--> آشیانه عشق من و آقای همسر

»
یعنی واقعا داره برف میاد یا من دارم خواب میبینم؟!!!

سرشلوغی

»
اینقدر روزا تندددددددددد میگذرن که ادم وقت سر خاروندن نداره. نمیدونم واسه من اینجوریه یا واسه همه. پارسال چقدر وقت ازاد داشتم کلی نشستم بافتنی بافتم اما امسااااااال!

از اول پاییز هم که یا تبریز و مسافرت و اینا بودیم یا اینجا در حال اعمال تغییرات مختلف در خونه و دکوراسیون که اونم کار وقت گیریه و خلاصه همه اخر هفته هام از وقتی یادمه در حال بدو بدو بودیم.

این مسافرتهای تبریز هم باعث میشد تارا اخلاقش از اینرو به اونرو بشه و منو میکشت! در نهایت به این نتیجه رسیدم که این بچه از تنهایی تو خونه حوصله اش سر میره و همش بازی میخواد.. منم که خدای حوصله!!! یعنی حاضرم جونمو بگیرن ولی نگن بیا خاله بازی یا ماشین بازی کنیم!!

دیدم اینطوری نمیشه. اول گفتم بذارمش مهد. سه تا مهد نزدیک خونمون همست که پیاده 5 دقیقه راهه! از مامانا و همسایه ها پرسیدم گفتن یکیش از بقیه بهتره. همون بهتره رو یه روز با تارا رفتیم و دو ساعت بودیم و برگشتیم و دیگه نرفتیم. عمرا بذارمش همچین جایی.. اه...

دیدم بهترین کار اینه که تو کلاسای مختلف ثبت نامش کنم. الان یه کلاسی ثبت نام کردم، هفته ای دو روز ، روزی سه ساعت. کلاس بدون مادره. مربی اش رو هم میشناسم. بهش اطمینان دارم.. 5 تا بچه هم بیشتر نیستن.خیالم راحته. کل اون سه ساعت هم قراره بازیهای مختلف از سفال و نقاشی و موسیقی و یوگا و کاردستی و اینا کار کنن.

هفته ای یه روز هم الان مدتهاست خونه یکی از دوستامون مربی گرفتیم و کلاس مادر و کودک داریم که اونم مدتش دو ساعته و  هر دفعه هم یکی از مامانا ناهار میپزه میاره و ناهارمون رو هم اونجا همگی با هم میخوریم و تارا این کلاسو بینهایت دوست داره.

یه روز هم باله تو باشگاه اسپین ثبت  نامش کردم که این هفته قراره بریم. اینجوری چهار روزمون پر میشه و خوبه. هم واسه تارا که کلی رو اخلاق و روحیه اش موثره و  هم واسه خودم خوبه.از وقتی ایران اومدیم دیگه تو شهر رانندگی نکردم که به برکت این کلاسا و ایضا گرونی اژانس ها!! کم کم دارم دوباره شروع میکنم رانندگی رو.مخصوصا که همسر پیاده میره شرکت و ماشین همیشه تو پارکینگه.

هفته پیش جمعه هم نمایشگاه مبلمان تو یافت اباد رفتیم که 11 صبح رفتیم و 5 بعد از ظهر برگشتیم.به هوای تخت بچه رفته بودم که نبود و کلا مبلمان تو نمایشگاه بود.... و من بازم به این نتیجه رسیدم که مبل راحتی های خودم از همه مبل راحتی ها بهتر است!! و دیگه فعلا قصد عوض کردنش رو ندارم. مخصوصا که اینا رو از دبی اوردم و بدنش چوبه.داییم هم که ترخیص کار گمرکه میگفت الان عوارض گمرکی مبلمان 200 درصده!!!! یعنی وقتی یه دست مبل ال شکل تمام پارچه دوغتاش ترک رو میخرین 12 میلیون تومن!! اون در واقع مبل 3 تومنی هست که با 6 تومن گمرکی و سود وارد کننده و فروشنده درمیاد اون قیمت!!!

