--> آشیانه عشق من و آقای همسر

سام علیکم...

»
سلام.

همین الان که دارم اینا رو مینویسم، یه خروار لباس اتو نشده و یه عالمه هویج خرد نشده دارن اسم منو فریااااد میزنن، ولیییییی... من یه هیس! بهشون گفتم و اومدم که براتون بنویسم...

در تمام عمرم هیچ وقت به این اندازه سرم شلوغ نبوده و کمبود وقت نداشتم... حالا موندم دلیلیش بچه داریه یا نبود کمک و یا مسافرتهای تقریبا هفتگی همسر به تبریز! که البته مورد دوم و سوم که یه جورایی علت و معلول همدیگه هستن خیلی تو این وضع موثر بوده و هست....

از اول تابستون همسر مرتب تبریز میره به خاطر پروژه جدیدی که اونجا گرفتن و ما هم یه وقتایی باهاش میریم  مثلا یه بار 10 روز موندیم...و البته بیشتر وقتا نمیریم و تهنا میمونیم... که همسر هم نهایتا دو روزه برمیگرده. البته دیگه کم کم به این فکر افتادم که یا همسر قید این پروژه و یا حتی این شرکت رو بزنه و بشینه ور دل من! که زهی خیال باطل یا اینکه من جمع کنم برم چند صباحی هم تو تبریز زندگی کنم تا همسر یکم کاراش رو سر و سامون بده. اصلا تحمل این رفت و امدها رو تو سر سیاه زمستون ندارم!

دیگه جونم براتون بگه میمونه یه اخر هفته که اونم پنجشنبه ها از 10 صبح تا ساعت 1 کلاس گریم سینمایی دارم و خسته و هلاک میرسم خونه و دیگه فقط یه جمعه است و یه خرواااااااااااااااااااااار کار نکرده و هزاااااااااااااار جای نرفته!!!! دیروز از صبح کار کردیم تو خونه تااااااااااا 8 شب! ظهر هم در کشوی کابینت کنده شد و افتاد رو پام و انگشت کوچیکه ام رو پوکوند و الان انگشتم رو زدم زیر بغلم نشستم اینجا....!

ساعت 8 شب همسر گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم که گفتم منو برسون میلاد نور و در نتیجه در کمتر از یکساعت یه مانتو خریدم! که جزو سریع السیر ترین خریدهای عمرم محسوب میشه...

تارای گلم هم یه بلایی شده  که نگو. میگه مامانی کابینت افتاد رو پات اوف شدی؟ میگم اره.. میگه قویبونت بشم! مگه نگفتم نرو اشپزخونه خطرناکه....

امروز بازومو نشون میده میگه میخوام دست مامانی رو گاس=گاز بگیرم! میگم خب منم میخوام دست تو رو گاس بگیرم... میگه نهههههههههه... میگم پس تو هم نه! از بس تنش میخاره میگه باشه تو بیا دست منو گاز کوچولو بگیر تا بعدش من مامانی رو گااااااااااااااااااااااااس بگیرم!!!

خلاصه که دلیل ننوشتنم ذیق وقت است و بس. در ضمن جا داره از معدود دوستانی!! که به یادم بودن و حالم رو پرسیدن تشکر کنم.

فعلا بای

 

مهد

سلام.

روز همگی به خیر...

یه راهنمایی  میخواستم از مامانایی که بچه هایی به سن تارا دارن...

من میخوام روزی 3-4 ساعت تارا رو مهد یا جایی بذارم بره هم یکم بازی کنه و بهش خوش بگذره، هم من یه تایم ازادی داشته باشم. یه مهد نزدیک خونه بود رفتم، ولی میبینم کلا برنامه مهد ها با بچه من جور نیست. میگن 8 صبح بیار تا 12:30 که میشه نیمه وقت و تمام وقت هم تا 5 بعد از ظهر...

