--> آشیانه عشق من و آقای همسر

»
چشم امیدمون به امشبه تا ببینیم چه سرنوشتی برامون رقم میزنن!!! 

ایشالله که امیدمون ناامید نمیشه....  انشالله....

»
یه نوشته عادی و اینهمه برداشتها و قضاوت‌ها. آدم متاسف میشه. .. به هر حال قبول دارین که وظیفه اصلاح و تربیت و حتی متقاعد کردن دیگران بر عهده ما نیست.ما اگه زرنگیم کلاه خودمان رو بچسبیم هر کی ناراحت میشه نخونه و خودآزاری نکنه...

بگذریم. اومدیم تبریز.همسر کار داشت ما هم دیدیم هوا آلوده است مام شال و کلاه کردیم و راه افتادیم.خلاصه که تا اطلاع ثانوی اینجاییم و داریم نفس میکشیم.

انقلاب

»
همسر سه روز رفت استانبول و دیروز برگشت. میگفت خیلییی ترافیک بود

قبل از اینکه اسباب کشی کنیم به این خونه، میخواستم خونه رو کاغذ دیواری بزنم و الان دو ساله نزدم!!! در یک اقدام انتحاری در عرض سه ربع!!! برای اتاق تارا و اتاق خودمون و پذیرایی ، کاغذ انتخاب کردم!! به عبارتی پسر خالم انتخاب کرد!!!! اخه کاغذا رو از اون خریدیم. خودش وارد کننده یه برند کاغذ دیواری کره ای هست و عمده پخش میکنن ولی خب به فامیل میده اگه بخواییم. کاغذی که تو سهروردی هر رولش رو میدن 350-380 من خریدم 210 !!!!!!!! مفت! خلاصه که الان کلییییییییییی خونمون تغییر کرده. اونقدر هم رو کاغذ پذیرایی دو دل بودم که حد نداشت ولی الان اوووووووووونقدر خوشگل شده... دقیقااااااا اون چیزی که میخواستم. خیلی قشنگ شد...

هر چی هم ظرف و ظروف و لیوان و فنجون لب پر شده و از چشم افتاده!! داشتم همه رو جمع کردم و ظرفای مهمون رو گذاشتم که دیگه دم دستی استفاده کنم و رفتم یه ست جدید واسه مهمون گرفتم. اینقدر حس خوبی میده به ادم...

خلاصه که انقلاب کردم...

میمونه تعویض مبلای راحتی و میز ال سی دی و تخت خواب تارا و تغییراتی در حمام ...!!

و این لیست ادامه دارد!

اینو یادم رفته بود بگم... همون روزی که همسر شب میخواست بره ترکیه، جناب دزد اومده شیشه بغل ماشینمون رو شکسته! جلوی شرکت همسر!!!!!! فک کنننننن.... تو خیابون به اون شلوغی.... شکر خدا نتونسته در رو باز کنه و چیزی نبرده... خدا رحم کرد....

خریدانه

»
اینروزها که میگذرن روزایی هستن که منتظرشون بودم.... چراش بماند ولی خیلی خوشحالم و حس خوبی دارم.. خیلییییییییییییییییییییییییی......

همین اول کاری هم بگم که این پست یه پست کاملا خانومانه پر از خرید و این چیزاس...!

روازمون تند و تند میگذرن... واقعا به قول دختر خالم هر سال دریغ از پارسال! پارسال اینقدر بیکار بودم میشستم بافتنی میبافتم! تارا رو کلاس میبردم.... اما امسال اصلا نمیفهمم روزا و هفته ها چطور میگذرن... تاسوعا و عاشورا هم خونه بودیم و پدر و دختر هر دو سرفه میکردن و مشغول استراحت بودن. تارا هم بی اشتها شده بود و هیچی نمیخورد. خوشبختانه چون از اول بچه خوش اشتهایی بوده من هیچ وقت مشکلی با غذاش نداشتم ولی یه وقتایی که بی اشتها میشه تاااازه میفهمم بعضی مامانا چی میکشن با بچه های بدغذاشون... البته خوشبختانه دو تا غذا رو حاضر بود بخوره. آش و عدس پلو با کشمش!

