انفولانزا

سلام و صد سلام به دوستای گل و بلبل و به قول تارا نازگل

اول از همه یه تشکر حسابی از اوناییی که تو مسابقه از تارا جون حمایت کردن و ما برنده شدیم... مااااچ واسه همشون

شرمنده که باز دیر اومدم...

5 روز قبل از یلدا چشمتون روز بد نبینه که انفولانزا مرا درنوردید! در حدی که زنگ زدم مامانم گفتم خودت رو برسون که بچه ات از دست رفت.. اون بیچاره هم با اتوبوس 11 شب راه اتفاد اومد اینجا و دستش درد نکنه اگه نبود با اون حال نزارم واقعا میمردم... هوا هم که اگه یادتون باشه به شدت الوده بود و مهد تارا هم تعطیل و تو خونه بود... خوشبختانه به تارا همون اول مهر واکسن انفوقلانزا زده بودیم و نگرفت...

دیگه جونم براتون بگه قشنگگگگ یک هفته تمام افقی بودم... یک هفته بعدش هم نیمه افقی! 

بعدش هم که یکم سرپا شدم از بس تو خونه مونده بودم افسردگی گرفته بودم... هر وقت از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و هوای کثیف و سیاه و دود گرفته رو میدیدم بغض گلومو میگرفت... دیگه برای نجات از این وضعیت اون سه شنبه ای که تعطیل بود رو رفتیم تبریز و از فردای روزی که ما رسیدیم بارندگیها شروع شد... یه سر هم ولایت رفتیم که 48 ساعت تمااااام برف اومد... برفش هم اینقدر تمیز و قشنگ بود که نگو.. مثل شکر میموند.. خلاصه کلی برف بازی کریدم و ریه هامون رو از هوای تمیز پر کردیم و تازه تو اون هوا خرید هم میرفتیم

موقع برگشت هم یه قسمت از اتوبان بسته بود و مجبور شدیم از جاده بیاییم و برف و کولاک هم بود و در نوع خود خاطره انگیز بود... تازه یه جا پلیس نگه مون داشت واسه زنجیز چرخ و از شیکه استانی اومده بودن با همسر مصاحبه کردن و تو اخبار استانی هم پخش شد

بعدم که از وقتی برگشتیم بزنم به تخته هوای تهران تمیزه شده... یعنی حاضرم اونقدر برف بیاد  و سرد بشه که گاز قطع شه و از سرما بمیرم اما از الودگی نمیرم!

راستی دوستان ما اگه خدا بخواد ماه دیگه داریم میریم تایلند.. 8 روز پوکت...

میخواستم هر کی تجربه سفر با بچه کوچک رو داشته لطفا راهنمایی کنه که چه جاها و تفریحاتی رو با بچه میشه رفت و کدوما رو نمیشه و اینکه چیز خاصی اگه لازمه ببرم و اونجا چی بخرم و از کجا بخرم... کلا هر چیزی که فکر میکنین لازمه بدونم بهم بگید ممنون میشم... منم ایشالله با سفرنامه عکس دار میرسم خدمتتون


[ یکشنبه ۲۰ دی۱۳۹۴ ] [ ۱۴:۲۹ بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

ماه پر سفر

سلام به همه دوستان عزیز و وفادار این اشیانه...

با کامنتهای تولد تارا منو سورپرایز و دوباره به این خونه دلگرم کردین... فکر نمیکردم هنوز اینقدر اینجا خواننده داشته باشه

تو این مدت خدا رو شکر بیشتر در سفر و خوش گذرونی بودیم...

سفر اول به اصفهان بود که بعد از 9 سال دوباره این شهر زیبا رو دیدیم... زاینده رود پر اب... میدان نقش جهان که واقعا هر چی از زیباییش بگم کم گفتم... دلم میخواست فرصت بود و چند روز همه پستوهای این بازار سنتی رو میگشتم و همه راسته ها رو میدیدم...

بلاخره بعد از عمری که دلم از تابلوهای قلم زنی اصفهان میخواست قسمت شد و یه تابلوی خوشگل واسه پذیرایی مون گرفتیم...

قسمت ظرف و ظروف مسی اش رو هم خیلی دوست داشتم  یه قهوه جوش کوچولو گرفتم البته واسه روغن داغ کردن .. یه کفگیر و یه سری خرت و پرت که واقعا به درد بخورن...

گز های خوشمزه و تازه و به به بریانی اصفهان که واقعا تو این سفر دیدم نسبت به این غذا عوض شد. قبلا تو دبی خورده بودم و هیچ حال نکرده بودم ولی اینبار به توصیه دوستان اصفهانی رفتیم بریانی اعظم و واقعا واقعا خیلی خوشمزه بود.. تازه بریانی اش یه طرف، اون دوغ ترش اش یه طرف

 

سفر دوممون هم به شمال بود.. نور- ایزدشهر.. ویلا  مال شرکت بود و تر و تمیز... هوا هم از شانس ما بسیار خوب و افتابی... سه روز بودیم و کلی خوش گذروندیم و یه عااالمه غذاهای خوشمزه خوردیم.. از اردک ناردونی و پلو کباب رستوران اسو تا مرغ سرخ شده محلی با سس الو تو رستوران تمیشان...هر چی بگم کم گفتم... کلا من تجربه خوبی از رستورانهای شمال نداشتم ولی ابنیار جبران شد.. به همه این دو تا رستوران رو توصیه میکنم به شدت!! در حدی غذاهاشون خوشمزه بود که واسه صبونه هم میرفتیم میرزا قاسمی میگرفتیم

 

اما روز دوم مسافرتمون تارا گوش درد شد شدید و بردیمش دکتر و گفت عفونت کرده..دو بار هم تو مطب گلاب به روتون بالا اورد دیگه واسش سرم نوشت با چند تا امپول که زدن تو سرمش... اولین بار بود سرم میزد ولی طفلی خیلی صبور بود و جیکش درنمیومد..سرم که رو به اتمام بود دیگه بچه بیحال من زبونش باز شد و کلی بلبلی زبونی میکرد و برنامه ساحل و رستوران میچید... خوشبختانه با همون سرم کاملا سرپا شد و دیگه هیچ مشکلی نداشت و تونستیم به بقیه سفرمون برسیم...