برای قالیچه اتاق تارا هم زنگ زدم به همون فامیلمون که در واقع برادر شوهر خالمه. بهم گفت تنوع قالیچه خیلی زیاده و اگه میتونی یه روز بیا بازار با هم بریم واست بخرم که اونم بعید میدونم با این کلاس بارونی که کردیم وقت بشه و شاید باز مجبور بگم خودش یکی دو مدل بفرسته. میخوام اگر میشه این یه کارو هم قبل از عید انجام بدم که نره تو لیست سال بعد.

یه سوالی هم داشتم. کسی از این دستگاههای بند انداز برقی داره؟ خوبه؟ میشه استفاده کرد؟ از اونجایی که من الان دیگه در تمام زمینه خود کفا شدم تنها میمونه این بند لعنتی! که اونم چون صورتمو بند نمیندازم میشه فقط پیشونی و پشت لب!! همین! واسه همین مجبورم هر از گاهی ارایشگاه برم که اگه بتونم اینم نرم دیگه خیالم راحت میشه!

فعلا همین.

تا بعد.....

اسم بابا چیه؟

»
از پنجشنبه هفته پیش شروع میکنم که خبردار شدم واسه اون دوستم که فوت شده عمه اش اینجا تو تهران مراسم گرفته. منم با دختر خالم رفتم و بعدش یکم دلم اروم گرفت.

جمعه هم ختم یکی از فامیلای خیلی دور بود که اونم رفتیم...

یکشنبه یعنی شب یلدا همگی خونه برادر شوهر سومی جمع بودیم.

سه شنبه هم که تعطیل بود مهمون داشتیم. دوست صمیمی دبی مون که رفته بودن استرالیا اونا ایران بودن و  سه شنبه ناهار اومدن پیش ما. با اون یکی دوست دبی مون که الان همسایه ایم. دوباره هر سه خانواده دور هم جمع شدیم  با این تفاوت که اون موقع 6  نفر بودیم و الان شدیم 9 نفر بالفعل و  11 نفر بالقوه!!!!! چون اون یکی دوستامون هر دو، دومی رو تو راه دارن!

وای بچه این دوستمون که استرالیان اونقدر ریزه میزه بود. تیپ و قیافه مردونه، هیکل قد یه فنچ!! خیلیییی بامزه بود... اما تارا اونروز حساااااااابی رو دنده لج بود و پدرمون رو دراورد. اصلا نفهمیدم مهمونی چطور شروع شد و چطور تموم شد.... کلا چند وقته خیلی لجباز  و جیغ جیغو شده و یه وقتایی واقعا مغزم سوت میکشه از جیغاش! مخصوصا تبریز که میریم و برمیگردیم دیگه به کل یه بچه دیگه میشه و انتظار داره منم مثل مامانم 24 ساعته باهاش بازی کنم و همه اوامرش در جا اطاعت بشه...  منم واسه همین فعلا مامان اینا رو تحریم کردم و تبریز نمیرم!  تصمیم جدی هم گرفتم که از هفته دیگه مهد کودک ببرمش. واقعا بچه کف میکنه تو خونه. اینهمه ساعت اخه ادم چجوری سرگرمش کنه؟

دوستم با اینکه 5 ماهه باردار بود وزنش 53 کیلو بود در حالیکه من در شرف تبدیل شدن به یک خرس با وزن 55 کیلویم!! خودم هم البته حس میکنم که دیگه باید وزنم رو کنترل کنم ولی این مورد اخر دیگه یه تلنگر حسابی بود و الان یه سی دی خوب ورزشی گیر اوردم و هر روز صبح با همسر کلی ورجه وورجه میکنیم.اگه برسم به 52 عالیه که خب به راحتی هم میرسم انشالله...