چهارشنبه عصری رفتیم یافت اباد. میخوام تخت تارا رو عوض کنم. تختش نوزادیه و هر چند هنوز کاملا جوابگو هست ولی ویرم گرفته بود عوض کنیم. یه سری تخت بود که پایینش حالت کتابخونه و میز تحریر بود و پله میخورد میرفت بالاش تخت خواب بود. به نظرم چیز خوبیه. فضای کمتری میگیره. حالا گفتم بذار یه سال دیگه صبر کنم سال دیگه یه دونه از اونا واسش بگیرم که حالا حالا ها بتونه استفاده کنه... شما چی میگین؟

عوضش یه دست مبل ال شکل راحتی پسندیدیم که ترک بود. خیلی ساده و جمع و جور. حالا میخوام این نیم ست راحتیم رو که از دبی اوردم رو با میزش رد کنم بره بریم اونا رو بخریم... کسی مشتری نیست؟!

دیگه اینکه فرش اتاق تارا هم از این فانتزی عروسکی هاست. اونو هم میخوام رد کنم همسر میگه چون الان دیگه بیشتر وقتش رو تو اتاقش میگذرونه واسش یه قالیچه دستباف بگیریم. اینا پلاستیک اند! نمیدونم باز.. از یه طرف میگم واسه اتاق بچه شاید قالیچه قشنگ نشه. از یه طرف میگم قشنگی رو ول کن فرش طبیعی رو بچسب... حالا اونم سپردم  واسم چند مدل بفرستن انتخاب کنم.... اخه عموی پسر خالم فرش فروشه. ما دیگه قدم رنجه نمیکنیم بریم تا بازار...!

دیگه جونم واستون بگه دیروز هم یه سر رفتیم گلستان. واه واه واه.... ایشششششششششش... کاپشن بچه گانه از این مدلهای بادی!! 480 هزار تومن!!!!!!! من واسه خودم هم این قیمت نمیخرم.. برو بابا..... واقعا قیمت لباس بچه خیلی مسخره است. من واسه تارا یه کت بافت و یه کاپشن چرم از ترکیه خریدم. حتی تو عکس هم تنش بود. فقط مشکلش اینه که کوتاهه و پهلوهای بچه رو نمیپوشونه. حالا گفتم همسر که اخر هفته باز داره میره ترکیه واسش یکی از همین بادی ها بخره....

اخر هفته هم همسر میره و ما تهنا میمونیم. البته بابام میاد پیشمون.

راستی یه دستگاه تصفیه هوا گرفتیم واسه خونه. خیلی خوبه. به نظرم برای هر خونه ای لازمه.

کلاس گریم ام هم این ترمش تموم شد و من بنابه دلایلی نمیخوام ترم دیگه رو ثبت نام کنم. راستش تو ایران متاسفانه همه تعهدشون تا وقتیه که مشتری رو بکشونن دفترشون.. بعدش دیگه سعی میکنن تا جایی که میتونن از سر و ته کار بزنن. بجای اینکه بگن بذار یه چیزی بیشتر از انتظار یادشون بدیم که اینام برن واسمون هنرجوهای جدید بیارن...

 راستش دوره مون 5 ترم هست. هر ترم هم 4 جلسه سه ساعته. یعنی هر ترم میشه 12 ساعت اموزش. ترم اول که خب صبحها بود کلاسمون. ترم دوم گفتن مربی تون نمیتونه اون ساعت بیاد کلاس میشه واسه بعد از ظهرها.. گفتیم باشه... بعد شروع کردن که چون الان دیگه هوا زود تاریک میشه کلاساتون به جای سه ساعت بشه دو ساعت. باز ما گفتیم باشه.. با این حساب ترممون باید بشه 6 جلسه دوساعته دیگه.... میگن نه! اللا و بلاا ترم همون چهار جلسه است. این ساعتهای جبرانی رو وقتی ترم 5 تون تموم شد بهتون میدیم!!!!!!! بابام جان خب شاید کسی نخواد 5 ترم رو کامل بیاد. اگه اینجوریه که میگفتی از اول یه دوره 5 ماهه و پولش رو یه جا میگرفتی. وقتی میگی ترمیه و هر ترم شهریه میگیری دیگه معنی نداره  جبرانی اش رو بذاری 5 ماه دیگه!!!!  والله....