تو سه روزی که اونجا بودیم هر روز بازار های محلی اون اطراف رو میرفتیم... کلی مرکبات خوشمزه خریدیم .. مفت... یعنی مفت ها.. پرتقال کیلویی 1.800.. سه کیلو نارنگی 4 تومن... ازگیل کیلویی 2 تومن!!!!!!!!!! بعد جاریم میگفت تاسوعا و عاشورا که شمال بودن پرتقال میخریدن کیلیویی 10 تومن!!!!!!!!!!!

یه سری هم  خانوما مرغ و اردک محلی که سر بریده شده و پرهاش کنده شده بود میفروختن.. همه شمالیا هم میخریدن ولی من ترسیدم از نظر بهداشتی سالم نباشن و نخریدم.. شانس که نداریم که.. والله ولی چشمم موند دنبالش. چون واقعا هر چی مرغ و اردک تو رستورانهاشون خوردیم محشر بودن همه.

دیروز هم که اولین برف سال بارید و حتما همه دیگه از علاقه من به برف خبر دارین.. با تارا یک ساعت رفتیم بیرون برف بازی و همه همسایه ها هم اومده بودن با چایی و لبو و مخلفات و خلاصه کلی خوش گذشت...

 

امروز هم خودم خودم رو دعوت کردم کافی شاپ کوک! به صرف شیرینی گلابی و بادام و کاپوچینوی داغ!

ادم باید هر از گاهی حالی به احوالات خودش بده. من اینو شدیدا قبول دارم و به همتون توصیه میکنم که گاهی اون کاری که دلتون میخواد و حالتون رو خوب میکنه رو انجام بدید و واسه خودتون و روحیه تون وقت بذارین...

بعدم رفتم نان سحر و سیمیت تازه که عاشقشم خریدم و الانم اینجا در خدمت شما دوستانم..

این پست هم کلا خوراکی شد...

فعلا تا بعد..

هپی باشین

اها اینم منوی دو تا رستوران فوق الذکر جهت رفرنس!

 


[ سه شنبه ۱۷ آذر۱۳۹۴ ] [ ۱۶:۲۰ بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

تولد 4 سالگی پرنسسم

سلام

خب.. میدونم که خیلی وقته ننوشتم... همش هم تقصیر این تلگرام لعنتیه!

البته کلا هم یه مدتی هست به شدت سرم شلوغ شده. یعنی واقعا صبح تا شب دور خودم دارم میچرخم... هیچ کار مفیدی هم انجام نمیدم! اخرش هم خسته میشم...

تارا هم به شدت ریخت و پاشش زیاد شده و تمام مدت در حال دولا راست شدنم

اما مهمترین خبر این مدت همانا تولد پرنسس نازم بود که 8 ابان روز جمعه برگذار شد... اینقدر دخترم بزرگ و خانوم شده که نگو....

جشن تولد امسال هم یکم با سالهای پیش فرق میکرد. من یا فامیلا رو دعوت میکنم یا دوستای همسر جان رو که اکثرشون بچه همسن تارا دارن.امسال هم بنا بود دوستان رو دعوت کنیم و دعوت هم کردیم اما تارا خانوم فرمودن باید شرکت کننده ها= پرسنل شرکت رو هم دعوت کنیم! ما هم گفتیم تولد خودشه بذار هر کی رو دوست داره بگیم.. خلاصه چند تا همکارای همسر رو هم دعوت کردیم و در نتیجه کلا کلاس کار تغییر کرد. چون هر چی باشه بار اولی بود که میومدن خونمون و باهاشون رودرواسی داشتم...

دو تا از بچه های همسایه رو هم که تارا باهاشون دوست بود رو هم گفت میخوام بیان.. اونا رو هم گفتیم. در کل 25 نفری بودیم...

امسال هم روز تولدش مثل پارسال خیلی خوش اخلاق بود و همه اسباب بازیاشو در اختیار بچه ها گذاشت به طوری که اخر مراسم اتاقش واقعا بازار شام بود! به معنی واقعی کلمه....

امسال موهاشو هم واسش گوجه ای شینیون کردم!! الهییی. از این گل سرهایی هم که مثل یه هدبند پر از گل هست زده بودیم به سرش و حسابی خااانوم شده بود..

بهترین قسمت مراسم هم وقتی بود که بعد از فوت کردن شمع و بریدن کیک ،تارا یه رقص تکی خوشگل کرد واسمون.. بدون خجالت و رودرواسی و واقعا اون لحظه من و همسر رو ابرا بودیم....

اینم چند تا عکس واسه اونایی که احیانا هنوز ما رو فراموش نکردن و به اینجا سر میزنن

 

 

 

من و همسر هر دو نقاشی مون صفره... واسه همین با تارا هم هیچ موقع نقاشی کار نمیکنیم... امروز خودش داشت تو اتاق نقاشی میکشید... اومد بیرون و اینو داد دستم و گفت مامانی ببین خروس کشیدم! یکم دقت کردم دیدم اره....  واقعا شبیه خروس شده میگم این خط های عمودی چیه؟ میگه برای اینه که روباه خروس رو نخوره!!!!  وای اینقددددددددددددددددر خوشحال شدم که نگو... میخواستم قورتش بدم...

باروم نمیشه نی نی دیروز اینقدر بزرگ و خانوم شده باشه...

همش یاد خاطرات زایمانم و به دنیا اومدنش میوفتم... یکی از بهترین خاطرات من موقع تولد تارا هم اومدن سیما جون خواننده خاموش وبلاگی به بیمارستان بود که منو فوق العاده سورپرایز و خوشحال کرد و هیچ وقت از یادم نمیره. امیدوارم هر جا هستن شاد باشن...


