ابی و امید ه٬ دوست دارم اگه ایران نتونستیم بیایم و جور نشد حداقل این کنسرته از دستمون نپره!

من و همسری یه اخلاقی داریم که اکثرا رستورانهایی رو میریم که قبلا امتحانشون رو پس دادن و زیاد اهل امتحان کردن جاهای جدید نیستیم. حالا دیگه تصمیم گرفتیم این رویه رو عوض کنیم و در همین راستا اونروز رفتیم فادراکرز که همبرگرهای معروفی داره. نکته جالبش هم این بود که همبرگر رو همینجوری بدون مخلفات میدادن دستت و خودت هر چی مخلفات دوست داشتی  و هر چقدر که میخواستی بهش اضافه میکردی.peace sign عکسش رو الان همراهم ندارم. بعدا اضافه میکنم. میخوام از این به بعد عکس بذارم! درسته عقده ای ها یی هستن که میان صفات لایق خودشون رو بهت نسبت میدن٬ ولی مهم نیست. اونروز که داشتم ارشیوم رو نگاه میکردم میدیدم چقدر خوب همه خاطراتمون و لحظاتمون ثبت شده.

کلا ما ایرانی جماعت عادت کردیم به سانسور!! ولی من میخوام اینجوری نباشم.

 کتاب "ا ب و الهول ا ی رانی" رو شروع کردم. نوشته دکتر "ع باس م یلانی" چاپش مال سال ۸۰ هستش. نمیدونم الان بازم تجدید چاپ میشه یا نه. به نظر من کتاب جالبیه و قلم خیلی خوبی هم داره. کلا کتابهای تاریخی و مخصوصا زندگینامه شخصیتها٬ درسهای خیلی بزرگی توش هست. خیلیییی چیزا رو میشه یاد گرفت و کلا دید ادم رو به سیاست و سیاست مدارها عوض میکنن این قبیل کتابها.

دیگه اینکه پارسال  اولین بارون سال٬ ۷-۸ روز قبل از این تاریخ باریده بود و هوا این موقع سال حسابی سرد شده بود و با سویشرت میگشتیم ولی امسال انگااااااار نه انگااااااار!!!! هوا همچنان صبح و عصر حدود ۲۱-۲۱ درجه است و سر ظهر هم گرمتر!

راستی من امروز قراره یه جای باحالی برم که بهتون نمیگم بمونین تو کف!شیطان

خب دیگه دوستان. امیدوارم همتون تعطیلی خوبی داشته باشین و بهتون خوش بگذره.

راستی ۱۵ آذر عید غدیره و یکشنبه است. شنبه رو هم تعطیل کردن ایا؟!! اگه اره که ما به هیچ کاریمون نمیرسیم... روز بعدش هم لابد حکومت ن ظ ا می خواهد بود!! همش میشه تعطیلی... اگه خبر دارین بگین لطفا.

 همین الان که اپ کردم دو دقیقه بعدش ۱۲ نفر انلاین میخونن. دریغ از یه سرفه!! شیرمو حلالتون نمیکنم!

وام مسکن

»
سلام دوست جونیها.

باور کنین سرم بسی شلوغه.آخ

از بس اینروزا هی پیش خودم حساب کتاب کردم که الان دیگه همسری رو هم به شکل اعداد میبینم! البته عدد ۷ که عدد شانسه منه!

جونم براتون بگه که بنده که خالتون باشم٬ هر بار خواستم یک اقدام انقلابی در جهت پولدار شدن انجام بدم٬ این همسر خان یه جورایی دست و دلمونو سرد کردن..... چیه بهم نمیاد؟ مگه من فرزند انقلاب نیستم

 مثلا خواستیم سکه بخریم٬ همسری گفته ولش کن الان دیگه بالاترین قیمت سکه است. از ۲۵۰ تومن که نمیخواد بیشتر بشه!! ما هم که خودتون میدونین دیگه چیییییییییی؟ افرین٬ حرف گوش کن! بعد از چند ماه سکه شده خدات تومن!!منتظر و دماغ ما چیییییییییی؟ بازم افرین به هوش و ذکاوتتونتشویق

هیچی دیگه.... الان خودش بیاد اینا رو بخونه کله منو میکنه! چرا که همیشه مقدار متنابهی هم اخر کار ایشون طلبکار میشن و بنده بدهکار!

این چند روزه هم هی نشستیم دو دو تا کردیم نشد ۴ تا!! به جان خودم راست میگم! هی ضرب و تقسیم کردیم و جمع زدیم و کم کردیم دیدیم نخیررررررر. نمیشه که نمیشه... که ما به این زودیها صاحب خونه ایده المون بشیم. یعنی میشه ها.. به شرطی که بدونیم حداقل یه سال و نیم دیگه اینجا حداقل با همین حقوق فعلیمون کار داشته باشیم و به عبارتی امنیت شغلیمون کامل باشه که اینم با این وضع بازار نمیشه پیش بینی کرد و مطمئن بود.

همسری میگه بیا الان عوض اینکه خونمون رو بزرگترش کنیم٬ بریم یه واحد فینگیلی دیگه هم بخریم! ولی من میگم نه! اگه منم همه پولامو بیارم بذارم واسه این کار٬ اونوقت فردا بیکار شدیم و مجبور شدیم برگردیم ایران٬ که هیچییییییییی.. علی میمونه و حوضش! به عبارتی عسل میمونه و همسرش با دو تا خونه فسقلی و بدون حتی یک فلوس برای خرید دوچرخه ای چیزی...

خلاصه که به همسری گفتم زمانی میتونه رو کمک من در زمینه خرید خونه حساب کنه که بخوایم یه خونه بزرگ و ایده ال بخریم!  من همسر بدی ام ایا؟!

بعدش هم تصمیم گرفتم که تصمیم شونصد سال پیشم رو که باز همسری باعث کنسلیش شده بود٬ این دفعه دیگه عملی کنم!! اونم اینکه پول بذارم بانک مسکن. خلاصه که اینروزا کلی داشتم فکر میکردم که ایا ۶ تومن بذارم؟ یا ۹ تومن؟ یا ۱۲ تومن؟!  اخرش هم حساب کتاب کردیم دیدیم به فرض بعد از ۶ ماه وام رو گرفتیم٬ بقیه اش چی؟  ما که زودتر از یکسال نمیتونم بقیه مبلغ رو جور کنیم. مگر اینکه یهو دلار بشه دو برابر و خونه هم قیمتش بشه نصف! شتر در خواب بیند پنبه دانه!