کلاسش خوب بود. مربی اش هم خیلی خوب بود ولی به خاطر همین رفتارشون خوشم نیومد... تازه پنجشنبه عصر هم اصلا زمان مناسبی نیست.. ادم یا جایی دعوت میشه یا کار داره .. اینه که دیگه نمیخوام ادامه بدم. ولی تا اینجاش خیلی خوب بوده و خوب استفاده کردم. حالا میتونم عروس درست کنم... هر کی خواست درخدمتیم...

دیگه همینا دیگه. فعلا برم تا تارا خوابه منم یه چرتی بزنم. اگه در زمینه خریدهایی که گفتم کسی نظری داره لطفا بگه.

تا بعد..

بای.

تولد سه سالگی

»
 دیروز تولد سه سالگی عروسک کوچولوی ما برگذار شد. امسال فقط دوستای همسر رو دعوت کرده بودیم که همشون بچه هاشون سن تارا هستند. به جرات میتونم بگم تولد امسال خیلیییییییییییی خیلیییییییییییییی بیشتر از دو سال گذشته بهمون خوش گذشت.

اولا که تارا خودش کاملا دیگه مفهوم تولد رو میفهمه. به بچه ها میگفت بیایین ببینین تولدم تو یخچاله! منظور کیک تولدش بود..!

دوستامون هم همگی پایه... کلی زدیم و رقصیدیم. بچه ها که کیففففففففف کردن. کلی رقصیدن و خندیدن و بازی کردن و اخرش هم همشون یکی یه دور شمع فوت کردن و کیک بریدن! با برف شادی هم عشققققق کردن....

تارا هم که خاااااااااانوم... با اینکه بچه ها تقریبا اتاقش رو نابود کرده بودن ولی هیچ اسباب بازی ای رو از دست هیچ بچه ای نگرفت و هیچ گریه و بداخلاقی ای نداشتیم. ماشالله امسال دیگه عاقل شده بود! اخر سر هم که کادوها رو باز کردیم یکی یکی میرفت کادو دهنده رو بوس میکرد... کلی هم قر میریخت واسمون.

وای فیلمش اونقدر خنده داره که حد نداره... 6 تا بچه بودن و با وجود 6 تا بچه کوچک ما تقریبا هیچ عکس خانوادگی ای نداریم! تو همه عکسا حداقل 4 تا بچه حضور دارن....

نکته دیگه اینکه بنده امسال برای اولین بار بدون حضور مامانم مستقلا! تولد گرفتم.. تازه برعکس هر سال که غذا از بیرون میگرفتیم امسال غذا رو هم خودم پختم همه که کلی تعریف کردن و خودم هم راضی بودم. فکر میکردم پذیرایی و اینا بدون کمک سخت باشه ولی با حضور پررنگ همسر مثل همیشه هیچ سختی ای احساس نکردم. خلاصه که بعد از مراسم حس خیلی خوبی داشتم.

مثل پارسال و تقریبا مثل همه مهمونیام نه میوه، نه کیک و نه غذا، هیچی تو طول مراسم نتونستم بخورم و باز ساعت 1 شب داشتم غذا میخوردم با نوشابه و سالاد! مهمونا رو ساعت 11 تقریبا به زور بیرون کردیم!! ولی از درد پا و شونه مگه خوابم میبرد...

امسال دیگه نه فیلمبردار اوردیم . نه حتی کیک سفارش دادم! یه کیک اماده ساده گرفتم و چون تم تولدمون دورا بود عروسک دورا و دوستاش رو چیدم روش و به نظرم خیلی هم شیک شد. خلاصه که ساده گرفتیم و بیشتر لذت بردیم.

جالب اینکه موقع بریدن کیک چاقو رو که اوردم تارا گفت میخوام با چاقوی خودم ببرم! تو ست اشپزخونه اش یه چاقوی پلاستیکی کوچک اندازه یه انگشت داره! خلاصه براش اوردیم و خانوم خانوما کیکش رو با چاقوی خودش برید کادو هم همه براش اسباب بازی اورده بودن به جز یه نفر و خلاصه کلی خوش به حال بچم شد.

اینگونه شد که کوچولوی ما یکسال دیگه هم بزرگتر شد.

خدا همه نی نی ها رو سالم و زیر سایه پدر و مادر نگه داره...