میگم باشه من پول تمام وقت رو میدم ولی بچه رو از 11 میارم تا 2. میگن باشه ولی بعد که برنامه شون رو میپرسی میگن بازی و نقاشی و کاردستی تا 11:30 بیشتر نیست، بعدش ساعت 12 بهشون ناهار میدیم و از 1تا3 برنامه ها خواب و استراحته!!! خب طبیعتا بچه ای که زودتر از 8 صبح بیدار شده رفته مهد میتونه ساعت 1 بخوابه ولی بچه ای که 10 صبح بیدار میشه دیگه اونموقع خوابش نمیاد!! از طرفی اصلااااااااااا نمیخوام از الان که یه فسقل بچه است ساعت 7 و 8 صبح بیدارش کنم. حتی اگه اینکارو هم بکنم کل روز بداخلاق و کسله و ساعت 11 یهو غش میکنه میخوابه!!

میخواستم ببینم واقعا همه مهد ها همینجوریه برنامه شون؟؟؟ تااازه تو هر کلاس گفت 18 نفرن!!!!!!!!

جایی نیست که تو این تایمی که من میخوام برای بچه ها برنامه های شاد و سرگرم کننده داشته باشن؟ البته برای سال دیگه موسسه رنگین کمان ثبت نامش کردم که برنامه شون از 12:30 شروع میشه تا 6 عصر و  خیلی عالیه ولی برای امسالش نمیدونم چیکار کنم؟!

سرم شلوخه!

چند وقته که سرم حسابی شلوغ شده.... پروژه ای که شرکت همسر تو تبریز گرفتن باعث شده تو یکماه گذشته همسر هر هفته تبریز بره  و در نتیجه یا نیست و یا وقتی برمیگرده کارای اینجا به واسطه یکی دو روز غیبتش مونده و عصرها یا دیروقت میاد یا وقتی میاد خسته است و خلاصه بنده از 30 سالگی به اینور!!! بار زندگی رو دارم  تهنا تهنا به دوش میکشم  و عملا همسر دیگه نمتیونه مثل سابق تو همه کارا همکاری کنه!

از طرفی تارا جونم هم حساااابی شیطون شده و منو شهید میکنه رسما!

دختر خاله عزیزم هم دو سه روز بعد از کنکور دخترش و زمانیکه من تبریز بودم رفتن گرجستان( اونجا خونه دارن) و هنوز نیومدن و من کلی این مدت تهنا بودم و دلم براشون تنگ شده بود. همین چند دقیقه پیش با اسکایپ باهاشون حرف زدم و گفتن فردا صبح برمیگردن و کلیییییییییی خوشحال شدم...

دوره کاشت ناخنم رو هم میرم و خودم هم علاقه دارم به اینکار و الان همه ناخنهای خودم و دوستم رو کاشتم! با دوستم هم این مدت خیلی رفت و امد داشتیم و هر چند هر روز صبح که از خواب پا میشیم اول به همدیگه زنگ میزنیم ولی این مدت همسر هم که نبود یه بار اونا از صبح تا شهر خونه ما بودن و ناهارو با هم بودیم، یه روز هم ما پیش اونا بودیم...

خب فک کنم الان دیگه بهم حق بدین که این مدت کم پیدا بودم...

استخر خونه تو ماه رمضون تا 12 شب بازه و حالی به حولی... با همسایه ها میریم تا دیر وقت شب شنا میکنیم و کلی خوراکی میخوریم و خوش میگذرونیم.وای اونروز بدجور هوس پفک کرده بودم و گفتم میبرم استخر میخوریم، حاضر شدم داشتم میرفتم با خیاااااااااااااااال راحت رفتم در کابینت رو باز کردم پفک بردارم که دیدم عهههههههههههههههههههه ای دل غافل.. تموم شده که..... ای بخشکی شانس! یعنی با مخ رفتم تو دیفال!