اینه که تصمیم گرفتم فعلا ۶ تومن بذارم و اگه بعدا خواستیم زودتر هم وام بگیریم٬ میتونم به راحتی اون کسر اعتبار رو بریزم به حساب و زودتر وام رو بدن.

امروز پولشو اماده کردم و فردا باید بریم چنج کنیم و بریزیم به حساب! ایشالله بعد از یک سال و نیم واممون اماده است!

واقعا تورم خیلی چیز بدیه. امثال میشینی پیش خودت یه عالمه حساب کتاب میکنی  و به سلولهای خاکستری بیچاره ات هم رحم نمیکنی٬میگی سال دیگه این موقع اینقدر دارم و اینقدر هم وام میگیرم و این خونه رو به مبلغ ایکس میخرم... ولی سال دیگه همون موقع که میشه تو اون پولو جمع کردی و وامو هم گرفتی و لی نمیتونی خونه رو بخری!! چرا؟ چون همون خونه شده ایکس به اضافه خدات تومن با قند اضافه!!  

اینه که شما هر چی بیشتر میدوی کمتر میرسی قیمت ارز هم که قربونش برم از زمانی که بابا بزرگ خدا بیامرزم بچه بود٬ ثابت مونده تاااااااااا الان

دیگه از این بحث دل انگیزناک که بیایم بیرون میرسیم به شرکت و کار! اینروزا خیلییییییییی دلم میخواد کارمو عوض کنم. ای خدااااااااااااااااااااا.. یعنی میشه praying با این وضع خراب بازار اصلا کار پیدا نمیشه. اگه هم موردی پیدا بشه با این حقوقهایی که همسری پیشنهاد میده٬ همشون میپرن! اخه ایشون مشاور مالی مخصوص بنده هستند!

چندین تا مورد تو این شرکت شدییییییید منو ناراحت میکنه. مهمترینش اینه که احساس میکنم دارن زرنگ بازی درمیارن. مثلا اینا برای من ویزا درنیاوردن و رو ویزای همسری هستم٬ سال اول بهم پاداش ندادن و سال دوم هم کمتر از یکماه حقوق بهم پاداش دادن٬  الان بیشتر از دو ساله که اینجا کار میکنم و حقوقم فقط ۵۰۰ درهم زیاد شده تو این دو سال!!!

تازه اینا اصولا باید برای هر کارمند هر سال یه بلیط رفت و برگشت به کشورش رو بدن با خانواده! که اینا میگن ما فقط به خود شخص میدیم و بلیط خانوادگی نداریم٬ که میدونم دارن! ولی برای زن و شوهرها زرنگ بازی درمیارن. سال اول ما اصلا نمیدونستیم همچین قانونی هست و اینا هم صداشو درنیاوردن! الان که دو سال و نیمه تو این شرکتیم فقط یه بار تیکت گرفتیم! بهشون هم که گفتیم گفتن پرونده سال اول دیگه بسته شده و نمیشه کاری کرد!!! البته منم کوتاه نیومدم و امروز دوباره همسری رو فرستادم سرشون!!

خداییش بحث تیکت نیستا..  من از این زرنگ بازی اینا لجم میگیره. هیچ وقت نمیتونم ببینم دارن ازم سو استفاده  میکنن و حرفی نزنم. بابا نا سلامتی شرکت مهندسیه و باید یه دیسیپلینی داشته باشه واسه خودش٬ نه اینکه برای هر حقت مجبور بشی بری باهاشون چونه بزنی.. کلا من من جایی میتونم کار کنم که حساب و کتاب داشته باشه. قانونش هم برای همه یکسان باشه... منجمنت تصمیم میگیره و این حرفا هم تو کتم نمیره!

خلاصه که اگه وضع بازار خوب بود٬ حاضر بودم با همین حقوق برم جای دیگه.

قبلنا میشنیدم که میگفتن ایرانی ها رو تو هیچ جای دنیا محلشون نمیذارن و تحویل نمیگیرن و کار بهشون نمیدن و اینا... ولی باور نمیکردم. اخه ما اون اولش خیلی ساده و راحت اومدیم اینجا. اینه که قدر عافیت نمیدانستم! الان که وضع بازار خراب شده دیگه عمرا برای ایرانی جماعت کار پیدا بشه. اونروز رزومه ام رو فرستاده بودم واسه یکی از شرکتهای کاریابی.٬ وقتی تماس گرفتن اول پرسید نشنالیتی؟ منم گفتم ایرانی. درکمال تعجبم گفت نه! به ایرانی کار نمیدیم!    کرک و پرم ریخت! دیگه ببین به کجا رسیدیم که برای هندی و فیلیپنی کار هست و برای ما نیست!!

همسری هم برای دو تا شرکت امریکایی اپلای کرد که اونا هم قربونش برم به همون دلیل فوق الذکر قبول نکردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینه دیگه.... اینم نتیجه همون "مرگ بر "هاست که هر جای دنیا بریم دامنمون رو میگیره!

راستی تا حالا همیشه از اینکه خانواده هامون هیچ حمایتی از نظر مالی ازمون نکردن ناراحت بودم٬ البته الانم هستم٬ ولی منکر این نیستیم که اینکه دو نفر دوتایی با هم یه زندگی رو بسازن واقعا لذت دیگه ای داره که اینروزا من و همسری داریم مزه مزه اش میکنیم.

خب دیگه دوستان از گشنگی مردم! وقت ناهارمونه. دیروز یه خورشت مرغ هندی درست کرده بودم خیلی خوشمزه بودم. برم بقیه اش رو بخورم

فعلا روز خوش.

 

دالان بهشت

»
سلامون علیکوم و رحمه الله

حال شما؟ خوبین؟ خانوم بچه ها خوبن؟

بنده الان یکعدد عسله اخمو در خدمت میباشم! اخه دیشب همسری یکمی در نقش مرهم اعصاب عمل کرده! از اون لحاظ! اخه یکی نیست بگه مرددددددددددد....................

اصلا هیچی ولش کنین. دارم براش حالا

جونم براتون بگه که کتاب" دالان بهشت " هم داره به سلامتی نفس های اخرش رو میکشه! یه ۲۰-۳۰ صفحه بیشتر نمونده! ولی من هر چی بیشتر خوندم٬ بیشتر به صحت حرف دوستان پی بردم.

نمیدونم واقعا هدف نویسنده از این کتاب چی بوده... خواسته خودزنی کنه شاید! متفکر چون از همون اول کتاب شروع میکنه به بد وبیراه گفتن به خودش و تااااااااااااااااا اخرش که دیگه خودشو کامل میشوره میذاره کنار!