سفرنامه

»
سلام به همه دوستان.

ما روز دو شنبه بلاخره بعد از 18 روز برگشتیم سر خونه زندگیمون! اخراش دیگه حسابی دلم واسه خونمون تنگ شده بود...

اما سفر که بعضیا سوال کرده بودن...

برای سفر زمینی باید ماشین رو کاپوتاژ کنین که حدود 400 هزار تومن هزینه داره و یکسال هم اعتبار داره. ما از مرز بازرگان رفتیم. کاملا امنه. اتوبانش هم بسیار خوب با اسفالت عاااااالی  و بدون چاله چوله و بدون ترافیک و دوربین و پلیس!

در مورد شهرش هم ما ارزروم رفتیم که همونطور که گفتم شهر خیلی اروم و قشنگ و امنی بود و مشکلی نداشت. ولی ظاهرا شهرهای کرد نشینش مثل اغدیر که ایرانیا زیاد هم اونجا میرن کمی وضع امنیتش جالب نیست  ولی ما تو ارزروم هیچ مشکلی نداشتیم.

در مورد بنزین و گرون بودنش هم ما یه بار تو بازرگان باک رو پر کردیم و رفتیم و چهار روز هم اونجا گشتیم و همههههه جا رو هم با ماشین میرفتیم و باز برگشتیم تو بازرگان بنزین زدیم. یعنی چون شهر کوچیک و بدون ترافیکه و مسیرها به هم نزدیکه مصرف چندانی ندارین...

دیگه عرض کنم در مورد زبان ترکی سوال کرده بودین خب طبیعتا  ادم هر جا میره زبان اونجا رو بلد باشه بسی راحتتر خواهد بود ولی با این وجود اگه زبان ندونین عوضش جی پی اس! داشته باشین و یا هر مسیری و هر مقصدی و هر شاپینگ و رستورانی که بخوایین رو امارش رو از تو اینترنت دربیارین، در اینصورت ترکی بلد نباشین هم  مشکلی نخواهید داشت. هر چند که مردم بسییییییییییار مهربون و خونگرمی داره که مخصوصا ایرانیها رو خیلی دوست دارن ولی خب  در مورد زبان ،واقعا انگلیسی بلد نیستن حتی تو هتلها!

دو تا هم مرکز خرید بزرگ داره که همه برندهای ترک و تعدادی غیر ترک داره و میتونین جانانه خرید کنین. قیمتها هم که به نسبت تهران واقعا مفت! هر چند وقتی ما رفتیم دیگه جنسای تابستونی رو جمع کرده بودن و زمستونی و پاییزی بود که خوب چون کالکشن جدید بود طبعا حراج هم نداشت و من مثلا بیشترین حجم خرید خودم و تارا رو از ال سی وایکیکی کردم که اصلا حراج نداشت. ولی بازم گرون نبود. ولی مثلا کوللزیون حراج بود. بعدش اومدم قیمتها رو با ال سی تبریز مقایسه کردم تو تبریز همه قیمتها دو برابر به اضافه 3 الی 10 هزار تومن ارزش افزوده بود!!

هتلمون رو هم از اینترنت پیدا کرده بودیم و از طریق کردیت کارت رزرو کرده بودیم که با اینکه سه ستاره بود( نمیدونم اونجا اصلا ستاره های بیشتر هم داره یا نه؟!) ولی بسیاااااااااااااااااااااااار زیاد از هتل 4 ستاره  ای که استانبول رفته بودیم بهتر بود. خیلییییییییی تمیز و با صبحانه به مراتب  مفصل تر از 4 ستاره استانبول. برای 3 شب 900 تومن دادیم با صبحانه که خب هتل ارزونتر از اینم هست. گرونتر از اینم هست. ولی من خیلی خیلی راضی بودم از هتلش و اگه دوباره بریم قطعا همونجا میرم.

این از سفر که واقعا تجربه خوبی برامون بود و تصمیم داریم اگه خدا بخواد تعطیلات عید رو هم بریم ترابزون!

پنجشنبه هفته دیگه هم قرار بود عروسی پسر خاله باشه و من مونده بودم چطوری دوباره بکوبم برم که به دلایلی عروسی عقب افتاد و میخوام جمعه هفته دیگه یه تولد خیلی کوچک  قبل از ماه محرم واسه تارا بگیرم.فردا هم ترم جدید کلاس گریمم شروع میشه و خلاصه دوباره حساااابی سرم شلوغ شده.

