سلام بچه ها.
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین.
بچه ها من دارم میمیرم از بی میوه ای.نمیشه یکی یه میوه بذاره تو کیفش و بیاره یواشکی بده به من. آخه به خاطر همون عفونت معده دکتر گفته نباید تا دوهفته میوه بخورم. همسری هم که اصلا نمیذاره دست بزنم.ولی عوضش برام کلی کمپوتهای رنگارنگ میخره مخصوصا کمپوت لیچی که من عاشقشم.فقط منتظرم چهارشنبه بشه و برم ازمایش بدم و ببینم که این باکتری چش سفید راهشو کشیده و رفته. اونموقع میدونم چجوری از خجالت خودم دربیام.
به خدا توی این بیست و اندی سال هیچ وقت مشمول الضمه شیکمم نشده بودم.
وای به حال اونایی که رژیم میگیرن. بیچاره ها چی میکشن.
من خیلی پرخور و شکم پرست بیدم آیا؟
پریروز هم یه آش مشت پختم و توش کشک ریختم. آخه ما همیشه آش رو با ماست میخوریم ولی ایندفعه چون من ماست هم نباید بخورم توش کشک ریختم و چقدر خوشمزه شده بود. حالی بردیم بس عظیم.
این مایکرفر خیلی کارمو راحت میکنه. آخه من خیلی روزا صبح که میایم شرکت یادم میره یه بسته گوشت از تو فریزر دربیارم و بذارم تو یخچال که تا عصر یخش باز بشه.عصر هم که میرسم خونه تا یخ گوشته باز بشه میشه ساعت ۷-۷.۵ حالا من کی اینو بپزم که بشه خورشت؟ ولی الان که مایکروفر خریدم خیلی راحت از برنامه یخ زداییش استفاده میکنم.
دیروز صبح حسابی سر همسری جونم داد زدم و غر زدم به جونش.
بیاین یه کم منو سرزنش کنین.البته زیاد طول نکشید بس که این همسری مهربونه.من ممول ام(با کسره م و ضمه م دوم) اونم همسر مهربون.
ولی بالاخره همسری بعد از یک ماه امروز و فردا کردن یه سی وی برام نوشت و فرستادیم واسه وزارت راه .فقط دعا کنین قبول کنن
و از طرف شرکت خودمون هم بامبولی درست نکنن اونوقت یه سور حسابی پیش من دارین.
چند روز پیش وقتی داشتم تو آشپزخونه وسایلو جابجا میکردم٬ چشمم افتاد به سبد میوه مون که خیلی وقته ازش استفاده نکردیم.آخه ما که مهمونی نداریم. به همسری گفتم کاش از اون میوه مصنوعی ها بگیرم و بچینم توش و بذارمش رو یخچال یا رو مایکرفر. اونم در کمال ناباوری
گفت عیب نداره میخریم.
چون تو از قدیم الایام عشق این میوه مصنوعی ها رو داری.آخه همسری از چیزای مصنوعی خوشش نمیاد و چند بار که خواستم بخرم نذاشته.
منم دیدم تا تنور داغه نون رو بچسبونم تا مبادا همسری پشیمون بشه. به همین خاطر عصری رفتیم انصار مال و کلی از این میوه ها خریدیم. جالبه که اینجا ارزونه.
ساختمون ما چهار تا دیش مرکزی داره که همه کانالها رو میگیره بجز ترکیه و کانالهای ایران رو. البته جام جم ها رو میگیره ولی بقیه کانالها رو نه که اگه بخوایم اونا رو هم داشته باشیم باید یه دیش جدا بذاریم تو بالکن خودمون. اولش گفتیم چه بهتر!! این فیلمهای ایرانی که جز اعصاب خردکنی چیز دیگه ای ندارن.