" من نفهم بودم و من قدرنشناس بودم و من حسود بودم و من عقده ای بودم و من نازک نارنجی بودم و من نمیفهمیدم و ........................ "نمونه هایی از صفات گهرباری که ایشون به شخص اول کتاب نسبت داده.

واقعا برام عجیب بود. با اینکه اولش گفته که شخصیت داستان توی ۱۷ سالگی ازدواج کرده!!!!!!! خب به نظر من این رفتارا نه تنها طبیعیه بلکه برای کسی با اون سن خیلی هم پخته است!!

ماجرا از این قراره که یه دختر ۱۷ ساله با برادر دوستش که همسایشون بودن ازدواج میکنه و بعد از مدتی قبل از اینکه عروسی کنن بر اثر مشکلاتی که از نظر نویسنده تماماا ایراد و اشکالها متوجه دختره است! اینا از هم جدا میشن و دیگه دختره در فراق پسره میسوزه و هی به خودش فحش میده تااااااااااا ۸ سال میگذره و اینا دوباره با هم ازدواج میکنن!

یه نکته مشترکی که بین "دالان بهشت" با " هم خونه" بود٬ این بود که تو هر دوی این کتابها خواسته بگه مرد خوب مردی است که غیرتی باشد٬ گیر بدهد! به سر و لباس زنش ایراد بگیر! هی بگوید کجا بودی؟ چرا بودی؟ با کی بودی؟ کی رو دیدی؟ کی تو رو دید؟ و...............کلافه

واقعا و شدیدااااااااااا متاسفم برای فرهنگی که داره اینجوری با فیلم و کتاب تبلیغ میشه.

یه جایی تو صفحه ۲۷۷ کتاب! توضیح داده که دختره که رو رفتاره پسره حساس شده بوده( هر چند حساسیتش شاید بی مورد بود) برای تلافی کردن و دراوردن لج پسره٬ شروع میکنه به خوش و بش کردن با پسری که نگو شوهره از اون پسر خوشش نمیومده!! اونم فقط در حد یه سلام و علیک و گفتگوی معمولی.... بعد نویسنده اضافه میکنه: " با خودم گفتم بگذار بفهمد من چه کشیده ام تا بعد از این نگوید این فکرها احمقانه است. خدایا چقدر نفهم و کودن بودم که درک نمیکردم حس حسادت زنانه کجا و غیرت و تعصب مردانه کجا! "

دیگه به قول گفتنی تو خود از این مجمل بخوان حدیث مفصل..............

اصولا مرد هر کاری بکنه درسته و حق مسلم اش هست! ولی زن٬ باید نفهم و کودن و حسود و احمق باشه که بخواد ازاون کارا بکنه!!!!!!!!!!!!! و زن خوب کسی است که خودش به این حماقت و حسادت خودش اعتراف کند! باشد که در اخر کتاب رستگار شود و با آقای سبیل ازدواج کند! اره قربونش

از موضوع و هدف کتاب که بگذریم یه نکته خیلی مهم در مورد این تیپ رمانها قوت قلم نویسنده در بیان احساسات هست که تو این کتاب اونقدر تکراری و خسته کننده بود که واقعا حوصله ادم رو سر میبرد.  سرتاسر احساس ندامت و پشیمانی و خودزنیهای دختره بود!!! به نظر من کتابی رو که نویسنده محترم توی ۴۴۸ صفحه طول و تفصیلش داده٬ خیلیییییییییییی راحت میشد تو  ۱۴۸ صفحه تمومش کرد!

ولی فقط یه نکته جالب برای من داشت٬ اونم اینکه شروع مشکلات این دو نفر از کوه بوده! یعنی توی برنامه های کوهنوردی که با دوستاشون شرکت میکردن٬ این بحثها و مشکلات هم شکل میگیره! این دقیقا چیزیه که خود ما یعنی من و همسری اون اوایل ازدواج تجربه کردیم.

همسری قبل از ازدواج عضو یه گروه کوهنوردی بود و همه کوههای بلند ایران رو از جمله دماوند رو به قول خودشون فتح کرده بودن.٬ لذا وقتی با اون دوستان همدیگه رو میدین همش شروع میکردن راجع به کوه و تجارب و خاطرات مشترکشون حرف زدن٬ که خب طبیعتا برای من هیچ جذابیتی نداشت و تداعی کننده هیچ خاطره ای نبود و حرفی هم برای گفتن نداشتم.... و حوصله ام هم سر میرفت و هیچ وقت حاضر به همراهی نبودم. تا جایی که اسمه دوستهای همسری رو گذاشته بودم دوستهای کوهی و پشت کوهی!

خلاصه همه اون مشکلات گذشت و الان ما به این نتیجه رسیدیم که ایراد بزرگ  ماها و خانواده ها اینه که دو نفرو که تازه با هم ازدواج میکنن٬ به حال خودشون نمیذارن. هیچ فرصتی برای با هم بودن و شناخت همدیگه نیست یا خیلییییییی محدوده. مدام باید تو جمع های مختلف دوستانه و فامیلی شرکت کنین بدون اینکه طرفتون رو شناخته باشین و انتظاراتش رو بدونین.

حتی خود ما ها چون به این روش زندگی عادت کردیم٬ ناخوداگاه به همین روش عمل میکنیم و اونو طبیعی میدونیم. حتی شاید اگه ماها رو تو جمع ها شرکت ندن دلخور هم بشیم! در صورتی که توی جامعه ما که ازدواجها اکثرا سنتی و نیمه سنتی هست واقعا یه وقت کافی لازمه تا دو نفر آروم آروم با زیر و بم روحیات همدیگه اشنا بشن. به نظر من هنوز هیچی نشده شرکت دادن همسر تو جمعهایی که برای خودمون جذابیت داره٬ اصلا کار درستی نیست و هیچ وقت نمیتونیم از طرف مقابل انتظار همراهی داشته باشیم. یا بگیم تو هم باید لذت ببری و چون نمیبری ادم منزوی ای هستی! دو نفر که تازه با هم ازدواج کردن باید دور و برشون خلوت باشه. باید یه فرصت و خلوتی هم خودشون و هم دیگران به وجود بیارن تا اون دو نفر همدیگه رو بشناسن.  که اگه اون فرصته رو بهش بدیم شاید در اینده همون ادم وقتی جمع رو شناخت و تفریحاتشون رو دید خودش بیشتر از ما راغب باشه برای شرکت کردن.

و آماااااااا از بحث کتاب که بیایم بیرون میرسیم به سریالهای آبکی تی وی. در صدرشون دلنوازان!