این مدت که نبودم دو تا از دوستای گل وبلاگیم ارزو جون و لبخند عزیز هم عزادار شدن که از همینجا بهشون تسلیت میگم و امیدوارم خداوند بهشون صبر بده

اینم چند تا عکس واسه حسن ختام.

مراسم عید قربان

 

سفر

»
الان 10 روزه که تهران نیستیم و بابت کارای همسر احتمالا یک هفته دیگه هم موندگار باشیم... بیشتر از تعطیلات عید یعنی!

چهار روز ترکیه بودیم. شهر ارزروم.دیشب برگشتیم. شهرش رو خیلی پسندیدم. شهری کوچک و کم جمعیت. 400 هزار نفر.... هوای تمیز. اسمون ابییییییییییی. بدون ترافیک و با تمامی امکانات رفاهی.... خیلییییییی خیلییییی خوش گذشت. کلی هم خرید خونم رو تنظیم کردم.تو دو تا مرکز خرید بزرگش تقریبا همه برندهای ترک موجود بود.کلی هم باقلوا و نون سیمیت خوردیم! ایضا کباب ترکی.....اولین تجربه سفر زمینی خارج از کشورمون بود. خیلی خوش گذشت و کلی خاطره خوب برامون موند. تارا هم حسابی کیف کرد.

ایشالله برگشتم تهران سر فرصت مفصل تر مینویسم....

»
دستام نمیدونم به چی حساسیت داده و میخارید! دیروز رفتم دکتر یه پماد داده بهتر شدم.

من جزو ادمایی هستم که متاسفانه زیاد عرق میکنم و همیشه با این قضیه مشکل دارم. مخصوصا در روزهای خاص ! که انگار یهو چند برابر بیشتر میشه....جدیدا یه کرم از داروخانه گرفتم به اسم "طلسم" که راضیم ازش. یه بار بعد از حموم میزنین  و تا حموم بعدی نیاز به استفاده مجدد نیست. قیمتش هم 20 تومنه. دیروز هم دکتر کرم دئودورانت "بتیس" رو  بهم پیشنهاد کرد که چون تو ترکیباتش الومینیوم داره باعث میشه کمتر عرق کنیم.اینم فک کنم 6500 بود قیمتش. ولی هنوز استفاده نکردم. گفتم بنویسم اینجا شاید به درد کسی بخوره. البته بهترین راه رهایی!! همانا بوتاکس زیر بغله که باعث میشه 8 الی 12 ماه کاملا راحت بشین ولی بعدش باید مجددا تزریق کنین که من فعلا قصد ندارم سراغ این روش برم.

مامانم هر روز تو گوشم میخونه بیایین تبریز بمونین.. چیه تو تهران الوده موندین؟! همسر هم که به خاطر کارش از خدا خواسته... نمیدونم؟!

دیگه اینکه از جمعه این هفته به مدت دو هفته مسافرت خواهیم بود!! عیده!! اول تبریز و بعدم زمینی با ماشین خودمون ترکیه. ایشالله اگه عمری باقی بود با سفرنامه خدمت میرسم.

فعلا بای

سام علیکم...

»
سلام.

همین الان که دارم اینا رو مینویسم، یه خروار لباس اتو نشده و یه عالمه هویج خرد نشده دارن اسم منو فریااااد میزنن، ولیییییی... من یه هیس! بهشون گفتم و اومدم که براتون بنویسم...

در تمام عمرم هیچ وقت به این اندازه سرم شلوغ نبوده و کمبود وقت نداشتم... حالا موندم دلیلیش بچه داریه یا نبود کمک و یا مسافرتهای تقریبا هفتگی همسر به تبریز! که البته مورد دوم و سوم که یه جورایی علت و معلول همدیگه هستن خیلی تو این وضع موثر بوده و هست....