دیروز هم دختر خالم مهمونی داده بود که هفته پیش یکی دو روز هم بدو بدو واسه کفش و لباس تارا داشتم و در نهایت  شنبه شب که حسابی هم بارون میومد موفق شدم و  یه پیراهن زرشکی واسش گرفتم با یه جفت کفش سفید و گردنبند مروارید سفید که خیلی شیک و ناز شده بود. بر عکس قبلنا  که ابدا نمیذاشت واسش کفش و لباس پرو کنیم، الان کلی حال میکنه و هر لباسی تنش میکردم میومد بیرون یه قری میداد  و همه نگاش میکردن و میخندیدن.

دیروز خوشبختانه تو مهمونی تو مود خوبش بود و کلی ابروداری کرد. دو بار هم خوشگل واسمون رقصید و در کل خیلی اروم و خااانوم و حرف گوش کن بود. به جبران سه شنبه! عوضش بچه دو تا پسر دایی هام حسابی اتیش سوزوندن و همه به من میگفتن خوش به حالت.. بچه به این ارومی .. اون وقت اینقدر گله میکنی... خلاصه که ما رو ادم بده کرد!

موقع شام که همه در حال غذا خوردن بودن و تقریبا ساکت، خانوم پسر داییم تارا رو صدا کرده پیش خودش مثلا میخواد باهاش دوست بشه. میگه اسمت چیه؟ جواب میده....

فامیلت چیه؟ باز جواب میده

اسم مامانت چیه؟ باز جواب میده

اسم بابات چیه؟ بابایه دیگه!!!

نه میدونم باباته.. اسمش چیه؟ بابایه دیگه...

نه. اسمشو بگو.. مامان تو خونه چجوری صداش میکنه؟ میگه بابا؟...

تارا یکم فکر میکنه و میگه نههههه! میگه عزییییییییییییییزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تصور کنین صدای خنده مهمونا و قیافه من و همسر رو تو اون لحظه!!! 

به خانوم پسر داییم میگم تا همینجاش بسه. دیگه سوالای سخت از بچه نپرس!

والله...

 

بازسازی

»
 

سلام دوستان.

روز همگی به خیر...

بعد از برگشت از تبریز درگیر کارای حموم بودیم و بلاخره این قورباغه رو هم قوت دادیم و حمومی که از روز اول اصلااااااا خوشم نمیومد جاش رو داد به حمومی که خیلی بیشتر دوستش میدارم. مشکل حموم ما اینه که عرضش کمه و طولش زیاد! اتوبوسی! بعد فک کن اورده کاشیهای عمودی سفید و مشکی زده با کابین دوش نیم هلال! و توالت فرنگی مستطیلی شکل!! فاجعه به تمام معنا....!

حالا با کاشی های ارغوانی و سفید افقی که طرحش شبیه موجه و فرنگی جمع و جور بیضی شکل و  ساخت اتاقک شیشه ای به جای کابین دوش نیم هلال کوچک که واقعا وقتی میخواستم تارا رو حمومش کنم عذاب میکشیدم، دیگه به کل حموم عوض شده. مونده یه روشویی کابینت دار و یه گلدون بامبو و چند تا ستاره دریایی که میخوام بزنم به دیوار....

راستش من کلا فوبی این مدل کارا رو دارم و فکر میکردم خیلیییییییییییییی سخت باشه ولی الان دیدم نه اینطورام نیست و اگه ادم بخواد خونه ای رو بخره و بازسازی کنه کار زیاد سختی نیست . مخصوصا اگه خودت تو خونه ساکن نباشی...

با همه این اوصاف دیروز که رفتم اولین دوش رو در حموم جدید گرفتم، خستگیم در رفت و دیدم که به دردسرش می ارزید و الان حموم شده اون چیزی که میخواستم.