خداییش من نمیدونم این چه بلای خانمان سوزیه که افتاده به جون این کارگردانها... اونقدر مطلب رو بسط میدن که اخر سر تو جمع کردنش میمونن! بالاخره هم که معلوم نشد اصلا زمینی بوده٬ نبوده... مال کی بوده... و هزار و یک مورد دیگه.

خب دیگه بسه! از همه عالم و  ادم امروز من ایراد گرفتم تازه دوستان میان میگن ما نه این کتاب رو خوندیم و نه این فیلم رو دیدیم٬ حالا در مورد چی نظر بدیم؟!

دیگه اینکه عسل بانو اینروزا کمی تا قسمتی دپرس میباشه! دلم تغییر میخواد... توی سبک زندگی که فعلا نمیشه تغییری داد٬ تصمیم گرفتم تو قیافه ام یه تغییراتی بدم. دیروز بعد از قرنها رفتم سالن برای ابروهام. پرسیدم برای فر کردن موها و کاشت ناخن رو هم ۱۰۰۰ درهمی باید پیاده بشم!! دیدم اون ۱۰۰۰ درهمه تو جیب مبارکم بمونه بیشتر برای روحیه ام مفیده!

اینه که بعد از اصلاح ابرو اومدم خونه و آستینای همسری رو بالا زدم! رنگ و فرچه رو دادم دستش و کله مبارک رو  رنگ مالی کرد! اینجوری شد که الان من با موهای رنگ  دم خروس!!! خداییشم عین دم خروس شده موهام!قهقهه نشستم اینجا در خدمتتون و دپرسیتم به کل نیست و نابود شده!

اخه بهش میخورد رنگش قهوه ای باشه با یه کوچولو تناژ قرمز٬ ولی رو موهای من همون رنگی که گفتم دراومده.

دیگه اینکه عروسی برادرهمسری یه هفته بعد از عید قربانه. ولی ما نمیریم! اخه هر تعطیلی که میشه ما میایم ایران و وقتی برمیگردیم یه زمانی لازمه که خستگی سفر از تنمون دربره ولی ما از فرداش باید بریم سر کار! اینه که دلم میخواد این سه روز تعطیلی عید قربان رو تو خونه باشم و یکمی استراحت کنم.در ضمن با این موها میترسم برم جایی چشمم بزنن

همسری امروز قراره بره کنفرانس. ولی من اصلا به سر و وضع اش نرسیدم!! عیب نداره بذار بره بهش بخندن تا قدر عافیت رو بدونه!

خب دیگه دوستان من برم که یه عالمه کار ریخته رو سرم.

فعلا بای


بعدا نوشت: مریم جون کجایی خانومی؟ وبلاگت رو چرا بستی؟ حتما بهم یه خبری بده. دلم میشکنه ها


بعد از اونم بازم نوشت!

اینو یه جایی خوندم خیلی باحاله. شمام بخندین.

"بدین وسیله درگذشت جهان را تسلیت گفته و مراسم یادبود متعاقبا اعلام خواهد شد
البته همراه با ختنه سوران پسر بهزادو یلدا و مادر زن سلام رامین و روشنک و سفر ماه عسل دکتر زند و حجه الاسلام مهتاب و رعنا و اتابک و
بالاخره ناکامی ستایش و خود داری از هرگونه مراسم شادی آفرین چون نابینا شده و تقصیر رعنا و فریدون و گلی است
"

فقط یه موضوعی میمونه و اون اینکه بچه بهزاد دختر بود! حالا عیب نداره. ما که تو این سریال خیلی چیزا رو زیر سبیلی رد کردیم. اینم روش!

با هم خونه- نی نی و شمس العماره یک جمله بسازید!

»
سلیییییییییم.

خوفین دوستان؟!

خاله هم خوبه.

عارضم به حضور عنورتون که این چند روزه چش و چالم چپول شده!چرا؟ از بس که کتاب خوندم! رمان "هم خونه" رو تو سه روز تمومش کردم! رمان ایرانی زیاد نخوندم تا حالا...

کتاب بدی نبود. البته خوب هم نبود! میدونین یه مقداری سوژه اش و شروع داستانش خیلی غیرواقعی و آبکی بود... پایان قابل حدسش هم همینطور! ولی نقطه قوت کتاب در بیان احساسات بود. یعنی تماما زیر و بم احساس یه دختر و پسر عاشق رو خیلیییی خوب به تصویر کشیده بود. خیلی واقعی و خوب.... مخصوصا صحبتهایی که بین شخصیت اول داستان با دوستاش٬ توی دانشگاه یا بیرون میگذشت خیلی خوب بود! کاملا حرفهای دخترانه و دلواپسیها و دغدغه هاشون رو شرح داده بود.

امروز هم "دالان بهشت" رو میخوام شروع کنم....

دیگه اینکه ما اینجا یه همکار مصری داریم که یه بچه کوچولو داره. دختره. قبلا هم یه بار اینجا گفته بودم. حالا من این بچه رو یه سال و نیم پیش یه بار تو تولد باباش تو شرکت دیدم و به نظرم اصلا قشنگ نیومد! به همسری گفتم اخه این بچه که مامانش خوش قیافه است٬ باباش هم از اون بهتر! این چرا اینجوریه؟! خیلی سبزه و لاغر بود.

حالا دو روز پیش توی فروشگاه در حال خرید بودیم که یهو همین همکارمون رو با دخترش دیدیم. وااااااای خدا نمیدونین این بچه چقدر عوض شده بود  چقدر بزرگ شده بود.....خیلیییییییییییی ناز و خواستنی شده بود. اصلا دیگه سبزه نبود. چشمای خیلیییییییی خوشگلی داشت و بیشتر شبیه باباش بود. میدوید اینور اونور و بازی میکرد.. وقتی میخندید دندونهای کوشولوش که از هم فاصله داشتن پیدا بود... خیلیییییی ملوس بود. محو بچه هه شده بودم. همسری نیز هم!

برای اولین بار احساس حسادت کردم!!!!!! تا شب با همسری در مورد اون بچه حرف میزدیم. گفتم ای عسله غافل! اگه تو هم دو سال پیش بچه دار شده بودی الان اینجوری ورجه وورجه میکرد اینور اونوربغل همسری میگه: عسل٬ فک کن ادم تو خونه اش یه دختر بچه این سنی داشته باشه ادم احساس میکنه که واقعا پدره! قهقهه

راستی این شمس العماره رو میبینین؟ به نظر من که فیلم خوبی بود...به قول همسری تلویزیون ج ا و این عشقولانه ها... فقط این دختر ش ریفی نیا اگه نبود دیگه خیلی خوب بود! واقعا نمیدونم رو چه حسابی و با چه اعتماد به نفسی این دختره اومده جلوی دوربین! خداییش خیلی بی هنره!