یه شب از شبایی که همسر نبود، جاری کوچیکه شب اومد پیشمون. این جاری کلاسهای شخصیت شناسی یونگ رو میره و تا دیر وقت شب نشسته بودیم شخصیت همه رو تجریه تحلیل میکردیم و کلی برام جالب بود. میگفت هر کدوم از این شخصیتها ناخوداگاه یه سری اسیبهایی به بچه هاشون میزنن.. مثلا زنهایی با شخصیت "دیمیتر" ( کسایی که بچه براشون از هر کس دیگه ای مهمتره) ممکنه بچه هایی با شخصیت پرسیفون ( دختر مامان)رو سبب شه. بعد میگفت یه مبحثی دارن به اسمه سایه ها... بخشهایی زندگی نکرده شخصیتمون به صورت یه سری سایه هایی تو زندگی دنبال ما میان و بهمون سیگنال میدن که باهاشون اشتی کنیم و اگه اینکارو نکنیم ممکنه با یه تکانه ما رو به سمت خودشون هل بدن!!! مثلا کسی که شخصیت کار و تلاش و ایناش قویه و هر رووووووووووووز از صبح تا شب در حال دویدن و تکاپو هست، ممکنه یه روز تو یه تصادف از دو تا پا فلج بشه و مجبور شه تا اخر عمر بشینه گوشه خونه! لذا منم که شخصیت  شوهر ذلیل ! دارم تصمیم گرفتم کمی از این اخلاقم دست بردارم و مستقلتر باشم و لذا همسرو زیاد تحویل نیمگیرم!خلاصه که مبحث جالبی بود و علاقه مند شدم اگه عمری باقی بود و فرصتش ایجاد شد منم تو این دوره ها شرکت کنم...

برنج خیسوندم فردا شله زرد درست کنم....

یه بار کاله جوش درست کردم خیلی خوشم اومد.. خانومه تو تلویزیون میگفت تخم خربزه رو بو بدین، بعد اسیابش کنین  و یه قاشق بریزین تو کاله جوش! این دفعه حتما امتحان میکنم.

خب دیگه من برم یه چایی دم کنم که بدجور تشنمه.

فعلا بای...

 

بزرگ شدم!

»
 

 

با یک دنیا امید و کلی هدف و برنامه ، وارد سی سالگی شدم!!!!!

برعکس 29 تولد گذشته که چندان حس متفاوتی نداشتم، امسال خیلیییییی خیلیییییییی خوشحالم که بلاخره بزرگ شدم و عاقل شدم و خاااااااااااااااااااااااااااانومی شدم واسه خودم....

شام رو تو اسپیوی درکه خوردیم و اینروز خجسته رو گرامی داشتیم.... تارا هم خیلییییییییی خوب همراهی کرد و 10 دفعه این شمعا رو فوت کرد و اخرش هم من موفق نشدم شمع 30 سالگیم رو فوت کنم....

جالب اینکه تو میز کناریمون هم یه خانوم و اقا بودن که تولد خانومه بود!

عنوان ندارد!

»
امروز صبح جوجه کوچولو 7 صبح بیدار شده! با باباش رفته پارک.. هنوزم بیداره... منه بی نوا هم  مست و ملنگم...

اونقدر خوردنی شده که بعضی وقتا اختیار از کف میدم و حمله ور میشم بهش و میخوام واقعا بخورمش! پشه نیشش زده میگه مامانی به خارم میاد!!

بدجور معتاد تلویزیون و سریالهای ترک شدم.. تقریبا 6 روز هفته رو هر شب سریال میدیدم و زودتر از 2 نصف شب نخوابیدم... تقریبا از بعد از عید این برنامه هر روزم بوده و این کم خوابیدنها تو چند ماه حسابی خسته ام کرده بود.. کلی هم حواس پرت شده بودم... شکر خدا سریالهای ترک سه ماه تابستون پخش نمیشن.. البته به جاش سریالهای مخصوص تابستون میذارن ولی من فعلا میخوام یکم به خودم استراحت بدم. جمعه شب ساعت 12 خوابیدم تااا 10 صبح! کلی حال کردم. ولی امروز خانوم خانوما نذاشت...