[ پنجشنبه ۱۴ آبان۱۳۹۴ ] [ ۰:۲۲ قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

ویتانیم

 

 

دختر گلم رفته مهد..امروز تولد یکی از همکلاسی هاشونه.از طرفی خودش هم چون ستاره هاش که بابت کارای خوبشون مربی بهشون میده زیاد شده بود، گفتن یه جایزه هم واسه خودش بخرین.این شد که دیروز عصر مشغول خرید اسباب بازی واسه خودش و دوستش بودم..نمیدونم من یه مدت زیاد اسباب بازی گرفتم یا تنوع کم شده.هبچ چیز واقعا جدیدی پیدا نکردم..تقریبا هر چی بود مشابه اش رو داشت....

قیمت‌ها هم که قربونش برم.عروسک پرنسس صوفیایی که ما عید از ترکیه گرفتیم زیر  50 تومن اینجا 138 تومن!! یا چارتا قابلمه و بشقاب قاشق پلاستیکی 70_80 تومن..آدم کورکماز بگیره اینقدر آب نمیخوره واسش.والله....

دیگه جونم براتون بگه دوباره میخواستیم بریم ترکیه که به دلیل ناامنی و هشدار سفارت برای پرهیز از سفرهای زمینی غیرضروری کنسلش کردیم فعلا....الان هم به شدت مسافرت لازمیم. 

تایلند خیلی دلمون میخواد بریم که اونم الان گرمه و باید اواخر پاییز یا تو زمستون رفت.

در عوض برای خونه ست میز غذاخوری جدید و یه جاروبرقی جدید گرفتیم....

فردا هم خدا بخواد عازم تبریزیم. از اول تیر که تارا مهد رفته دیگه اونورا نرفتیم و همه صداشون دراومده...

یه حرف خنده دار هم از تارا براتون بگم....امروز سوار ماشین شدیم میگه مامانی عینک منو بده! هر جا رو میگردم نیست. میگم نیست مامانی. حتما بردیم بالا....میگه باشه. آفتاب هم خوبه..اینجوری ویتانیم درمیارم! !!=ویتامین. ..بابا بهم گفته.......


[ دوشنبه ۲۶ مرداد۱۳۹۴ ] [ ۱۵:۱۷ بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

سلام ملت!

خوبین خوشین؟

خوش میگذره؟

ما هم به لطف خدا بد نیستیم. تعطیلات عید فطر رو به خاطر یه کاری که قرار بود پارسال انجام بشه و نشده بود و مونده بود واسه امسال!! ما دیگه جایی نرفتیم و خونه بودیم. ولی خدا رو شکر اون قورباغه قورت داده شد!

این اخر هفته هم مثل خیلی از اخر هفته ها تهنا بودیم و حوصله مون سر رفته بود...

کلا یکی از کمبودهای زندگیم، کمبود دوست پایه است! مخصوصا واسه اخر هفته ها...

دیگه یه سر رفتیم بیرون بستنی خوردیم. بعدش هم رفتیم خونه دوستمون که بچه دومش به سلامتی دنیا اومده... میگفت میخواستم لوله هامو هم ببندم که گفتن کمتر از سه تا بچه نمیشه!!! اونجا بودیم که دوست همسر جان زنگ زدن که بیایین با هم بریم بگردیم و ما رو از بیحوصلگی نجات دادن.یه سر رفتیم پارک خوارزم و بعدم شام...

در مورد تارا هم خدا رو شکر مشکل به طور کامل حل شد و ما تونستیم این مرحله سخت رو پشت سر بذاریم.از همینجا برای همه اونایی که درگیر چنین مشکلی هستند صبر میطلبم!!

به مهدش هم عادت کرده و دوستش داره و از این بابت هم خیلی خوشحالم... خیلی براش خوبه که با بچه های دیگه باشه.منم هر روز میبرم میرسونمش و میام خونه یکم کارای خونه رو میکنم و کتابی چیزی میخونم و یه چرت میزنم و در کل از سکوت خونه فراوان فراوان لذت میبرم! بعدم میرم دنبالش...

دنبال اینم یه کلاسی چیزی تو این فاصله واسه خودم جور کنم و برم.یادگیری چیزهای جدید جلوی فسیل شدگی  مغز رو میگیره.

دیروز موهامو رنگ کردم و بعد از نزدیک به سه سال که همش قرمز و مسی بوده موهام، همه رو شکلاتی شماره 5 رنگ کردم و خلاص...خوب شده.. جوونتر نشونم میده

همینا دیگه... گفتم یه احوالی بپرسم.. بقیه وبلاگها که فعلا از خواب زمستانی بیدار نشدن.

بای تا بعد

 راستی دوستان از کتابهای "من و کیمیا" که زیر مجموعه نسل نواندیش هست غافل نشید. کتابهای کودکش واقعا عالی و اموزنده هستند با طراحی و اب و رنگ عالی و در عین حال قیمت بسیار مناسب. اکثر کتاباش 2-3 تومن هستند در صورتی که من تو شهر کتاب میبینم الان کتابای خیلی کوچکتر و بی کیفیت تر از این چه از نظر محتوایی و چه ظاهری دیگه 7-8 تومن کمتر نیستن. ادرس فروشگاهش هم ولیعصر، ایتدای کریمخان. ساختمان کیمیا است.

 

 


[ شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ ] [ ۱۳:۲۳ بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

روزهای سخت!

سلام به همه اونایی که هنوز ما رو فراموش نکردن....

نزدیک به سه ماه هست که چیزی ننوشتم!! خب اتفاقات ریز و درشت این مدت که بیشترش یادم نمیاد...

کلی بخوام بگم سفر تبریز و عروسی پسر داییم بوده که دقیقا دو روز قبل از شروع ماه رمضون بود...

از 15 خرداد به اینور روزای سختی رو گذروندیم... حتی میتونم بگم سختترین روزها توی 9 سال گذشته!!