ولی کل فیلم یه طرف٬ این ادرس ایمیل زیور هم یه طرف!

حالا از اینا گذشته٬ فکر میکنین اخرش لیلا با کدوم خواستگارش ازدواج میکنه؟! اصلا شما اگه جای لیلا بودین با کدوم یکی ازدواج میکردین؟! اینو تو کامنتهاتون بگین. خب؟...

من که انتخابم اون سورپرایزه بود! چشم همسری روشن! البته قیافه نداره ها.. ولی خب قیافه رو ول کن.. هیجان رو بچسب! اگه سرمو هم میبریدن و میذاشتن لب طاقچه٬ محاااااااااااال بود با بهروز ازدواج کنم! اصلا از این تیپهای داش مشدی! خوشم نمیاد!

ولی فکر میکنم لیلا با پرهام ازدواج کنه....

ایشالله که مبارکشون باشه

خب دیگه همینقدر بسه. راجع به همه چیز نظر دروکردم ماشالله...

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بای

عکس: مترو + دریم لند

»
 سلام.

خوبین خاله ها؟

یعنی واقعا رو رو برم....... روی کی رو؟  روی خودمو دیگه! اگه بدونین امروز چقدر کار دارم٬ بعد نشستم اینجا دارم وبلاگ اپ میکنم....

خیلی وقته عکس نذاشتم تو وبلاگ و اینه که امروز گفتم بذار جبران کنم. در واقع این یک پست       عکس ناک! میباشه.

اول دو تا عکس از مترو. عکس اولی که واضحه و بدون شرح!

 

اماااااا عکس دومی. اون جعبه نقره ای رو میبینین ( تیوپ ماننده) توش یه چیزیه؟ بگین چی؟

 روز افتتاح مترو٬ شیخ محمد توی یه کاغذی یه پیامی نوشته برای ایندگان و گذاشتنش تو این صندوق! قراره ۵۰ سال دیگه بازش کنن

دیگه عارضم به حضور عنورتون که شنبه رو پیچوندیم و رفتیم دریم لند. اخه هوا یواش یواش داره سرد میشه و گفتیم تا افتاب هست از موقعیت استفاده کنیم  و یکمی تن و بدنمون رو ذغالی کنیم خیلی ریلکسیشن خوبی بود و خیلی فاز داد. مخصوصا که من مدام به خودم میگفتم که ممکنه این اخرین باری باشه که میام اینجا و سعی میکردم نهایت لذت رو ببرم! نه که قراره خدای نکرده طوریم بشه ها.. نه... گفتم اگه یه موقع از امارات رفتیم....

اینم عکسهای دریم لند: این اژدها ها رو چنان با سرعت از دهنشون پرت میشی بیرون که چند متری همینجوری رو اب می سری!

 

اینام که دیگه معلومه دیگه. وقتی میرسی پایین چشات این شکلی میشه

 

 

 

 خب دیگه به سلامتی ما هم فعلا موندنی شدیم! یعنی دیگه مطمئن شدیم که همسر جون حداقل تا ۶ ماه دیگه کارش سر جاشه. بعدش هم کو تا ۶ ماه. از قدیم گفتن از این ستون به اون ستون چی؟ فرجه! آآبارک الله

میدونین به همسری گفتن از تیمشون یکی دو نفرو قراره که مرخص کنن ولی همسری جزو ثابت هاست. البته خب تجربه و تخصصش هم از اون یکی ها بیشتره. همسری میگه عذاب وجدان دارم. قربون اون دل مهربونش برم منم همش نگران همکارم که منشیمونه هستم. با خودم میگم اگه منو مرخص کنن حداقل همسری رو دارم و محتاج چیزی نیستم. ولی این بیچاره چی؟! اگه بیکار بشه چی کار کنه بد وضعی شده...

دیگه اینکه خاله عسل امروز در راستای مقاصد بشردوستانه٬ رفت یه جای خفنی واسه مصاحبه. رییسش ایرانی بود! اسم شرکت یه خورده همچین غلط انداز بود و من اون اولش فکر کردم شرکته دولتیه و مال یکی از این شیخ پشم الدین هاست! اینه که میخواستم از همونجا برگردم. ولی بعدش دیدم نه. اصلا با ایران زیاد کار نمیکنن و با کشورهای دیگه کار میکنن.

ظاهرا که وضعشون خوب بود و دفتر و دستکشون هم قرطی! ولی دو تا اشکال داشت! از نظر من البته. یکی اینکه شرکت تجاری بود. من بیشتر ترجیح میدم تو شرکت مهندسی کار کنم. دوم اینکه رییسم یه شخص بود! البته همه جا رییس یه شخصه  منظورم اینه که یه جورایی از اون سیستمها بود که رییس بالا سر ادمه. نیست ما اینجا سال به سال رنگ رییسمون رو نمیدیدیم٬ اینه که بدعادت شدیم. حالا فعلا گفتم هم  من باید فکرامو بکنم و هم اونا. ببینیم چی میشه. ولی سیستمشون عند گشادبازی بودا... هر موقع خواستی بیای... هر موقع خواستی بری...مژه

وای اینقدر کیف میکنم که روزها کوتاه شده. هر روز که میرسیم خونه یه ظرف میوه از انار و خرمالو و پرتقال و اینا میارم با همسری میزنیم تو رگ. خیلی حال میده. کلا از زمستون اینشو دوست دارم.

خب دیگه.. من برم که کلی کار دارم.. دیروز که نیومدم... امروز هم نصف روزم به وبلاگ خونی و نویسی و مصاحبه گذشت.

فعلا عزت زیادبای بای

 

احساس مسئولیت

»
سلیییییییییم فراوان بر اهالی وبلاگستان.Hello

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خانوم بچه ها خوبن؟

ما هم خوبیم و مشغول کار و زندگی هستیم. اینقدر چیزای جورواجور تو ذهنمه که میخوام راجع بهش بنویسم... نمیتونم جمع بندی کنم...

اول از همه مطلبی که راجع به دوستمون هدی شنیدیم٬ باید بگم خیلی خیلییییی ناراحت شدم و شبش یه عالمه گریه کردم...