دیگه جونم براتون بگه که میخوام همونطور که قبلا گفتم واسه تارا تخت جدید بگیرم. راستش من برای سیسمونیش فقط یه تخت نوزادی گرفتم  و البته خیلی از این تصمیم درستم راضیم. کلا با کمد و بوفه و این چیزا میونه ای ندارم. فقط کمد دیواری  دوست دارم. اتاق تارا هم یه کمد دیواری داشت. یکی دیگه هم ما اضافه کردیم که یه قسمتش هم قفسه بندیه و اسباب بازیاش رو چیدیم. این از دو تا دیوار! یه دیوار هم که پنجره داره، تنها دیوار سالم باقیمونده رو جلوش تختش رو گذاشتم.

حالا الان که میخوام تخت جدید بگیرم میخوام حتما میز تحریر هم باهاش بگیرم که دو سه سال دیگه نخوام برم یه میز با یه طرح و رنگ دیگه بخرم. از طرفی هم دوست ندارم میز رو جلوی پنجره بذارم. این تختهایی که پایینش میز تحریره و بالاش پله میخوره و میره رو تخت خواب هم معایب خودشون رو دارن  و ارتفاعشون هم بلنده که دوست ندارم. حالا شما بگین با این اوصاف من چه کنم؟!! کلا به نظرتون مامانای باتجربه، میز تحریر  رو الان بخرم. در ضمن چه مارکی خوبه؟ شماها چی گرفتین که راضی هستین؟ میخوام جنسش خوب باشه.

لطفا راهنمایی کنین.

پریروز هم یه خبر خیلیییییییییی بد بهم رسید و اون فوت یکی از همکلاسیهای دوران ابتداییم بود.... بر اثر سرطان غدد لنفاوی!! اووووووووووووووووووووونقدر ناراحت شدم که حد نداشت... احساس میکردم یه وزنه رو قلبم گذاشتن. همه خاطرات روزای خوش و بی غم بچگی اومد جلوی چشمم.... کل پریشب و دیروز رو گریه میکردم...اصلا نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم. به یکی دیگه از دوستای مشترکمون تلفن کردم و کلی با هم گریه کردیم.... خدا ایشالله روحش رو قرین رحمت خودش بکنه....

آمین...

گرانی نان...

»
تعریف از خود نباشه و حمل بر فخر فروشی نشه، الان تو نونوایی بودم!!!!!!!!!

پو...!

تارا به باباش میگه بابا من تو رو خیلی دوست دارم....

باباش میگه منم خیلییییییییی دوستت دارم عزیزم...

 خب پس دیگه نرو سر کار بمون خونه پیش من!!!

اخه نمیشه عزیزم صبحها باید برم سر کار پول دربیارم عصر بیام خونه پیش تو.

 نهههه! اخه من "پو" رو هم خیلی دوست دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پو یه بازیه رو موبایل بابایی! معلوم شد علت اینهمه مهر و مرحمت چی بوده...

 

الانم با همدیگه رفتن باغ وحش! منم دارم مشقامو مینویسم.....

»
چشم امیدمون به امشبه تا ببینیم چه سرنوشتی برامون رقم میزنن!!! 

ایشالله که امیدمون ناامید نمیشه....  انشالله....

»
یه نوشته عادی و اینهمه برداشتها و قضاوت‌ها. آدم متاسف میشه. .. به هر حال قبول دارین که وظیفه اصلاح و تربیت و حتی متقاعد کردن دیگران بر عهده ما نیست.ما اگه زرنگیم کلاه خودمان رو بچسبیم هر کی ناراحت میشه نخونه و خودآزاری نکنه...

بگذریم. اومدیم تبریز.همسر کار داشت ما هم دیدیم هوا آلوده است مام شال و کلاه کردیم و راه افتادیم.خلاصه که تا اطلاع ثانوی اینجاییم و داریم نفس میکشیم.