به همین خاطر هم یه سالی رو همینجوری طی کردیم ولی الان که میبینم همه تو وبلاگهاشون از این سریالها مثل مارال و این چیزا مینویسن٬ ما هم تصمیم گرفتیم که یه دیش واسه کانالهای ایران بذاریم.
اینجوری میتونیم سریالهای ماه رمضونی رو هم ببینیم.
دیشب با بابام تلفنی حرف میزدم.جالبه که بابا فکر میکنه چون به خواهری پول داده که بیاد دوبی و البته پول کمی هم نبود٬ من ناراحت شدم.
البته اعتراف میکنم که اون اولش که شنیدم این مسئله اندکی منو قل قلک داد. ولی بعدش گفتم چه اشکالی داره اونم خواهرمه و از این چیزا.
من معتقدم همیشه در حق بچه های بزرگتر اجحاف میشه. چون پدر و مادر خیلی بهشون سخت میگیرن. حداقل در مورد من که اینجوری بوده.
طوریکه شرایط خواهرم اصلا با من قابل مقایسه نیست.چه در مورد هزینه ای که برای تحصیلش کردن و چه موارد دیگه.مثلا سر همین ابرو برداشتن که من ترم دوم دانشگاه برداشتم بابام چه بامبولی سرم درست کرد
ولی خواهری از پارسال که سوم دبیرستان بود ابرو برمیداره و هیشکی هم کاری به کارش نداره....
یه بار وقتی بچه بودم این حرفو از دختر خاله بزرگم شنیدم. وقتی که دختر خاله کوچیکه ازدواج کرد و تقریبا دو برابر جهاز برد٬ اینو میگفت.الان میبینم تا حدودی درسته.البته من اصلا ناراحت نیستم که چرا اون شرایط بهتری داره. خودم هم تا جایی که از دستم بربیاد کمکش میکنم ولی کاش من هم وقتی تو خونه بابام بودم کمتر بهم سخت میگرفتن
وقتی کوچیکتر بودم همیشه دوست داشتم یه خواهر یا برادر بزرگتر از خودم میداشتم که اشکالهای درسیمو بهم میگفت........
خلاصه که به بابا گفتم برنامه ریزی کنه واسه ماه رمضان بیاد اینجا تا خودم به خورد و خوراکش برسم.حالا تا ببینیم چی میشه.
اونروزی داشتیم با همسری شوخی میکردیم.بعد من اونو یه نیشگون گرفتم و دررفتم. بعد رفتم مسواک بزنم و بیام بخوابم که صدای پای همسری رو شنیدم که میگفت الان میام حسابت رو میرسم.منم چنان جیغی کشیدم که همه ساختمون لرزید. بعدش هم کلی اعصابم خورد شد.همسری هم بیچاره مونده بود هاج و واج.
در صورتی که اون داشته میرفته موبایلشو از رو میز برداره ...... وقتی فکر میکنم میبینم که اینا همش به خاطر خاطرات بد بچگیمه که تو ضمیر ناخودآگاهم مونده و داره منو عذاب میده. من تو خونه ای بزرگ شدم که هر روز توش جنگ اعصاب داشتیم.مامان و بابا هم هیچ کدوم با من رابطه خوبی نداشتن.شاید به این خاطر که من بچه اول بودم و فکر میکردن مسبب همه این گرفتاریها من هستم و اگه نبودم زودتر میتونستن جدا بشن.
بعضی وقتا فکر میکنم خیلی آدم روان پرشی هستم.نمیدونم چجوری باید این چیزا رو از ذهنم برای همیشه پاک کنم.بعضی وقتا میگم کاش مغز ادما هم یه دکمه ریسیت داشت........
راستی یه چیزی بهتون بگم. از وقتی که وارد این دنیای مجازی شدم اصلا فکر نمیکنم که از ایران دورم. انگار که با همه شما دوست یا همکار یا همسایه هستم. همسری هم خیلی از این بابت خوشحاله.
همتونو دوست دارم.
فعلا بای بای