میدونین من خیلی از این قضیه میترسم. یعنی بزرگترین ترس زندگیمه و خیلی زیاد هم به این مسئله فکر میکنم. ولی اونقدر ازش نفرت دارم که حتی نمیخوام اسمشو بیارم.... چند بار خواستم بیام کامل احساساتم رو در مورد این موضوع طبیعی کامل بگم و افکارمو بریزم بیرون٬ چون بخش زیادی از سلولهای خاکستری مغزم به شدت درگیرن باهاش! البته یکمی اش هم به خاطر تنهاییه.. چون که تنهایی برادرشه دیگه... ولی خب هر بار پشیمون شدم. همیشه سعی میکنم خودمو از اینجور فکر و خیالها دور کنم ولی باز یه اتفاقی میوفته که دوباره این افکار هجوم میارن به سمت من...استرس

 ولی میدونین تصمیم گرفتم تا وقتی چیزی ۱۰۰٪ مشخص نشده بهش فکر نکنم. یعنی حتی نمیخوام به ذهنم راه بدم. پس هدی جون تو همیشه در قلب من زنده ای.

شرکتمون شروع کرده به تعدیل نیرو. چون وزارت راه دیگه مثل سابق پول نمیده. کلا بازار کار دبی به شدت خراب شده. فقط تو ابوظبی وضع خوبه که اونجا هم زندگی کردن سخته....

البته از بابت ما که مشکلی نیست. چون حتی اگه این تعدیل نیرو دامن بنده رو هم بگیره٬ برای همسری مشکلی ایجاد نمیکنه و اینه که خیالمون تا حدودی راحته. از یه طرف میگیم برگردیم ایران ولی وقتی وضعیت تحصیلکرده ها و دوستهای همسری رو میبینیم٬ یه جورایی زبونمون رو گاز میگیریم... ابله به هر حال اینم به عنوان یه گزینه برامون مطرحه

همسری میگه بیا بریم قطر! ولی من میگم نه! دیگه بسه. خسته شدم... من یا تو همین امارات میمونم و یا برمیگردم ایران... با ارتشی جماعت ازدواج نکردم که هر سال٬ هر سال٬ کوله بارم بر دوش باشم که! ولی خب بارها من این حرفا رو زدم و اخر سر٬ این من بودم که راه افتادم عین یک زن مطیع دنبال همسری

خلاصه اینجوریاس. ولی میدونین خیلییییی هیجان انگیزه. اینکه ندونی چند ماه دیگه کجایی...

اها راستی فردا دقیقا دو سال و یک ماه از اولین تجربه کاری من میگذره. دو سال پیش ۶ اکتبر بود که من وارد این شرکت شدم. البته با پارتی مستقیم مهربان همسر! حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی الکی الکی کاردار شدم! مثل فکور تو شمس العماره!

میگماااااا من اینروزا اصلا حس و حال اشپزی ندارم. کل این هفته رو فقط یه بارش رو غذا پختم٬ اونم چی؟ ماکارونی! بقیه رو بی خیالی طی کردیم...

اها تا یادم نرفته بگم٬ رفتم نتیجه ازمایش خونم رو هم گرفتما... (تو رو خدا ببخشیدا اینقدر پراکنده است. عذر تقصیر میخواهییییییم!) هیچی دیگه... خاله هم یواش یواش باید غزل خداحافظی رو بخونه. فعلا دارم رو غزلش کار میکنم.. وقتی اماده شد براتون میخونمش.

بعلههههههه بنده با این فسقل وزنم٬ کلسترول خونم بالاست! فک کنننننننننن

البته من دو سال پیش تو تهران هم که ازمایش دادم همین نتیجه عایدم شد! ولی اونموقع همه بهم گفتن که چون هر روز صبح یه دونه تخم مرغ دو زرده میخوری٬ اینجوری شدی... ولی به جون خودم بعد از اون دیگه لب به تخم مرغ نزدم... همیشه هم تو خونه روغن زیتون استفاده میکنیم. چون اهل شیرین و مرباجات نیستم٬ کره و خامه هم اصلا نمیخریم...

واقعا چرا ایا؟متفکر البته بگما.. هم کلسترول بد خونم زیاد بود و هم کلسترول خوبش! دکتر گفت که جنبه ارثی داره و چون بقیه ریزفاکتورها رو نداری و سیگاری و الکلی نیستی و سابقه بیماریهای قلبی هم تو خانواده تون ندارین٬ جای نگرانی نیست و یکمی تو رژیم غذایی رعایت کن و دارو هم نمی خواد. گفت چون داروهاشو اگه بخوای بخوری باید مدت زیادی بخوری... بعدش هم این داروها ممنوعیت قطعی در بارداری دارن... اینه که اگه این وسط یه گوگولیه فضولی پیداش بشه٬ خیلیییی خطرناکه حسن!قهقهه

اینجوری شد که نتیجه ازمایشمونو عینهو پرونده اعمالمون که خاکستریه! زدیم زیر بغلمون و بدون دوا درمون برگشتیم خونه.دکتر میگفت من خودم هم مثل توام ولی دارو نمیخورم. ولی از نظر هورمونهای کبدی هیچ مشکلی نداشتم و بزنم به تخته٬ کبدم عینهو ساعت رادو (ساعت سالهای جوانی) کار میکرد. تازه گفت حالت تهوعت هم به این مربوط نمیشه.

پس به چی مربوط میشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟  گفتش که بیشتر جنبه روانی داره... میبینین تو رو خدا روانی هم شدیم! کبد به چه دردم میخوره وقتی روانم خرابه! ها؟!

بعد گفت حتما در بچگی از یه غذایی چیزی خوشت نمیومده و به زور تو حلقومت میکردن و تو هم گلاب به روتون میشدی و این الان روت اثر گذاشته؟! قصه قشنگی بود نه؟! البته راست میگه ها... این اتفاق به کرات افتاده برای منه بیچاره باید برم خر ننه بابامو بچسبم!

راستی دیشب با بابام کلی تلفنی صحبت کردم و اینا.. یه صدقه ای داشتم که چون اینجا نمیتونستم بدم به اون گفتم زحمتش رو بکشه. بعدش هم یه خبر بد شنیدم و اون اینکه عمو کوچیکه و زنش از هم جدا شدن و دختر کوچولوی ۴ سالشون این وسط بلاتکلیف مونده......