من تارا رو عید پارسال از پوشک گرفتم. البته فقط جیش ! اون مورد دوم رو هنوز میگفت باید پوشک ببندی و چون روزی یه بار بود و تایم مشخصی هم داشت، ما هم گفتیم باشه شاید هنوز امادگی نداره و  بذار بزرگتر بشه بعد از تعطیلی 15 خرداد که  که از سفر تبریز برگشتیم دیگه گفتیم اینو کامل بگیریم چون از اول تیر هم قرار بود بره موسسه زبان رنگین کمان که از پارسال واسش رزرو کرده بودیم...

اما زهی خیال باطل که این قصه سر دراز خواهد داشت... این بچه وقتی فهمید ماجرا از چه قراره دیگه گقت اللا و بلاا من دستشویی نمیکنم. نه تو پوشک! نه تو دستشویی و نه حتی وسط گل قالی!!!!

بدون هیچگونه ترسی یا مشکل یبوستی، به عمد و از روی لجبازی این قضیه تبدیل شد به یه جنگ قدرت تن به تن!! طوری که با وجود همه داروهای ملین و حتی پارافین خوراکی که بهش میدادیم این بچه تا 5 روز هم خودش رو نگه میداشت و از درد بالش رو گاز میزد اما کوتاه نمیومد.... جایزه.. تشویق.. تنبیه... هیچکدوم و هیچکدوم چاره ساز نشد...حتی دیگه کار به جایی رسید که مامانم هم از تبریز پا شد اومد واسه کمک ولی کاری از پیش نبرد!!!

این وسط غول لجبازی وحشتناکی هم در درونش بیدار شد و به شدت با هر چیزی مخالفت و مقاومت و لجبازی میکرد.... از اون طرف مهد هم شروع شد و خب بچه ای که 5 روز دستشویی نره به شدت عصبی و نا اروم میشه و مشکلات مهد و جدایی از مادر و پدر هم بهش اضافه شد....

فقط اینطور میتونم براتون بگم که یکی دو شب من تا خود صبح گریه کردم!!!  کل نظم و برنامه زندگی مون به هم ریخته بود...

در نهایت با کمک دو تا مشاور و یه روانپزشک کودک  و کلی کتاب و همینطور کمک مربیهای موسسه شون که واقعا عالی هستند  و کلی سناریو چینی و بازی درمانی تو خونه تونستیم در حد بسیییاار بسییااار زیادی مشکل رو حل کنیم. یعنی الان که دارم این پست رو براتون مینویسم مشکل دستشویی 80 درصد حل شده... مشکل لجبازی و رفتار مقابله ای  هم همینطور. و من فقط این نکته رو فهمیدم که تربیت بچه در واقع ادامه تربیت و رشد خود ادمه....

مثلا توی بازی دو تا بچه داشتیم که بچه بد دستشویی اش رو نگه میداشت و در نهایت مریض میشد  و کارش به بیمارستان میکشید در حالیکه بچه دیگه دستشویی اش رو میکرد و حالش خوب بود و میتونست بره دنبال بازی. بعد که بهش میگفتم خب حالا بچه بد هم بعد از بیمارستان و امپول در نهایت میفهمه که کار بدی کرده و تصمیم میگیره که دیگه اینکارو نکنه میگفت نه! اینجوری نمیشه... اون بچه باید همیشه تو بیمارستان بمونه. یعنی بچه ای که در نقش خودش بوده رو همش تنبیه میکرد ولی قبول نمیکرد که به راه راست هدایت بشه!! که خب خیلی برای من ناامید کننده بود ولی با مشاور که حرف زدم گفت اینا همش از هوش زیادش هست و کاااملا فهمیده تو میخوای در قالب بازی یه چیزایی بهش بگی و برای همین اصلا وارد بازی نمیشه و بازی رو باورش نکرده! باید اونقدر زرنگ باشی و اونقدر ظریف طراحی کنی که اون بازی رو باور کنه و بیوفته تو بازی......

خلاصه بازی رو به این شکل تغییر دادیم که یه فرشته( عروسک تینکربل) و یه شیطان داریم که شیطان همش بچه ها رو گول میزنه که کارای بد یکنن و در نهایت وقتی بچه ها گولش رو میخورن بال فرشته شون کنده میشه  و فرشته از پیششون میره... این بازی تا حد زیادی تونسته اینو تحت تاثیر خودش قرار بده و به فکر وادارش کنه!

خلاصه که داستانی داریم ما...

تکنیک دیگه ای که قبلا هم خونده بودم و میدونستم ولی استفاده نمیکردم  این بود که بذارید بچه با عواقب طبیعی رفتارش اشنا بشه. مثلا اگه به بچه ای گفتین مثلا راس فلان ساعت باید از خونه بریم بیرون مثلا بریم سینما و بچه هنوز حاضر نشده( البته بچه ای که میتونه ساعت رو بخونه) به جای داد و بیداد و سرزنش به راحتی با خودتون نبردیش و کاملا خونسرد و اروم باقی بمونید! چون اگه داد و بیداد کنید به جای اینکه رفتار بد بچه به عنوان مشکل مطرح بشه شما هستین که به شکل مشکل دیده میشین و بچه به جای اینکه فکر کنه من رفتار بدی داشتم رو این متمرکز میشه که من مادر بدی دارم. ولی اگه ببینه شما باهاش دعوا ندارین و صرفا به مرزی که براش گذاشتین عمل میکنین خودش دستش میاد چی به چیه...

مثلا دیروز سر گاز داشتم مایه ماکارونی درست میکردم و تارا گیر داده بود بده من بخورم. دو بار براش توضیح دادم که غذای در حال پخت داغه و ما رو میسوزونه. تو گوشش نرفت که نرفت...دفعه سوم  به ذهنم رسید از این قانون استفاده کنم. یه قاشق از مواد رو برداشتم و دادم دستش. قبل از اینکه ببره تو دهنش با انگشتش زد به غذا و بلافاصله انگشتش رو کشید عقب و کرد تو دهنش و گفت خیلی سوخت ها.... در کمال خونسردی گفتم اره مامانم غذای ر حال پخت خیلی داغه و خیلی میسوزونه! همین..! نه دعوایی. نه توضیح اضافه ای و نه لجبازی و قشقرقی...