از اول تابستون همسر مرتب تبریز میره به خاطر پروژه جدیدی که اونجا گرفتن و ما هم یه وقتایی باهاش میریم  مثلا یه بار 10 روز موندیم...و البته بیشتر وقتا نمیریم و تهنا میمونیم... که همسر هم نهایتا دو روزه برمیگرده. البته دیگه کم کم به این فکر افتادم که یا همسر قید این پروژه و یا حتی این شرکت رو بزنه و بشینه ور دل من! که زهی خیال باطل یا اینکه من جمع کنم برم چند صباحی هم تو تبریز زندگی کنم تا همسر یکم کاراش رو سر و سامون بده. اصلا تحمل این رفت و امدها رو تو سر سیاه زمستون ندارم!

دیگه جونم براتون بگه میمونه یه اخر هفته که اونم پنجشنبه ها از 10 صبح تا ساعت 1 کلاس گریم سینمایی دارم و خسته و هلاک میرسم خونه و دیگه فقط یه جمعه است و یه خرواااااااااااااااااااااار کار نکرده و هزاااااااااااااار جای نرفته!!!! دیروز از صبح کار کردیم تو خونه تااااااااااا 8 شب! ظهر هم در کشوی کابینت کنده شد و افتاد رو پام و انگشت کوچیکه ام رو پوکوند و الان انگشتم رو زدم زیر بغلم نشستم اینجا....!

ساعت 8 شب همسر گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم که گفتم منو برسون میلاد نور و در نتیجه در کمتر از یکساعت یه مانتو خریدم! که جزو سریع السیر ترین خریدهای عمرم محسوب میشه...

تارای گلم هم یه بلایی شده  که نگو. میگه مامانی کابینت افتاد رو پات اوف شدی؟ میگم اره.. میگه قویبونت بشم! مگه نگفتم نرو اشپزخونه خطرناکه....

امروز بازومو نشون میده میگه میخوام دست مامانی رو گاس=گاز بگیرم! میگم خب منم میخوام دست تو رو گاس بگیرم... میگه نهههههههههه... میگم پس تو هم نه! از بس تنش میخاره میگه باشه تو بیا دست منو گاز کوچولو بگیر تا بعدش من مامانی رو گااااااااااااااااااااااااس بگیرم!!!

خلاصه که دلیل ننوشتنم ذیق وقت است و بس. در ضمن جا داره از معدود دوستانی!! که به یادم بودن و حالم رو پرسیدن تشکر کنم.

فعلا بای

 

مهد

سلام.

روز همگی به خیر...

یه راهنمایی  میخواستم از مامانایی که بچه هایی به سن تارا دارن...

من میخوام روزی 3-4 ساعت تارا رو مهد یا جایی بذارم بره هم یکم بازی کنه و بهش خوش بگذره، هم من یه تایم ازادی داشته باشم. یه مهد نزدیک خونه بود رفتم، ولی میبینم کلا برنامه مهد ها با بچه من جور نیست. میگن 8 صبح بیار تا 12:30 که میشه نیمه وقت و تمام وقت هم تا 5 بعد از ظهر...

میگم باشه من پول تمام وقت رو میدم ولی بچه رو از 11 میارم تا 2. میگن باشه ولی بعد که برنامه شون رو میپرسی میگن بازی و نقاشی و کاردستی تا 11:30 بیشتر نیست، بعدش ساعت 12 بهشون ناهار میدیم و از 1تا3 برنامه ها خواب و استراحته!!! خب طبیعتا بچه ای که زودتر از 8 صبح بیدار شده رفته مهد میتونه ساعت 1 بخوابه ولی بچه ای که 10 صبح بیدار میشه دیگه اونموقع خوابش نمیاد!! از طرفی اصلااااااااااا نمیخوام از الان که یه فسقل بچه است ساعت 7 و 8 صبح بیدارش کنم. حتی اگه اینکارو هم بکنم کل روز بداخلاق و کسله و ساعت 11 یهو غش میکنه میخوابه!!

میخواستم ببینم واقعا همه مهد ها همینجوریه برنامه شون؟؟؟ تااازه تو هر کلاس گفت 18 نفرن!!!!!!!!

جایی نیست که تو این تایمی که من میخوام برای بچه ها برنامه های شاد و سرگرم کننده داشته باشن؟ البته برای سال دیگه موسسه رنگین کمان ثبت نامش کردم که برنامه شون از 12:30 شروع میشه تا 6 عصر و  خیلی عالیه ولی برای امسالش نمیدونم چیکار کنم؟!