شرکت همسر هم شکر خدا وضعشون بعد از عید خیلی بهتر شده... بهش میگم بلاخره نمردیم و از یکی از شرکتهایی که تو باهاشون کار میکنی راضی بودیم! یه پروژه جدید هم تو تبریز گرفتن و این یعنی در چند ماه اینده زود به زود میریم اونور. هفته پیش خودش چهارشنبه رو یکروزه رفت و برگشت.. حالا فردا دوباره باید بره که برای ما هم بلیط گرفته و فردا عصر میریم و جمعه عصر برمیگردیم... ماشالله  به قیمت بلیط! یه زمانی رفت و برگشت 28 تومن بود!!!

دیشب فوتبال رو دیدین؟!!! خوشبختانه من فوتبالی نیستم. همسر میدید و دم به دقیقه یه متر میپرید هوا.. منم داشتم مجله ورق میزدم! همش میگفت واااااااااای چطور میتونی ریلکس بشینی مجله بخونی بیا ببین... دقیقه 86 بود که تارا اب بازیش تو حموم تموم شد و صدام زد برم ابکشی اش کنم!! رفتم.... دیدما صدای همسر نمیاد.. 5 دقیقه بعدش اومدم میگم چرا صدات نمیاد.. دیدم میگه گل خوردیم! ای بخشکی شانس!

حیف شد...

هفته پیش تو نت دنبال  مدارک لازم برای پروانه کسب و مجوز سالن میگشتم.. دیدم بعضی جاها نوشته الان دیگه با یه مدرک پروانه نمیدن و حداقل باید 4 تا مدرک تخصصی داشته باشی!!!! زنگ زدم از 118 شماره اتحادیه ارایشگران رو گرفتم. سه تا شماره بهم داد ولی هررررررر چی زنگ میزنم جواب نمیدن...  به اموزشگاهی که پارسال میرفتم زنگ زدم  اونا م نه شماره داشتن و نه اطلاعی از قوانین!!! خلاصه که موندم پا در هوا! کسی چیزی تو این زمینه میدونه؟؟؟؟؟

فعلا کلاس کاشت ناخن ثبت نام کردم... تا بینم چی میشه..

دیگه عصری همسایه ام گفت یکی دو نفر از همسایه ها میخوان بیان خونمون شما هم بیایین.. ما هم رفتیم یه دو ساعتی با همسایه ها بودیم...

راستی بلاخره گوش شیطون کر ما مبل خریدیم!! به قول دختر خالم چشم هممون روشن! من هیچ وقت تو خرید اینننقدر سخت گیر نبودم! البته هنوز 2 هفته دیگه تحویل میدن ولی بالخره خریدم...

دیگه همین دیگه.. از هر دری، وری!

مادر و دختر-2

»
بعضی روزا با اینکه همه روز رو خونه و پیش بچه ای ولی اونجوری که باید نمیتونی براش وقت باکیفیت بذاری.. حالا یا سرت به کارای خونه گرمه و یا حس  بازی نیست!!! اون وقته که اخر شب که میری ملافه نی نی کوچولوت رو مرتب کنی یه حس عذاب وجدان و کم کاری میاد سراغت که تا یک ساعت بعدش تو تختت این پهلو به اون پهلو میشی...

امروز از اون روزا نبود.. بلکه یه روز بعد از چنین روزی بود و برای همین من امروز اشپزخونه و کار خونه رو تعطیل کردم و از صبح با هم کار دستی درست کردیم و خونه دوستمون رفتیم و بعدم مادر و دختر با هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم و اومدیم خونه.....

خلاصه که در بست در خدمت دخترم بودم.

هوای اینروزا هم که خیلی عجیب غریبه... پنجشنبه دیدم طوفان بدجوری شیشه ها رو کثیف کرده، خونه ما هم که همش پنجره است... به همسر گفتم بیا تمیز کنیم میگفت بازم قراره طوفان بشه.. فایده نداره.. ولی من نمیتونستم تحمل کنم اوردیم با بخارشور تمیزشون کردیم.. جمعه دوباره بارون گند زد!