اما به کل تو این مدت هم من و هم همسر پوست انداختیم و الان با وجود اینکه به مهدشون هم عادت کرده و هر روز از ساعت 1.5 میره تا 5.5 عصر ولی من عین کسی هستم که کتک مفصلی خورده باشه و همه تار و پود بدنم و اعصابم و روانم خسته و کوفته است و همش میخوام بخوابم... یعنی با خودم فکر میکنم اگه یه سال هم به خواب زمستانی برم شاید خستیگم کامل برطرف نشه.

این بود ماجرای اینروزهای ما..

امیدوارم هیچ مادری روز سخت نداشته باشه..

نماز روزه هاتون هم قبول

ما رو هم دعا کنید.

بای

 

 


[ یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ ] [ ۱۴:۴۶ بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

هستم...

 

سلام به همه دوستان.

خواستم به اطلاع برسونم که بنده هنوز در قید حیات میباشم و دلیل این تاخیر طولانی هم چیزی نبود جز سکته شدید و کمای بلاگفا...

ایشالله به زودی یه رونقی به اینجا میدم.فعلا منتظرم ببینم سرانجام تلخ بلاگفا چه خواهد شد...به احتمال زیاد از اینجا نقل مکان خواهیم کرد دوستان.برای اسباب کشی خبرتان میکنم...

 


[ شنبه ۶ تیر۱۳۹۴ ] [ ۷:۵۵ قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

بعد از بیش ازدو ماه خرابی بلاگفا الان آخرین اطلاعات به روز ما مربوطه به 92.11.28...!!!!

خسته نباشی جناب شیرازی. ..هلاک شدی والله...


[ چهارشنبه ۳ تیر۱۳۹۴ ] [ ۲۰:۵۳ بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

روز مادر

بچه چرا هوا اینقدر بس ناجوانمردانه گرم است؟؟!!!

یعنی تو این شهر ما نباید زمستون و بهار رو تجربه کنیم؟!! همش پاییز و تابستون؟!!

نمیدونم والله همه همینقدر گرمشونه یا من هنوز بدنم کالیبره نشده.....

اها راستی روز همه مامانا مبارک...

من که بر اساس تجارب چندین ساله میدونستم که نباید توقع ایده نابی، سورپرایزی چیزی داشته باشم، واسه همین هم  در کمال رضایت با زبون خوش! کارت همسر جان رو برداشتم و رفتم واسه خودم یه دو قلم لوازم ارایشی خریدم و دل خودم رو شاد کردم. و روز مادرم رو گرامی داشتم... تازه امروز میگه بیار ببینم من اون کادویی که واست خریدم رو ندیدم اصلا...!

دیگه دیروز بعد از ظهر هم رفتیم یافت اباد و در نهایت موفق شدم یه تخت واسه این بچه بخرم... نمیدونم چرا خرید مبلمان و سرویس خواب واسم اینقدر سخت شده.. کلا خیلی ادم مشکل پسندی نیستم چون معمولا میدونم چی میخوام و دنبالم چیم .. فقط مشکل اینه که در این زمینه اون چیزی که میخوام تو بازار نیست!! الانم یه تخت سفید کلاسیک نسبتا جمع و جور و ساده از یاسمین خریدیم که تقریبا با فاکتورهای مدنظر من میخوند به جز اینکه پایینش کشو نداره. کلا بیشتر تختهای نوزاد- نوجوان بودن که کشو داشتن. اکثر تختای نوجوان کشو نداشتن... بعدم دیدم میتونم اگه خواستم زیر تخت از این باکسهای حصیری ایکیا بذارم. خوشگلتر هم میشه...

اینم عکسش..

فقط دو ماه دیگه تحویلش میدن!!!!! واسه همین دیگه تشک نگرفتیم گفتیم بمونه همون موقع. دوستان اگه کسی در مورد تشک خوب تجربه ای داره لطفا بگه.

تشکهای دکتر ویستر رو دیدیم که از 260 تومن بود به بالا. خودش یه مدل 380 تومنی رو پیشنهاد داد، ولی یه مدل 780 تومنی هم داشت که اون به نظرمون خیلی خوب بود.. حالا دیگه نمیدونم....

بعد از اونجا هم یه راست رفتیم رستوران فلورانس و چون زود رفته بودیم هیشکی نبود و فقط ما بودیم.. استیک خوشمزه زدیم بر بدن با موزیک لایت در یک فضای رومانتیک....

دیدم هیشکی نیست پررو بازی دراوردم رفتم به اقاهه میگم این موزیکا رو کامپیوتره یا رو سی دی.. میگه رو کامپیوتر.. میگم پس بفرمایین. اینم فلش من!!!

به همسر میگم از این به بعد روزی دوبار ناهار و شام یه بشقاب غذا میذارم جلوت با موزیک مخصوص! اخر سر 100 تومن فاکتور میدم دستت با ارزش افزوده... فک کن روزی 200 تومن صرفه جویی میکنم در اقتصاد خانوار....

امروز هم پدر شوهر اینا میان و احتمالا مجبور باشن قلب پدر همسر رو باطری بذارن!! چون ضربانش به شدت افت میکنه... بیچاره....

در ضمن این اولین کتابی هست که امسال خوندم و خوندنش رو به شما هم توصیه میکنم....

هیچی دیگه. اینم ماجرای روز مادر ما...


[ جمعه ۲۱ فروردین۱۳۹۴ ] [ ۱۷:۱۱ بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]

سفر پرماجرا....

یه سلام جدید در سال جدید به همه دوستای گل وبلاگی.

امیدوارم که سال جدید تا بدین لحظه براتون پربار و پر از لحظات خوب بوده باشه...