انقلاب

»
همسر سه روز رفت استانبول و دیروز برگشت. میگفت خیلییی ترافیک بود

قبل از اینکه اسباب کشی کنیم به این خونه، میخواستم خونه رو کاغذ دیواری بزنم و الان دو ساله نزدم!!! در یک اقدام انتحاری در عرض سه ربع!!! برای اتاق تارا و اتاق خودمون و پذیرایی ، کاغذ انتخاب کردم!! به عبارتی پسر خالم انتخاب کرد!!!! اخه کاغذا رو از اون خریدیم. خودش وارد کننده یه برند کاغذ دیواری کره ای هست و عمده پخش میکنن ولی خب به فامیل میده اگه بخواییم. کاغذی که تو سهروردی هر رولش رو میدن 350-380 من خریدم 210 !!!!!!!! مفت! خلاصه که الان کلییییییییییی خونمون تغییر کرده. اونقدر هم رو کاغذ پذیرایی دو دل بودم که حد نداشت ولی الان اوووووووووونقدر خوشگل شده... دقیقااااااا اون چیزی که میخواستم. خیلی قشنگ شد...

هر چی هم ظرف و ظروف و لیوان و فنجون لب پر شده و از چشم افتاده!! داشتم همه رو جمع کردم و ظرفای مهمون رو گذاشتم که دیگه دم دستی استفاده کنم و رفتم یه ست جدید واسه مهمون گرفتم. اینقدر حس خوبی میده به ادم...

خلاصه که انقلاب کردم...

میمونه تعویض مبلای راحتی و میز ال سی دی و تخت خواب تارا و تغییراتی در حمام ...!!

و این لیست ادامه دارد!

اینو یادم رفته بود بگم... همون روزی که همسر شب میخواست بره ترکیه، جناب دزد اومده شیشه بغل ماشینمون رو شکسته! جلوی شرکت همسر!!!!!! فک کنننننن.... تو خیابون به اون شلوغی.... شکر خدا نتونسته در رو باز کنه و چیزی نبرده... خدا رحم کرد....

خریدانه

»
اینروزها که میگذرن روزایی هستن که منتظرشون بودم.... چراش بماند ولی خیلی خوشحالم و حس خوبی دارم.. خیلییییییییییییییییییییییییی......

همین اول کاری هم بگم که این پست یه پست کاملا خانومانه پر از خرید و این چیزاس...!

روازمون تند و تند میگذرن... واقعا به قول دختر خالم هر سال دریغ از پارسال! پارسال اینقدر بیکار بودم میشستم بافتنی میبافتم! تارا رو کلاس میبردم.... اما امسال اصلا نمیفهمم روزا و هفته ها چطور میگذرن... تاسوعا و عاشورا هم خونه بودیم و پدر و دختر هر دو سرفه میکردن و مشغول استراحت بودن. تارا هم بی اشتها شده بود و هیچی نمیخورد. خوشبختانه چون از اول بچه خوش اشتهایی بوده من هیچ وقت مشکلی با غذاش نداشتم ولی یه وقتایی که بی اشتها میشه تاااازه میفهمم بعضی مامانا چی میکشن با بچه های بدغذاشون... البته خوشبختانه دو تا غذا رو حاضر بود بخوره. آش و عدس پلو با کشمش!

چهارشنبه عصری رفتیم یافت اباد. میخوام تخت تارا رو عوض کنم. تختش نوزادیه و هر چند هنوز کاملا جوابگو هست ولی ویرم گرفته بود عوض کنیم. یه سری تخت بود که پایینش حالت کتابخونه و میز تحریر بود و پله میخورد میرفت بالاش تخت خواب بود. به نظرم چیز خوبیه. فضای کمتری میگیره. حالا گفتم بذار یه سال دیگه صبر کنم سال دیگه یه دونه از اونا واسش بگیرم که حالا حالا ها بتونه استفاده کنه... شما چی میگین؟

عوضش یه دست مبل ال شکل راحتی پسندیدیم که ترک بود. خیلی ساده و جمع و جور. حالا میخوام این نیم ست راحتیم رو که از دبی اوردم رو با میزش رد کنم بره بریم اونا رو بخریم... کسی مشتری نیست؟!