تو تعطیلات سه روزه هم جایی نرفتیم. پنجشنبه که تمیز کاری کردیم.. جمعه رفتیم طالقان که خوب بود و جای سرسبز و قشنگی بود و خوش گذشت... برای اولین بار هم کباب کوبیده درست کردیم که عااالی شد. جمعه هم که استراحت و خرید از هایپر بود...

دیگه مطلب قابل عرضی نیست....

 

سوپ

»
امروز حسابی سحر خیز شدم...

گفتم بیام یکم نت گردی بکنم...

راستی پنجشنبه با یکی از دوستامون رفتیم کاشان و قمصر. خیلی خوش گذشت. با اینکه گرم بود و باد هم میومد ولی در کل خوش گذشت... بچه ها که اونقدر بازی کردن همش نگران بودیم اینا مریض شن! ولی کم نیاوردن...  فقط اب و مایعات فراوون بهشون میدادیم که گرما زده نشن...

عصر قبل از برگشت رفتیم باغ فین.. بچه ها هم حسااااااااابی خسته بودن و نخوابیده بودن. به خاطر گرما یه تاپ تن تارا کرده بودم که خیلی بهش میومد، با کلاه و عینک افتابی، از فرط خستگی پستونک  در دهان ...! یعنی تصور کنین فقط! هر کی از کنارمون رد میشد براش ابراز احساسات میکرد. یه جا هم یه خانومه اومد اجازه گرفت ازش عکس بگیره...

بگذریمووو

امروز میخوام دستور یک سوپ سبک و خیلی خوشمزه رو بهتون بدم که از کشفیات خودمه و قطعا در تاریخ ازم به نیکی یاد خواهد شد.... میشه گفت سوپ پیاز تحریف شده!!

حالا مواد لازم.... این مقادیری که میگم کاملا تقریبی هست برای دو نفر سوپ خور! در یک وعده تموم شد!

4 عدد پیاز سفید

اب قلم( قطعا با اب مرغ هم میشه درست کرد)

یک قاشق ارد

یک سوم فنجان بلغور گندم خیس خورده

نصف فنجان ماش خیس خورده

یک قاشق جعفری و یک قاشق گشنیز خرد شده

پنیر! هر پنیری که دوست دارین! غیر از لیقوان! میتونین گودای رنده شده، چدار یا پارمزان استفاده کنین.. من پارمزان ریختم...

پیاز ها رو میتونین خلالی خرد کنین یا نگینی یا حلقه ای ... من حلقه ای خرد کردم حلقه ها رو هم از هم جدا کردم.. همینجور قامبالو نریختم ته قابلمه...

توی قابلمه مون روغن میریزیم و برای اینکه تو دلمون نمونه اندازه یک فندق کره هم میریزیم و بعد پیازها مون رو اضافه میکنیم. یه کوچولو تفت میدیدم و بعد شعله رو کم میکنیم، در قابلمه رو میذاریم و نیم ساعت میریم با تلفن با دختر خالمون حرف میزنیم!! کلا اگه دختر خاله ندارین و نمیخوایین با تلفن حرف بزنین  این سوپو درست نکنین چون دیگه به درد نمیخوره! این اولین نکته طلایی در دستور پخت این سوپه...

بعد از نیم ساعت که پیازها با اب خودشون پختن و یه حالت چسبنده پیدا کردن ، یک قاشق ارد و بلغور و ماش رو بهش اضافه میکنیم و اب قلم میریزیم و میذاریم  ماش بپزه و بلغور لعاب بندازه. اواخر کار هم پنیر و گشنیز و جعفری اضافه میکنیم. وقتی سوپ به غلظت کافی رسید گاز رو خاموش میکنیم و اب یک عدد لیموی تازه رو میگیرییم و میریزیم توی سوپ...