میبینم که بلاگفا هم نو نوار کرده ولی وبلاگا چرا هنوز سوت و کورند نمیدونم.... کلا بسوزه پدر وایبر و اینستا و هم خانواده هاش...! به نظر من که هیچی وبلاگ نمیشه

خب جونم براتون بگه که ما همونطوری که در جریان بودین از 21 اسفند رفتیم ولایت. عروسی پسر دایی رو رفتیم. خوب بود. 26 ام یعنی چهارشنبه سوری هم ارزروم بودیم و اینگونه سفر پرماجرای ما شروع شد.....

خوشبختانه چون قبل از شروع تعطیلات بود خلوت بود و در عرض نیم ساعت همه کارای گمرکی مون تموم شد.

روزی که ما حرکت کردیم، بازرگان برف میومد!! ولی اونور که رسیدیم فقط هوا سرد بود و برف نبود... یه شب ارزروم موندیم و فردا صبح به طرف ترابزون حرکت کردیم. فاصله دو تا شهر از هم 300 و خرده ای کیلومتره اما چون تو راه دو تا گردنه و مسیر کوهستانی هس، حدود 5 ساعت طول کشید....

سر راه شهر کوچکی هست به اسمه "گوموش هانه" دو تا خیابون بیشتر نداره ها اما بسیاار شهر زیبایی هست. دو بار اونجا ناهار خوردیم. هر دو بار هم تو یه رستوران خیلی خوب که غذاهای بسیییار خوشمزه ای داشت. مخصوصا دلمه فلفل و بادمجونش حرف نداشت...

دوغ رو هم تو اون ظرفای خرم سلطان سرو میکردن

ترابزون هم که یه شهر قدیمی هست کنار دریای سیاه. هواش مثل شمال خودمون بود. یه روز ابری و سرد با نم بارون.. یه روز افتابی و گرم... اکثر هتلها مرکز شهر با فاصله کمی از دریا هستند و اکثرا ساختمونهاشون قدیمی اما بازسازی شده... من که اولش دیدم تو ذوقم خورد ولی بعدا که رفتم تو بییییییییییییییییییی نهایت هتل تمیزی بود با امکانات خوب. از پنجره اتاقمون هم دریا دیده میشد.. از تمیزیش هم هر چی بگم کم گفتم. شیک هم بود..

سه روزی ترابزون بودیم... یه مرکز خرید خوب داشت. یه اوت لت هم داشت که هر دو رو رفتیم. اوت لت کوتون عالی بود... یه روز هم رفتیم پیاده روی و سه ساعتی تو شهر چرخیدیم و رفتیم مرکز شهر... خیلی حس و حال خوبی داشت و پر بود از مغازه هایی که ظروف مسی میفروختن.... اخه صنایع دستی اون شهر همون مس هستش....

چون تو سفر قبلی زیاد کفش و لباس گرفته بودم این سری کم خریدم. البته برای تارا بازم خیلی خریدم ولی واسه خودمون نه. عوضش وسایل خونه و یه سری روتختی و اینا که واسه خودمون و تارا میخواستم و رومیزی و اینجور چیزا گرفتم.....

تو اوت لت پنتی هم حراج فوق العاده ای بود و مایوی 90 لیری رو میداد 15 لیر!!! یا جوراب شلواریها 3 لیر!!!!! محشر بود.. میگفت چون دیگه تابساتونه و سیزن جدید میاد میخواییم اینا رو رد کنیم بره...

پنجشنبه شب بود که اولین اتفاق بد افتاد.... من مشغول خرید بودم و همسر و تارا تو شهر بازی . منم کارم تموم شده بود و  اس ام اس دادم که بیایین بریم. یهو دیدم همسر بچه گریان به بغل اومد... رنگ به صورت خودش هم نیست.... نگو طفلک بچم تو شهر بازی قدش به یه وسیله نمیرسیده، همسر بی  احتیاطی میکنه و ورمیداره بچه رو میذاره رو میز و یهو بچه گورومبی با سر میوفته رو موزاییک!! بغلش که کردم پشت سرش اندازه یه گردو باد کرده بود.... همسر هم به قول ترکا به شدت پانیک یاپمیشدی!= هول کرده بود و مونده بودم بچه رو اروم کنم یا پدر بچه رو... همش التماس  میکرد که زود باش ببریمش دکتر.. گفتم عزیزم من میدونم اگه الان ببریمش میگن باید تا 4 ساعت تحت نظر باشه. کار خاصی نمیکنن...

خلاصه برگشتیم هتل و نیم ساعت بعد هم بچه بالا اورد و حالش یکم بهتر شد. ولی من بر اساس تجربه میدونستم که اگه استفراغ ادامه دار نباشه مشکلی نداره. حالا همسر گیر داده نذار بخوابه!! میگم بابام جان بچه ای که از 9 صبح بیداره، الانم 12 شبه.. این سر پا داره میخوابه.. من چجوری بیدار نگهش دارم... خلاصه از تو اینترنت سرچ کردم نشونش دادم که نوشته بذارین بچه بخوابه ولی اگه نگران هستین دو ساعت بعد بیدارش کنین.... خلاصه رضایت داد و بچه خوابید و خودش چشم رو هم نذاشت و  دو ساعت بعد بچه رو بیدار کرد و خیالش راحت شد....

خلاصه که خدا خطر بزرگی رو از بیخ گوشمون گذروند و شکر که مشکلی پیش نیومد... تو مملکت غریب... وای.... دیگه فرداش بچه هر چی میدید باباش میخرید .. به خواستن نمیرسید.. عذاب وجدان داشت بیچاره....

 

شب هم سال تحویل بود و ما خوشحال از اینکه بچمون سالمه و سال تحویل رو با یه چشم نیمه باز و یه چشم کاملا بسته از خواب! و با پیژامه تحویل کردیم... و عیدیامون رو گرفتیم گذاشتیم زیر بالشمون....

از فردا ییهو سیل ایرانیها به شهر هجوم اوردن و کل هتل پر شد از ایرانیا. یعنی اینطوری بهتون بگم که تو ساعتی که ما رفتیم واسه صبحانه، حدود 40 نفر ایرانیه دیگه هم در حال خوردن صبحانه بودن!