خانواده پدری ما هم که ماشالله... مدال طلا میارن در زمینه طلاق... حالا دیگه اگه کسی بهمون دختر داد... ببینین کی گفتم... همتون ترشیده میشین بد اخلاق ها!عصبانی

البته من چون زیاد ارتباطی با این عموهه نداریم نمیدونم مشکلشون چیه. ولی اینو میدونم که اینا اصلا مناسب هم نبودن و همون اولش هم که زن عمو جواب بله رو داد٬ بنده دو عدد شاخ دراااااااااااز بر کله مبارکم روییدن گرفت!Capricorn

حالا به خودشون کاری ندارم.. . بالاخره ادم بزرگن و دارن تقاص اشتباهاتشون رو پس میدن... ولی اون دختر کوچولو چی؟ خیلی دلم براش میسوزه... دیشب خیلی ناراحت بودم و غصه خوردم. یکمی هم اشک افشانی کردم.... یاد بچگی های خودم افتادم...

اصلا میدونین چند ماه پیش که من یه بار زن عموم رو با بچه تو خونه عمه ام دیدم٬ همون روز به بابام گفتم که این بچه کاملا افسرده است. اصلا عین بچه ها بچگی نمیکرد... مثل ادم بزرگا ساکت نشسته بود و فقط فکر میکرد.... فک کن... بچه ۴ ساله... دختر عمو قربونت بره عزیییییزم.

البته من اون موقع نمیدونستم که اینا میتونه به خاطر مشکلاتی باشه که تو خونه بین عموم و زن عموم هست.. فکر میکردم به خاطر مسائلیه که قبل از زایمان زن عموم پیش اومد... اخه یکی دو ماه قبل از زایمان زن عموم٬ برادرش که رفته بود خونشون٬ تو خونه عموم اینا قرص اکس خورد و مرد! زن عموم هم از شوک اون قضیه زایمان زودرس کرد.. گفتم شاید به خاطر اون استرس هاست که رو این بچه اثر گذاشته...

به هر حال خیلی ناراحتشم. کلا من حس مسئولیتم بالاست. نیست بچه اولم! ولی دیگه اینروزا خیلی زیاد غصه همه رو میخورم. همسری میگه دیگه نباید اینقدر واسه چیزایی که کاری از دستم برنمیاد خودمو ناراحت کنم. نمیدونم....

خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر بکنه. یه چیز دیگه هم میخواستم بگم راجع به یه احساسی که جدیدا در من ایجاد شده٬ ولی دیگه خیلی زیاد شده و چشماتون الان درد گرفته. اونم بمونه واسه بعد.

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بای

 

مستشفی الایرانی

»
سلام.

اونقدرررررررررر فکرم مشغوله و پر از اگر و مگره که اصلا نمیتونم تمرکز کنم و یه پست بنویسم.... صبح تا شب مشغول فکر کردن هستم! متفکرباید اسممو عوض کنم بذارم فکور! بیشتر هم به شغلم و اینده و موقعیتمون و هزاااااااااااااار تا چیز دیگه فکر میکنم...

میدونین به شدت احساس مغبونیت میکنم!!! واسه خاطر درسی که خوندم... واسه خاطر عمری که من و همسری هدر دادیم واسه درس خوندن... میدونین نمیدونم دور و بریهای شما هم اینجوری هستن یا نه. ولی من تو دور و بریهای خودمون میبینم هر کی درس خونده٬ عقب مونده! انگاری درس خوندن یه جور عامل بازدارنده است. باعث میشه شما دیرتر راهت رو پیدا کنی.

 من میبینم هم سن های همسری یا حتی کوچکتر از اون٬ که تا دیپلم بیشتر درس نخوندن٬ وضع مالیشون از ما بهتر نباشه ٬ بدتر هم نیست... نگاه میکنم به برادر همسری٬ به پسر عمه اش٬ به پسر دایی خودم... میبینم اول ازدواجشون یه خونه گرفتن و یه ماشین در حد ماشین ما خریدن و تاااااازه عروسی های مفصل تری هم گرفتن! حسود شدم ایا..... واقعا به این نتیجه رسیدم که درس خوندن تو این جامعه کار عبثیه. فقط توقعات اطرافیان رو بالا میبره....اصلا بچه مو مدرسه هم نمیذارم بره...!!!!!!!!!! هر وقت بزرگ شد بره نهضت سواد اموزی خوندن نوشتن یاد بگیره!!  عوضش از اون اول میذارمش بره دم حجره وایسته کار یاد بگیره قهقههقهقهه

خداییش اگه بخوای درس بخونی و بعد از اون راه درامد کسب کنی و زندگیتو بگذرونی٬ کلاهت پس معرکه است... همه میان رد میشن و تو میمونی درجا میزنی.... حسی که من اینروزا به شدت باهاش درگیرم ادمی که میخواد درس بخونه٬ اگه بخواد تو زندگی به یه جایی برسه باید ابوی مایه دار گرامی داشته باشه که مفت و مسلم همه چی رو براش فراهم کنه. نه مثل ماها که.....

بگذریم از این حرفا...

ریسمون از شرکت رفت و اونروز یه گودبای پارتی براش گرفتیم. به سلامتی راهی استرالیا شد. البته گفت قبلش یه تور یکماهه دور دنیا میره مژه

جمعه عصر هم با همسری رفتیم مارینا واک. از اونجا هم رفتیم خونه دوستامون و شام اونجا بودیم و کلی با هم حرفیدیم و سیاستهای شرکت و وضعیت اینده رو نقد و بررسی کردیم.

توی واک بودیم که یه مغازه داره انواع اکسسوریزهای باحال داره و من یه بار یه جفت گوشواره از اونجا گرفته بودم که خیلی ناناز بود. دیدم گردنبند اونو چون یکی مونده تخفیف زده. همسری هم برام خریدش. برای تیپ زمستونه کم داشتم....

دیروز هم که شنبه باشه٬ از صبح رفتم بیمارستان ایرانی و برای یه کار نیم ساعته دقیقا دو ساعت و نیم معطل شدم....کلافه سیستم ایرانی همه جا همینه.... اخه نمیدونم اشاره کرده بودم یا نه٬ که من همیشه وقت و بی وقت حالت تهوع دارم.... الان چند ساله که این مشکل رو دارم و چند بار هم پیگیری کردم و نتیجه ای عاید نشده.

دختر خالم هم تا حدودی این حالتها رو داشت٬ البته کمتر از من. یه دکتری تو گرجستان بهش گفته بود که میتونه مشکل از کبد چرب باشه. اونم تو تهران ازمایش داد و معلوم شد همینه. حالا منم گفتم برم یه ازمایشی بدم. شاید این حالتهام به همین دلیل باشه.