حالا نکته طلایی دوم... پا میشین لباس میپوشین و تشریف میبرین به یکی از شعبات نان سحر! چند تا نون سیمیت میخرین و برمیگردین خونه. حالا میتونین بشینین سر میز و از غذای سبک ولی خوشمزه و مقوی تون همراه نون های خوشمزه لذت ببرین...

البته اینو هم میدونم که عمرا کسی نمیاد بگه عسل این سوپ رو درست کردیم، خوشمزه بود دستت درد نکنه، بلکه کلی اه اه و پیف پیف میکنین که این چی بود و تخه و اله و بله... ولی عیب نداره.. بذار ایندگان بدونن که من چقدر به فکر تغذیه سالم ایرانیان بودم!

همین!

 

گل و گیلاس!

»
 

دیروز بابا زنگ زده که گیلاسای باغ رسیدن، فردا واستون میفرستم...

امروز صبح که در جعبه رو باز کردم با این گلها مواجه شدم....

مرسی بابای گلم.. تو خودت گلی...

 

راستی کسی میدونه الان تو کاشان گلاب گیری هنوز هست یا تموم شده و اینکه هوا چطوره؟ هوس کردم یه روزه بریم...  اگه کسی میدونه زودتر بهم خبر بده... مرسی...

پیشنهاد هفته

»
سلام و صبح به خیر به همه دوستان..

امیدوارم روز خوبی رو شروع کرده باشین. که البته با این هوای عالی باید هم همینطور باشه. مرسی خدا جون. پارسال این موقع داشتیم کباب میشیدم ولی امسال که تا به امروز ما کولر روشن نکردیم و هوا عالی بوده.

همونطور که گفتم یه سفر یک هفته ای داشتیم به تبریز بنابه درخواست تارا خانوم! دو روز اول همسر هم بود ولی بعدش برگشت تهران و دوباره اخر هفته اومد دنبالمون. خلاصه که یه جدایی 5 روزه داشتیم که از قبل از سفر نگرانش بودم! نیست همیشه ور دل همدیگه ایم! ولی خوشبختانه سخت نبود و تارا که فکر میکردم خیلی بهونه باباش رو بگیره اینقدر سرش به بازی و شیطنت گرم بود و بهش خوش میگذشت که سراغی هم از بابا نگرفت. کلا برعکس قبلنا که بییییییییی نهاست بچه بابایی بود و حتی حاضر نبود از بغل بابا بغل من بیاد! الان ورق برگشته و شده دختر مامان! مرتب میاد بغلم میکنه و میگه مامانی رو خییلیییییییی دوسش دارم.. بوست بکنم؟! واییی عشقم

یکی از لذتهای سفر برای من خواب شبه! چرا که تارا که تو خونمون همیشه تو اتاق خودش و تو تخت خودش میخوابه و این از 5 ماهگیش اینطوری بوده، تو سفر پیش خودمون میخوابه و میتونم تا صبح ببوسم و ببویمش!

خب بگذریم... از نکات منفی سفر خرابی ماشین بود و مثبت اش هم خرید کیف و کفش واسه خودم از الاله پارک و خرید یه لوستر خیلی خوشگل واسه اپن اشپزخونه ام بازم از لاله پارک.

اینجا هم روزام به کارای خونه و عصرها هم بیرون و پارک و مرکز خرید و شب هم به سریالهای ترکی میگذره و این وسط گاهی کتابی هم میخونم. امسال که تارا رو مهد نذاشتم بره ولی از سال دیگه حتما میذارمش و اون وقته که دیگه دوباره دوران فعالیت عسل بانو شروع میشه! حالا یا ادامه تحصیل میدم و یا به احتمال بیشتر یه کاری شروع میکنم. شاید سالنی که همیشه تو ذهنت بوده رو زدم...  اینه که همش به خودم میگم الان که کار و مسئولیتی رو دوشم نیست و بچم هم کمی از اب و گل دراومده این یه سال رو از فرصت نهایت استفاده رو ببرم و تا دلم میخواد  سفر و گردش و مهمونی برم و خلاصه هر کاری دلم میخواد بکنم که ممکنه بعدا دیگه از این فرصتها گیر نیاد.