خلاصه بعد از سه شب و چهار روز ترابزون رو برای برگشت به ارزروم و بعد بازرگان ترک کردیم غافل اینکه چه ماجراها خواهیم داشت....

دو ساعت نشده بود از ترابزون بیرون اومده بودیم که تو گردنه به چنان برف و کولاکی برخوردیم که امکان ادامه مسیر نبود... یه جا بالای گردنه و تو شیب، ماشین موند... همسر پیاده شد زنجیر چرخ ببنده.. برف و کولاکی بود  وحشتناک... طفلک دستاش یخ زده بود..برف میزد تو چشم ادم....  بیشتر از نیم ساعت تلاش کرد و نتونست ببنده.. هوا هم تاریک شده بود و من داشتم از ترس سکته میکردم.. همش میگفتم نکنه تو این کولاک یه ماشین از پشت بیاد بزنه بهمون... یا ماشین تو این شیب سر بخوره و من و تارا جلو چشم همسر بریم تو دره....

خلاصه اوضاعی بود....

یهو همسر اومد استارت بزنه و ماشین دیگه استارت هم نزد!!!!!!!!!! قیافه ما رو تصور کنین در اون لحظه

باز همسر به شدت هول کرد... یه ماشین ایرانی از روبرو میومد.. نگه داشت که کمک کنه. دیدیم نه ماشین بازیش گرفته. گفت چاره ای نیست. بیایین  ماشینو همینجا ول کنین من شما رو تا بایبورت برسونم... حالا فک کن تو اون برف و شیب با ترمز دستی ماشین رو حرکت دادن و کشیدن کنار جاده. ما هم یه ساک از وسایل رو هول هولی برداشتیم و اومدیم تو ماشین اینا.... میگفت اونور جاده هم خیلی ماشینای ایرانی تو برف گیر کردن و دارن همدیگه رو هل میدن و میان.....!!

خلاصه 40 کیلومتر برگشتیم عقب و رسیدیم به بایبورت که یه ده کوچیکه و با خودم میگفتم اینجا چادر هم گیر نمیاد ادم بمونه. جلوی اولین تابلوی پانسیون همسر گفت پیاده بشیم که مزاحم اینا هم نباشیم. خلاص تشکر کردیم و رفتیم تو پانسیون. اونجا که اومدیم پیاده بشیم دیدم تارا که تو ماشین خودمون کفشاش رو دراورده بود تو اون هاگیر واگیر بدون کفش اومده تو این یکی ماشین... ولی شانسی که اوردیم همسر اشتباهی یه پلاستیک از ماشین اورده بود که  چکمه های بچه توش بود...

خلاصه رفتیم تو پانسیونه و یارو گفت اینجا واسه مجردهاس ولی اگه بخوایین واسه یه شب بهتون میدم. همینکه وارد طبقات شدیم  دیدم نه بابا.. اینجا پر از مجرده.. تو اتاق هم تمیز نبود و رو میز دارو و ناخن گیر بود!!! به همسر گفتم من عمرا اینجا بمونم... اونم دراومد که بابا تو این وضعیت برف و بدون ماشین دیگه کاری نمیشه کرد و حالا یه شبه و اینا... گفتم نه.... فردا تو میخوای بری سراغ ماشین من اینجا نمیتونم با بچه تنها بمونم....

خلاصه هنوز 10 دقیقه نشده بود اتاق رو تحویل گرفته بودیم که همسر رفت پایین به یارو گفت نمیخواییم بمونیم. در کمال تعجب گفت اصلا اشکالی نداره. خودش جلوی روی ما به چند تا هتل دیگه زنگ زد ببینه کدوم جا داره. بعدم به تاکسی زنگ زد بیاد ما رو ببره.

راننده تاکسی اومد گفت یه هتل اپارتمان نوساز میشناسم که خیلی تمیز و مرتبه. اگه میخوایین اول بریم اونجا رو ببینیم. اگه خوشتون نیومد میریم هتل. ما هم گفتیم باشه... وقتی رسیدیم باورم نمیشد تو همچین ده کوچیکی همچین جای مرتب و شیکی وجود داشته باشه.... از خونه خودمون مرتب تر و تمیز تر.. شاید تو اون اتاق ما اولین نفر بودیم که میموندیم... خلاصه به قیمت مفت 80 لیر! اونجا رو گرفتیم. متاسفانه چون تو مود عکس گرفتن نبودم فقط همین یه عکس رو دارم که اونم تارا گرفته..!

 

خواستیم به راننده تاکسی پولش رو بدیم. مییگیم چقدر شد؟ گفتم دیگه حداقل 30 لیر میگیره... گفت 8 لیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی از خوبی مردمش هررررررررررررررررررررررر چیییییییییییییی بگم کم گفتم.... اگه تو کشور خودمون ادم رو غریبه ببینه فقط میخوان تیغت بزنن ولی اونجا همه به فکر کمک کردن بودن....

خلاصه تمیزی و دلبازی هتل یکمی حالمون رو جا اورد... نگران شیر تارا و شارژر موبایلهامون بودم و فک میکردم تو چمدون مونده ولی باز شانس اوردیم و تا ساک رو باز کردم دیدم هر دوش تو ساکه و کلی خوشحال شدم. یکم با مامان اینا تو وایبر حرف زدم و استرس پراکنی کردم و خودم ارومتر شدم....

خود صاحب هتل زنگ زد و یه مکانیک پیدا کرد.. نمیدونستیم ماشین چش شده...نگرانی اصلیمون هم همین بود.... اینکه ماشین یه ایراد اساسی پیدا کرده باشه که در اینصورت هم از نظر زمانی تو دردسر میوفتادیم و هم چون اخر سفرمون بود پول زیادی هم همراه نداشتیم....  فک کنین فرداش یکشنبه بود و روز تعطیل اونا.. خود مکانیک با ماشین خودش اومد و ما رو 40 کیلومتر برد بالای کوه و  دیدیم خوشبختانه ماشین فقط باطری تموم کرده! وقت گیر اورده بود...! یه باطری جدید گرفتیم البته باز با یه هزینه منطقی و خوش و خرم و خوشحاااااللل به راهمون ادامه دادیم. تازه تو این فاصله از هتل به اون مکانیکه زنگ زده بودن میپرسیدن مشکل ماشین چیه و کارشون راه میوفته امروز یا نه؟! واقعا مردم بی نظیری بودن....