دیگه اینکه فرش اتاق تارا هم از این فانتزی عروسکی هاست. اونو هم میخوام رد کنم همسر میگه چون الان دیگه بیشتر وقتش رو تو اتاقش میگذرونه واسش یه قالیچه دستباف بگیریم. اینا پلاستیک اند! نمیدونم باز.. از یه طرف میگم واسه اتاق بچه شاید قالیچه قشنگ نشه. از یه طرف میگم قشنگی رو ول کن فرش طبیعی رو بچسب... حالا اونم سپردم  واسم چند مدل بفرستن انتخاب کنم.... اخه عموی پسر خالم فرش فروشه. ما دیگه قدم رنجه نمیکنیم بریم تا بازار...!

دیگه جونم واستون بگه دیروز هم یه سر رفتیم گلستان. واه واه واه.... ایشششششششششش... کاپشن بچه گانه از این مدلهای بادی!! 480 هزار تومن!!!!!!! من واسه خودم هم این قیمت نمیخرم.. برو بابا..... واقعا قیمت لباس بچه خیلی مسخره است. من واسه تارا یه کت بافت و یه کاپشن چرم از ترکیه خریدم. حتی تو عکس هم تنش بود. فقط مشکلش اینه که کوتاهه و پهلوهای بچه رو نمیپوشونه. حالا گفتم همسر که اخر هفته باز داره میره ترکیه واسش یکی از همین بادی ها بخره....

اخر هفته هم همسر میره و ما تهنا میمونیم. البته بابام میاد پیشمون.

راستی یه دستگاه تصفیه هوا گرفتیم واسه خونه. خیلی خوبه. به نظرم برای هر خونه ای لازمه.

کلاس گریم ام هم این ترمش تموم شد و من بنابه دلایلی نمیخوام ترم دیگه رو ثبت نام کنم. راستش تو ایران متاسفانه همه تعهدشون تا وقتیه که مشتری رو بکشونن دفترشون.. بعدش دیگه سعی میکنن تا جایی که میتونن از سر و ته کار بزنن. بجای اینکه بگن بذار یه چیزی بیشتر از انتظار یادشون بدیم که اینام برن واسمون هنرجوهای جدید بیارن...

 راستش دوره مون 5 ترم هست. هر ترم هم 4 جلسه سه ساعته. یعنی هر ترم میشه 12 ساعت اموزش. ترم اول که خب صبحها بود کلاسمون. ترم دوم گفتن مربی تون نمیتونه اون ساعت بیاد کلاس میشه واسه بعد از ظهرها.. گفتیم باشه... بعد شروع کردن که چون الان دیگه هوا زود تاریک میشه کلاساتون به جای سه ساعت بشه دو ساعت. باز ما گفتیم باشه.. با این حساب ترممون باید بشه 6 جلسه دوساعته دیگه.... میگن نه! اللا و بلاا ترم همون چهار جلسه است. این ساعتهای جبرانی رو وقتی ترم 5 تون تموم شد بهتون میدیم!!!!!!! بابام جان خب شاید کسی نخواد 5 ترم رو کامل بیاد. اگه اینجوریه که میگفتی از اول یه دوره 5 ماهه و پولش رو یه جا میگرفتی. وقتی میگی ترمیه و هر ترم شهریه میگیری دیگه معنی نداره  جبرانی اش رو بذاری 5 ماه دیگه!!!!  والله....

کلاسش خوب بود. مربی اش هم خیلی خوب بود ولی به خاطر همین رفتارشون خوشم نیومد... تازه پنجشنبه عصر هم اصلا زمان مناسبی نیست.. ادم یا جایی دعوت میشه یا کار داره .. اینه که دیگه نمیخوام ادامه بدم. ولی تا اینجاش خیلی خوب بوده و خوب استفاده کردم. حالا میتونم عروس درست کنم... هر کی خواست درخدمتیم...

دیگه همینا دیگه. فعلا برم تا تارا خوابه منم یه چرتی بزنم. اگه در زمینه خریدهایی که گفتم کسی نظری داره لطفا بگه.

تا بعد..

بای.