اونروز رفته بودم شهر کتاب، دو تا کتاب بود، یکیش فرزند دوم، مشکلات و راه حل ها... یه همچین چیزی.. یکیش هم کلیدهای رفتاری برای والدین تک فرزند! یه 10 دقیقه ای همونجا وایستادم فکر کردم که کدومو بخرم و در نهایت والدین تک فرزند رو انتخاب کردم! بعدش با دوستم نشسته بودیم حول این محور بحث و تبادل نظر میکردیم! که چند تا بچه خوبه و کی بیاری و خلاصه به این نتیجه رسیدیم یعنی در واقع من نظرم این بود و دوستم اعلام موافقت کرد که اگر خواستیم بچه دوم بیاریم وقتی باشه که بچه اول کاااملا بزرگ و مستقل شده باشه. مثلا 12-13 سال یا حتی 15 سالش باشه!!! اخه دو تا بچه با فاصله کم که بیاری هم در کوتاه مدت به خودت سخت میگذره، هم نمیتونی از هیچکدوم بچه هات اونجوری که باید لذت ببری و بهشون برسی. بهتر اینه که یکی بیاری. بعد که یکم بزرگ شد و شما تو سن جوونی هستی بری دنبال کار و تحصیل و خلاصه زندگی خودت و اون بهترین سالهای بهره وری رو از دست ندی. بعدش که اون بزرگ شد و شما بازنشسته شدی یکی بیاری عروسک دوران پیری!! البته اگه تو اون سن دیگه بشه...

خب حالا از این موضوع بی ربط هم بگذریم. راجع به سی دی های دورا هم خیلی ممنون از خواننده خاموشی که راهنمایی کرده بود. منم رفتم از شهر کتاب ساعی گرفتم. کلی کارتون زبان اصلی دیگه از جمله بارنی و کایلو و اینا رو هم داشتن که گفتم بنویسم هر کی دوست داشت سر بزنه.

چیز دیگه ای که من برای تارا گرفتم و خیلیییییی خیلیییییییی مفید بوده و به همه مامانا پیشنهاد میکنم اگه قصد اموزش زبان به کوچولوتون رو دارید دی وی دی های لیپ فراگ هست که اونو هم من از شهر کتاب اریا شهر گرفتم و خیلییییییییی خوب و اصولی حروف الفبای انگلیسی و بعدش کلمات رو یاد میده. اونقدر جالبه که خودم هم میشینم نگاه میکنم.... طوری که الان تارا همه حروف الفبا رو یاد گرفته و جالبتر از اون هر جا که یه نوشته انگلیسی میبینه مثلا رو جعبه اسباب بازی، تو کتاب، رو در اسانسور، شروع میکنه یکی یکی حروفش رو با صداهاش میگه.

تو نت دیدم همین مجموعه اموزش اعداد و رنگها و موضوعات دیگه رو هم داره که حالا نمیدونم اینجا هم پیدا میشه یا نه. باید بگردم...

یه چیز دیگه هم در مورد مانتو.. یه مانتو فروشی به اسم مینیاتور تو ولیعصر هست که کارای تک و قشنگی داره. دوست داشتین سر بزنین.

اینم از پیشنهادات هفته.

من برم که هنوز صبحانه نخوردم...

دورا

»
اخر پست قبل اشاره کرده بودم... یک هفته سفر بودم و در ولایت به سر میبردیم!

سرم خلوت شه میام و یه پست پر و پیمون میذارم. فعلا اومدم یه سوال بپرسم و رفع زحمت کنم!

سی دی های زبان اصلی "دورا "رو از کجا میتونم تهیه کنم؟! میخوام کیفیتش هم خوب باشه.

مرسی