یه مطلب جالب دیگه اینکه تو ترکیه چند سال پیش 6 تا صفر از پولشون حذف کردن و مثلا  2میلیون لیر شده دو لیر!! حالا تو شهرای بزرگ همینه.. میپرسی این چنده میگن 20 لیر.. 30 لیر... اما تو دهات میگی نون چنده میگن 3.5 میلیون!!!!

مردم هم همه از دم بسیااار از وضعیت مملکتشون راضیند و میگن ترکیه خیلی کشور خوبیه. شما هم بیایین هموطن ترک بشین!! مخصوصا مردم شهرای کوچک. چون همه امکانات رو دارن بدون شلوغی و ترافیک شهرای بزرگ....

خلاصه که راه افتادیم و واقعا خوشحال بودیم از اینکه ماشین ایراد خاصی نداشته.دوباره تو گوموش هانه ناهار خوردیم و بعد از یه شب پر استرس خودمون رو حسابی شرمنده کردیم.... بعدم رسیدیم ارزروم و اونجا هم دوباره رفتیم مرکز خرید و من یه چند تا چیزی که قبلا دیده بودم و نگرفته بودم رو  در راستای دلجویی از خودم! خریدم و مانتی هم خوردیم  و باز برف شروع شد.. برف تو ارزروم هر کدوم اندازه یه کیوی!!!

گفتیم دیگه تا بازرگان میریم و احتمالا شب میرسیم بازرگان، مرز رو رد میکنیم و اگه نتونستیم بیشتر بریم، شب رو همون بازرگان میمونیم. اممما تو راه چنان برفی بود که هیچی از جاده و شانه دیده نمیشد.. ما هم که تجربه کرده بودیم دیگه بیشتر نرفتیم و به محض تاریک شدن هوا حدودای ساعت 7- 7:30 بود که رسیدیم به شهر اغری در 150 کیلومتری بازرگان رو رفتیم داخل شهر و جلوی اولین تابلوی هتل وایستادیم و یه اتاق گرفتیم...

 

باز هتل تا شب پر شد از ایرانیایی که بیشترشون تاااازه از سمت بازرگان داشتن میومدن و برف غافلگیرشون کرده بود.. یکی چپ کرده بود.. ماشین یکی رو با یدک برده بودن... یکی پاسپورتش رو گم کرده بود... خلاصه مردم نشسته بودن تو لابی و هر کی از مصیبت خودش میگفت.... ما هم خوشحال از اینکه مصیبت رو پشت سر گذاشتیم. اون شب با دلی ارام و قلبی مطمئن تو هتل گرم و نرم  که تا خرخره پر از ایرانی بود گرفتیم خوابیدیم. البته تا نصف شب هم اینترنت بازی میکردیم و همه رو از نگرانی دراوردیم...

فردا صبح برف قطع شده بود و ولی اطراف جاده بیشتر از نیم متر برف بود....

 

 

 

صبحانه رو خوردیم و راه افتادیم تا بلکه بتونیم امروز از ترکیه دربریم! نزدیکای ساعت 12 بود رسیدیم دوغوبایزید که 25 کیلومتریه مرزه. گفتیم واسه ناهار بریم یه چیزی بگیریم. همسر گفت بابا تو این ده چی گیر میاد اخه؟ با اکراه رفت تو ده به قول خودش! بازم با انبوه رستورانها و سوپرمارکتهای حسابی سورپرایز شدیم. پیده هایی خریدیم که کم مونده بود انگشتامو هم باهاش بخورم و کادایف که دسر خوشمزه ترکی هست. بعدم رفتم تو سوپر و هر چی لیر واسم مونده بود شکلات و ابمیوه و زیتون و روغن زیتون و این چیزا خریدم. تااازه اگه بدونین تو سوپر چی دیدم؟؟؟!!!

............

رطب مضافتی بم!!!

خلاصه نیم ساعت بعد هم رسیدیم مرز و کارای خروج رو انجام دادیم و وارد خاک میهن اسلامی شدیم. بازرگان هم درست مثل یه خط! اونور برف و کولاک... اینور خشک...

یه اقایی رو هم اونور 600 تومن جریمه رانندگی کرده بود. اینم پولش تموم شده بود. نمیتونست بیاد تو بازرگان از خودپرداز پول بگیره. دیگه کارتهاش رو با رمزاش داد به من. اومدم اینور واسش پول گرفتم و لیر خریدم و بردم بهش دادم... کلی تشکر کرد...

عصر هم رسدیم جلفا و سریع یه خروس کشتیم و نذرهامون رو به جا اوردیم..

سفر واقعا بی نظیری بود. پر از بد بیاریها و خوش شانسیهای توام...

چیزای بسیییار زیادی از این سفر یاد گرفتم و  یه بخشهای تاریکی از شخصیت خودم! برام شناخته شد که به جد تصمیم دارم تو سال جدید روشون کار کنم... از قدیم گفتن... بسیار سفر باید تا پخته شود خامی....

در کل سفر جالب انگیزناکی بود... یه عمر خاطره خواهیم داشت واسه تعریف کردن!! البته  فکر نکنین توبه کار شدیما.. هنوز یه ساعت نشده بود رسیده بودیم جلفا داشتیم برنامه میریختیم واسه سفر بعدی تو خرداد و اینکه اینبار کدوم شهرش رو  بریم....

اینم از سفرنامه پرماجرای ما....

دیگه برم که بچم گشنه اش شده...

فعلا بای...


[ یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ ] [ ۱۲:۴۷ بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]
[ ]