خلاصه که صبح رفتم بیمارستان. اول واسه شماره گرفتن (اخه مثل بانک باید شماره بگیری بعد وقتی نوبتت شد بری بگی برای چه دکتری ویزیت میخوای و تازه ویزیت بگیری) خلاصه اون دستگاهی که شماره میده خراب بود و اونا هم نمیکردن دستی به مردم شماره بدن! انبوهی از جمعیت اونجا ایستاده بودن و اونا هم بیکار.... تا اینکه بعد از ۲۰ دقیقه ای دستگاه درست شد و مردم انچنان حمله ور شدن به دستگاه که من برای حفظ جونم  چسبیدم به دیوار و اونجا سنگر گرفتم خلاصه یه اقایی دلش سوخت و در راه خدا یه شماره هم به ما داد... بعد دوباره نیم ساعت نشستیم تا نوبت بشه بریم ویزیت بگیریم. رفتیم جلوی اتاق دکتر ۵ دقیقه نشده بود که نوبتم شد.

بعد برگه ازمایش رو بردم واسه بیمه. اونجا سیستمشون قطع بود و نمیتونستن بفرستن واسه بیمه! دوباره یه نیم ساعت وایستادیم تا وصل شد و فرستادن. بیمه جواب داد که فرم کامل نیست و ببرین دکتر کاملش کنه!!! دوباره بردم برای دکتر که دیدم دکتر رفته بخش به مریض هاش سر بزنه! الان نگاه نکنین میخندما... اونجا کم مونده بود بشینم وسط عر بزنم! دوباره ۲۰ دقیقه منتظر شدم دکتر اومد و نوشت.... بردم پذیرش و دوباره فرستادن واسه بیمه... دوباره نیم ساعت بعد بیمه جواب داد.... رفتم تو ازمایشگاه. خانومه اومد ازم خون بگیره٬ همکار کناریش هم داشت از یه بچه خون میگرفت که اون بچه چنان جیغ های بنفشی میکشید که کم مونده بود من زهره ترک بشم!استرس خانومه منو همونجوری با دست کش بسته ول کرد و رفت کمک همکارش!!!!!قهقهه خلاصهههههههه این بود ماجرای بیمارستان رفتن ما. توبه کردم دیگه اگه بمیرم هم بمونم تو خونه بمیرم و اینقدر خودمو عذاب ندم!

تازه امروز هم باید میرفتم نتیجه رو میگرفتم که یادم رفت!whistling

عصر دیروز هم همسری گفت بیا با مترو بریم امارت مال٬ ببینیم بالاخره حاصل زحماتمون چی شده. خلاصه رفتیم و موقع رفتن تا خود امارت مال سر پا وایستاده بودیم... کمرم شکست! ولی مترو خیلی خوشگل شده بود. مخصوصا ایستگاه الاتحاد و خالد بن ولید که تم خاک و اب داشتن و طرحشون عربی بود.

امشب هم باز قراره بریم مارینا واک! اخه یکی از همکارامون که تا حالا چندین بار ما رو جاهای مختلف مهمون کرده٬ الان داره از دبی میره و ما هم گفتیم یه شب مهمونش کنیم.

البته خودم بیشتر دوست دارم بخوابم تو خونه و دلنوازان رو ببینم. کلا اینروزا زیاد دل و دماغ ندارم...

خب دیگه... فعلا عزت زیاد بای بای

 

 

حرفهای ته دلم...

»
نمیدونم چرا همینجوری دلم خواست بنویسم...

دلتنگ ایرانم...

دیگه خیلی دلم هواش رو کرده...

اونروز با جاری رفته بودیم میوه فروشی تا من نارنگی بخرم. اخه خیلی نارنگی دوست دارم.. عاشق نارنگی های سبز و کال این فصل هستم٬ تو مغازه سبزیهای مختلف رو چیده بود... سبزیهای تر و تازه.. خوش رنگ و خوشبو.... یاد اونروزا افتادم که هر روز صبح میرفتم سبزی میخریدم اخه من نقطه ضعف عجیبی در مقابل سبزی دارم... واقعا زندگی ارزش اینهمه بدو بدو رو نداره... ارزش اینو نداره که خودتو از این دلخوشیهای کوچیک محروم کنی...

واقعا دلم میخواد برگردم...

البته جای بسی خوشحالی داره... چون انچه مسلم است اینکه  تا سه ماه دیگه تکلیف مشخص میشه... یا میریم ابوظبی!!!! یا برمیگردیم ایرانبغل به هر حال تغییره دیگه... هر دو حالتش خوبه. خوبتر اینکه حتی اگه مورد اول اتفاق بیوفته و ما بریم ابوظبی٬ دیگه بیشتر از یک سال و یا نهایتااااااا یک سال و نیم نمیمونیم و برمیگردیم البته امیدوارم...praying

چون مهاجرهای زیادی رو دیدم که سالها اینجا بودن و هر سال هم همین حرفو میزدن..

همسری امروز میگه میخوای بریم ونزوئلا!!!! میگم همون مملکت چ ا وز منظورته دیگه؟! میگه اره

میگم نه ممنون. اهمدی نزاد رو ترجیح میدم! خوش تیپ تره 

اومدم تهران یه پرس و جویی از قیمتهای خونه کردم. بد نبود. میتونیم یه خونه بزرگ بخریم و البته بدیمش واسه رهن کامل و پولشو بذاریم رو پولمون. ولی اگه بخوایم خودمون بیایم بشینیم توش٬ یعنی پول رهن اش رو جور کنیم و یه ماشین خوب هم بخوایم بخریم٬ حداقل یه سال دیگه باید وایستیم اینجا و کار کنیم...

اول برام خیلی مهم بود... ولی الان دیگه نیست!!!!

 مهم نیست که حتما یه خونه بزرگ از خودمون داشته باشیم... حتی همسری اگه یه ماشین خوب عسل پسند! بخره و یه خونه بزرگ هم رهن کنه من حاضرم برگردم... که در حال حاضر میتونیم اینکارو بکنیم... یه خونه کوچیک هم داریم که میتونیم بعدا بزرگش کنیم... اخه ادم اگه همه خواسته هاشو الان به مرحله عمل برسونه٬ اون وقت تا ۵۰ سالگیش چی کار کنه؟!I don't know - New!

البته مامانم به این افکار من میخنده... امان از حرف مردم.......

نمیدونم چرا همه تصورشون اینه که ما چون دو سال اینجا کار کردیم٬ الان باید بریم نصف ایران رو بخریم!!! میدونم که اگه الان بیام٬ این حرفا اعصاب معصابمون رو خرد میکنه...

نمیدونم....

خوشحالم که تو هر شرایطی همسری کنارمه... بودنش بهم ارامش میده...

امروز شاید بریم ابوظبی....

برامون دعا کنید...

 

 

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com